اولین مردی که رخت شست
دیگر یادم نمی آمد

اولین مردی که رخت شست

نویسنده : shamim_mostafazadeh

زل زده بودم به نور باریکی که از در اتاق زده بود بیرون. بهم گفت: «چیزی شده؟» گفتم: «نمی‌دونم. انگاری توی دلم، رخت‌شور خونه‌ست.» گفت: «همه‌ش را دربیار باهم می‌شوریم». خنده‌ام گرفت. گفتم: «آخه یکی دو تا نیس. تازه بعضیاش در حد جوراب و شلوارک هم نیس. در حد پتو و پرده‌ست شستن‌اش.» حالا دیگر او هم خنده‌اش گرفته بود. آستین‌هایش را زد بالا و گفت: «یکی یکی بریز بیرون باهم بشوریم». گفتم فلان کتاب را باید برای فلان درس خلاصه کنم. گفتم باید فلان مقاله را برای فلان درس ارائه بدهم و فلان پاراگراف را برای فلان هفته ترجمه کنم و فلان جزوه را باید برای فلان درس کپی بگیرم. هنوز بعدی‌اش را نگفته بودم که گفت: «اینارو شستم تموم شد.»

گفتم: «عه... نشد دیگه. چه جوری آخه؟» گفت: «کتاب رو واست گیر میارم. مقاله رو واست پرینت می‌کنم بخونی. اون پاراگراف هم خودم واست ترجمه می‌کنم.» دلم آرام شد و گفتم: «البته  کلی کتاب هم باید بخونم‌ها  واسه امتحانا. که تا حالا فقط جلدشو دیدم و حتی تورقی هم نگاشون نکردم.» گفت: «همین؟ از امروز دیگه نمی‌خواد غذا درست کنی. تمیزی خونه هم باشه واسه بین دو تا ترم.» کلی خندیدم و اصلا بقیه رخت‌ها یادم رفت! دیگر هر چه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد. گفتم: «بروم چایی بریزم که خیلی خسته شدی این همه رخت شستی. دست و پنجه طلایی جانم!» 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خیلی زیبا بود. موفق باشید
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خیــــــــــلی زیباااااا بود ( به همین اندازه که کشیدم، عالی بود :) )
علیرضا
علیرضا
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خیلی خوب بود. حس خیلی خوب همکاری و هم دلی رو داشت :))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١١/١٠
٠
٠
ینی اگه نمی شست از چایی خبری نبود دیگه..خخخ ...عالی بود
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/١٣
٠
٠
چقد ناز نوشتی :) دوس دارم نوشته تو :) عکست چقد دوره شمیم 0_O
پربازدیدتریـــن ها
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤