Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - بهمن خاله و سعید آقا www.jeem.ir
بهمن خاله و سعید آقا
طوفانی دور از انتظار

بهمن خاله و سعید آقا

نویسنده : m_rahsepar

آمده موسم فتح و ایمان...

این صدایی بود که خاله‌ام به خاطرش خانم بهمن خونین نام گرفته بود. اولین‌بار این اسم را شوهرخاله‌ام، عمو سعید رویشان گذاشته بود. خاله‌ام متولد هزار و سیصد و چهل و چهار بود؛ شوهرش متولد چهل و دو. سعید آقا همیشه می‌گفت از همان طرفدارهایی است که امام پانزده خرداد چهل و دو گفته بود در گهواره‌ها خفته‌اند. سعید آقا دوست صمیمی دایی‌ام بود. هم سن و سال بودند؛ باهم می‌رفتند تظاهرات. دایی موجود عجیبی بود؛ چیزی که ازش باقیمانده یک عکس از امام موسی صدر است. یک بار با سعید آقا رفتند قم؛ وقتی خاله‌ام از دایی پرسید چی دیدند، دایی جواب داد: انسان؛ کسایی رو دیدم که از مرگ نمی‌ترسیدند!

خاله سیزده ساله بود. برایم تعریف می‌کرد که اجازه نداشته توی مدرسه حجاب بپوشد؛ از کتک‌ها و طعنه‌های معلم‌شان که مگر کچلی؟ از ارزش‌های آن دوران و مجله‌های زیبایی با مدل‌های برهنه، وضعیت بد شهر قم و هزار چیز دیگر.

این‌ها همه مقدمه طوفانی دور از انتظار در ایران بودند؛ روزهای بیرون ریختن مردم، کتابخوان شدن جوان‌ها، پیدا شدن آرزوهای بزرگ در سر خیلی‌ها و البته از وحدت محجبه و غیر محجبه و مذهبی و مارکسیست و ملی‌گرا برای یک هدف. 

خاله‌ام از تغییر ارزش‌ها و احساسات مردم تعریف می‌کرد؛ روزهایی که مردم بسیج می‌شدند برای آباد کردن زمین‌ها و ساختن حمام‌ها و مدرسه‌ها و تعلیم بچه‌ها. گاهی چشم‌هایش از شوق می‌درخشند وقتی از روزهای گندم درو در ماه رمضان و لذت سرکشیدن یک لیوان دوغ محلی کنار سفره روستایی‌های باصفا حرف می‌زند یا از کلاس‌های درسش می‌گوید که یک ساعت خالی هم نداشته. گویی جلوی چشمش دختر جوان و پر دل و جرئتی را می‌بیند که تنها در یک روستا زندگی می‌کرده.

سعید آقا و دایی هم باهم در جهاد سازندگی بودند. به قول سعید آقا "روزهای خوش عمل" چندین جوان آرمانگرا و پرشور؛ دوست‌هایی که دوستی‌شان به گیلان‌غرب رسید و برخی  مثل دایی برنگشتند. سعید آقا کتاب‌های زیادش را نشان می‌دهد و تعریف می‌کند که انقلاب او را کتاب‌خوان کرده و این رفاقت با کتاب و انقلاب از او یک مرد پخته با خاطرات شیرین و حرف‌های عمیق ساخته است.

شاید با وجود این خاطرات بتوانید درک کنید چرا خاله آوای انتظار گوشی‌اش را بهمن خونین گذاشته؛ چرا سعید آقا با شنیدن آن صدا شوخی‌اش گل می‌کند و چرا هر دو خوشحال می‌شوند وقتی که بروبچ انقلابی فامیل بعد از شنیدن صدای الو؟ می‌گویند: سلام، بهمن خونین جاویدان! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٧
٠
٠
نوشته خوبي بود راحت خونده ميشد:)
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/١١/١٧
٠
٠
خوب بود فقط از اول تا آخر نوشته توصیف و معرفی محض بود،یعنی وقتی نوشتتون رو میخونیم منتظریم که بعد از این معرفیا یه اتفاقی بیفته ولی یهو نوشته تموم میشه.خوب توصیف کردید و اگر بخواهید بنظرم با این مقدمه میتونید یه داستان کوتاه بنویسید.
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٥/١١/١٨
١
٠
خیلی ممنونم که گفتید.عموما نمی دونم مطلب رو ادامه بدم بهتره یا کوتاه بگم.فکر کنم برای تشخیصش نیاز به تجربه باشه که ان شا الله بدست میارم
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/١٨
٠
٠
بهمن خونین جاویدان :))
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/١١/٢٠
٠
٠
توصیف زیبایی بود اما امید ادامه‌ش رو داشتم. موفق باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢١
٠
٠
من این وسط، دلم دوغ محلی خواست :ی