فائزه در سرزمين عجايب / قسمت آخر
هنوز زنده ایم!

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت آخر

نویسنده : faezeh76

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

شب گذشته باران شديدي باريده بود و كلبه خرگوش سفيد را آب گرفته بود.

_ اينجا هميشه اين شكلي ميشه؟

_وقتي بارون شديدي بباره! اون‌وقت  بايد حواست هم باشه كه موقع بارون بيرون از خونه نباشي  وگرنه ممكنه اسير گرداب جوی بشي !

خرگوش سفيد در حالي كه آخرين سطل آب را خالي مي‌كرد با سرش حرف چشاير را تاييد كرد و گفت: «اينكه چيزي نيست خداروشكر برف نيومد. مگه بهش نگفتي دفعه قبل كه برف اومد چي شد؟ نه برق داشتيم نه گاز داشتيم نه آب» و بلند بلند با چشاير خنديدند!

_ آخه چه جوري تونستيد زندگي كنيد؟ 

_ مهم نيست مهم اينكه ما زنده‌ايم !

شب شد و بعد از خوردن شام خرگوش سفيد با تلسكوپ بزرگش مشغول تماشاي آسمان پر ستاره شده بود و زير لب مي‌گفت : «واقعا اتفاق عجيب و با شكوهيه»!

چشاير رو كرد به فائزه و گفت: «درست ميگه اتفاق عجيب و ديدنيه! ميگن فقط امسال اتفاق افتاده. نمي‌خواي نگاه كني؟» و با هم به سمت تلسكوپ رفتند.

_ چه چيزي رو بايد نگاه كنم؟

_ نجومي‌ها رو !

منظره عجيبي بود ستاره‌هاي سبز رنگ و زرد رنگ و آبي كه مثل كاغذ نازك بودند اما درخشش عجيبي داشتند. 

_ اين‌ها از كجا اومدند؟

_ دقيقا معلوم نيست! ميگن اين‌ها كاغذهايي بودند در سررزمين عجايب كه توسط سياره‌هاي مديرنيتون تسخير شدند! اما خب شايد حقيقت نداشته باشه!

_ چه جوري...؟!

 وچشاير باز گفت: «اين هم مهم نيست» با اين حرف‌ها فائزه قانع نشد و براي همين از سرزمين خودش تعريف كرد. چشاير و خرگوش سفيد هر دو جذب حرف‌هاي فائزه  شدند و تصميم گرفتند بعد از طلوع خورشيد همراه او سرزمين عجايب را ترك كنند. ساعتي از طلوع خورشيد نگذشته بود كه هر سه از سرزمين عجايب خارج شدند . ناگهان چشاير و خرگوش سفيد سر جايشان ايستادند و در ميان گل‌ها و سرسبزي كنارشان به روبه‌رو نگاه كردند. سرزمين عجايب در هاله از دود پنهان شده بود اما هنوز هم دوست‌داشتني بود. چشاير از همان لبخندهاي دندان‌نمايش زد و با خرگوش سفيد تصميم گرفتند به سرزمين عجايب برگردند. فائزه از شنيدن اين خبر تعجب كرد و گفت : اما اينجا ...

چشاير و خرگوش سفيد اجازه ادامه حرف زدن را به او ندادند و گفتند: «مهم نيست مهم اينكه ما زنده‌ايم»!

در سرزمین عجایب

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢١
٠
٠
!!!!
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٢/٠٣
٠
٠
:)))))))))))
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
نقاشی رو هم خودتون کشیدین ؟ در کل خوشم اومد :)) ولی مینوست بهترم باشه ٬ انشااء... بعدی عالی تر باشه :) موفق باشید
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٢/٠٣
٠
٠
بعله نقاشي رو براي يك بچه كشيدم شايد همه اين داستان از همين نقاشي شروع شد ! كلا اين داستان خيلي به دلم نشد ولي خب در هر صورت ممنونم كه تا قسمت پاياني اش همراهي كرديد و وقت گذاشتيد. ممنونم:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
امیدوارم هرروز بتونی بهتر بنویسی :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٢/٠٣
٠
٠
ممنونم بابت حضورت و اين آرزوي خوبي كه برام كردي ! واقعا اميدوارم بهتر بنويسم:)))))
پربازدیدتریـــن ها