راز و رمزهای رازداری
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

نویسنده : صدیقه حسینی

من آدم رازداری نیستم اما از آن‌هایی هم نیستم که نخود و آلو و چیزهایی از این قبیل در دهانم خیس نخورد. از طرفی هم می‌میرم برای شنیدن راز! مثلا اگر همین‌طوری بردارید به من بگویید امروز ناهار قورمه سبزی خورده‌اید... می‌گویم فدای سرم! خب که چه؟! اما اگر تهش اضافه کنید که این یک راز است بین خودمان بماند، آن وقت است که این جمله دیگر یک جمله‌ی معمولی نیست و من هم دیگر یک آدم معمولی نیستم و از آن لحظه به بعد یک راز، دارم.

حالا شاید خیلی راز پدرمادرداری هم نباشد اما خب بالاخره راز است دیگر! حداقل من به همین راضی‌ام و خیلی وقت‌ها می‌گذارم این رازهای کوچک و بزرگ روی هم جمع شوند آن وقت هر کدام مثل یک مین خنثی نشده می‌شوند که من باید یکی یکی همه را فاش کنم و به سلامت از این سرزمین عبور کنم!... خب می‌دانید؟ من فکر می‌کنم رازداری تا یک جاهایی‌اش خوب و انسانی‌ست ولی بعد از یک مرحله‌ای آدم را تبدیل به یک موجود بی‌مزه ی اعصاب خرد کن و کسل کننده می‌کند.

رازدارها گاهی انقدر توی نقششان فرو می‌روند که کم کم شروع می‌کنند به رازسازی! و مثلا اگر بپرسی حال فلان دوست مشترک‌مان چه طور است؟ توی ذهن‌شان حساب کتاب می‌کنند که نکند این هم جزء رازها باشد؟ و نکند طرف شاکی شود که حال ِ من راز بود چرا رفتی گذاشتی کف دست این و آن؟... این است که می‌گویند نمی‌دانم و همین طور که مکالمه را ادامه می‌دهید تعداد این نمی‌دانم‌ها و جمله‌هایی شبیه به بی‌خبرم! در جریان نیستم! اطلاع ندارم و ... بیشتر و بیشتر می‌شود تا جایی که شما به کل قید هم کلامی با این افراد را می‌زنید.

بعضی از این‌ها حتی در مورد خودشان هم چیزی نمی‌گویند و انگار که به صورت یک راز تمام و کمال پا به این دنیا گذاشته‌اند و در تمام مراحل زندگی مراقبند یک‌وقت خدای نکرده فاش نشوند در حالی که یک روز مرگ سر می‌رسد و درست و حسابی فاش‌شان می‌کند جوری که دیگر هوس راز بودن به سرشان نزند...

و این که کلا تجربه ثابت کرده لذتی که در معاشرت با دوستان دهان لق است در صحبت با رازداران نیست! همین چندوقت پیش بود که ماجرای جر و بحثم با یکی دوتا از بچه‌ها را برای یکی از دوستان مشترک تعریف کردم که مثلا برود برای آن‌ها بگوید و آن‌ها هم ماجرا را از زاویه دید من ببینند و همه چیز ختم به خیر شود... برای حفظ کردن کلاس کار هم ته جمله‌هایم اضافه کردم که ببین رفیق! این که دارم می‌گویم راز است یک وقت نروی بهشان بگویی... داستان می‌شود. گفت خیالت تخت! و حالا شش ماه است منتظرم این بشر برود ماجرا را برای آن‌ها تعریف کند اما انگار نه انگار. آخر یکی نیست به او بگوید برو فاش می‌کن مگو چیست فاش... هوم!؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
جدیدا کسی رازداری بلدنیس:(
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
یکی هم که راز نگه داشته میگین چرا :ی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات