واقعیت های دروغ نما
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

نویسنده : صدیقه حسینی

می‌خواستم به استادم پیام بدهم و بگویم حالم بد است و نمی‌توانم امروز ببینمش! ولی نمی‌دانستم چه باید بگویم؟ اگر دکترای نوشتن هم داشته باشم (که ندارم) این‌جور وقت‌ها واژه کم می‌آورم. (سلام استاد! من حالم خیلی بده امروز نمی‌تونم بیام...) همین؟! بهتر نیست برایش توضیح بدهم که چقدر تب دارم؟ که گلویم هم می‌سوزد و وقتی آب دهانم را قورت می‌دهم درد می‌گیرد و دردش از گوش‌هایم می‌زند بیرون؟ یعنی می‌خواهم بگویم اگر باور نکند چه؟ آدم تا چه حد باید وارد جزییات بشود تا یک نفر درست و اساسی باور کند چه اتفاقی افتاده؟! مثلا وقتی خیلی خلاصه به دوستم گفتم: «دارم می‌میرم، نمی‌تونم برم پیش استادم...» انتظار داشتم باور کند اما او خمیازه‌ای کشید و گفت: «ولی من می‌گم برو استادت رو ببین... آره برو!»

و بعد هم که اعتراض کردم و حالم را با جزییات توضیح دادم حسابی جا خورد و گفت خیال کرده حال من در حد یک "دارم می‌میرم‌ِ" عادی و معمولی‌ست و اصلا فکر نمی‌کرده اوضاع انقدر وخیم باشد...

دوستی داشتم که می‌گفت اصلا بلد نیست دروغ بگوید و وقتی هم می‌آید خیر سرش دو کلمه دروغ بگوید زود لو می‌رود و همه می‌فهمند... من اما برعکسم! تمام چیزهای راست دنیا را انقدر شبیه دروغ می‌گویم که خودم هم باورشان نمی‌کنم و حتی به طرف مقابلم هم حق می‌دهم باور نکند. آخر اصلا باور کردنی نیست. گوشی را برمی‌دارم و می‌نویسم: «سلام استاد! من امروز واقعا حالم بده... جدا تمام تلاشم رو کردم که بیام ولی نشد. واقعا متاسفم. اگر یک ذره حالم خوب بود حتما می‌اومدم... واقعا شرمندم!»

و بعد به جای اینکه دکمه‌ی ارسال را بزنم به کلمه‌های واقعا، جدا، حتما نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم این‌ها را فقط یک دروغگوی تمام عیار می‌تواند بگوید! به خصوص که سه بار در جمله‌های بالا نوشته‌ام واقعا! و این یعنی کار از دروغ هم گذشته و دارم چرند می‌بافم. آن‌وقت با این که اصلا نای بلند شدن ندارم و سرفه امانم نمی‌دهد با هر جان کندنی هست بلند می‌شوم و خودم را به دانشگاه می‌رسانم تا از گفتن یک واقعیت دروغ‌نما جلوگیری کنم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
که اینطور!!!
خورشید
خورشید
٩٥/١٢/٠٢
٠
٠
زنگ میزدید به استاد خب راحت تر بود از صدا هم مشخص می شد خخخ
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات