سیگارت بهمن / قسمت سوم
ازدواج مجدد

سیگارت بهمن / قسمت سوم

نویسنده : بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

خانم پرستار بهاری آمد داخل اتاق، نگاهش کردم؛ کفش‌های پاشنه‌دار مشکی، شلوار و مقنعه سیاه رنگ و یک مانتو سفید  با آن چشم‌های آبی و موهای بور و صدایی دلنشین !

+ آقای بهمنی من دارم با شما حرف می‌زنم میشه بگین به چی زل زدین؟

آن مژه‌های مشکی، ابروهای کمان و صورتی زیبا آمده بود روبه‌رویم کاش که محرم‌ات بودم  ...

+ آقای بهمنی؟ چرا ساکتین؟ حال‌تون خوبه؟ صدای من رو می‌شنوید؟

صدای تِی کشیدن خانم نظافت‌چی و صدای قلبم! صدای قلبم را حس می‌کنم! بهاره نمی‌دانم چرا قدرت تکلم با تو را ندارم، بهاره با من حرف بزن... چرا اتاق می‌چرخد، چرا سرم سنگین است ...

چشمانم را باز می‌کنم، خانم پرستار بالای سرم ایستاده. 

+ افت قند! یک کمی به‌ فکر خودتون باشید! هنوز زوده که بمیرین آقای بهمنی !

- خانم بهاری می‌شه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم؟

داخل محوطه بیمارستان زیر نور لامپ کنار بوته‌ی گل رز و روی چمن‌های سبز کمی قدم زدیم ...

+ آقای بهمنی اینجا محل کار منه، اگر امکانش هست زودتر حرفتون رو بزنید !

- ببینید خانم بهاری ما الان تو چه ماهی هستیم؟

+ بهمن !

- یعنی دو ماهه دیگه می‌شه اول بهار درسته؟

بهاره می‌خندد!

- خوب آره دو ماه دیگه می‌شه اول بهار !

+ اون دو تا موسی کوتقی(1) رو می‌بینید خانم پرستار، اون گوشه روی کابل برق نگاه کنید چی با عشق کنار هم خوابیدن؟

-بله می‌بینم ...

+ الان مثلا اگه اون دو تا موسی کوتقی باهم ازدواج نمی‌کردن هیچ تخمی نمی‌گذاشتن و هیچ جوجه‌ای نداشتن و در نتیجه  نسل‌شون منقرض می‌شد، همین‌طور نیست خانم بهاری؟

_ آقای بهمنی من رو آوردین بیرون تو این تاریکی که راز بقا برام تعریف کنید؟ حرف دل‌تون رو بزنید تا بفهمم چی می‌خواین شما؟

+ یعنی حرف ته دلم رو که می‌خواستم آخر بگم می‌شه اول بزنم خانم بهاری؟

- بله! بفرمایید فقط خواهشاً مقدمه‌چینی نکنید !

+  خب بگذارید راحت‌تر بگم خانم بهاری! من خیلی دوست دارم روی کارت عروسیم بنویسم دوشیزه بهاره بهاری و بهمن بهمنی خیلی بهم میان، تازه کلاس هم دارد!

خانم بهاری نگاهم کرد، چهره‌اش در هم فرو رفت !

- آقای بهمنی من قبلاً یک‌بار ازدواج کردم و فعلاً قصد ازدواج مجدد ندارم و شما هم بهتره دنبال یکی دیگه  بگردید تا وزن و قافیه  کارت عروسیتون قشنگ در بیاد!

اینکه بهاره قبلاً زن یکی دیگر باشد! اینکه قبلاً شوهرش غیر من باشد! نکند عکس‌های بهاره هنوز نزد شوهر سابقش باشد؟ نکند او هنوز به فکر بهاره باشد، سخت است که زن آینده‌ام همسر سابق مرد دیگری باشد ...

 پ.ن :

1. تهرانی‌ها به آن قمرى و یاکریم و خراسانی ها به آن «موسی ‌کو ‌تقی» می‌گویند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فائزه
فائزه
٩٥/١١/٠٩
٠
٠
خخخخخ عیبی نداره همین که اسماتون به هم می خوره خوبه :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٩
٠
٠
خخخخخ :)) مرسی از لطف نظرتون
بهزاد
بهزاد
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خیلی خوب بود انصافاً :) ادامه داره دیگه؟ من که از خوندن قلم ات خسته نمیشم چون اتفاقات پیاپی رخ میده خیلی خوبه ٬ خسته نمیشی :) موفق باشی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
:) ممنون بله ادامه داره
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خخخ با توجه به مطلب قبلی که ازتون خوندم (خواستگاری دولا) واقعا شخصیتتون منو یاد شخصیت (حبیب) تو سریال لیسانسه ها میندازه خخخخخخ خدا یه اسم و فامیل خوب عه عه ببخشید یه خانوم خوب نصیبتون کنه خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
عههه من ندیدم فیلمش رو :)ممنونم بابت نظرتون
a_a
a_a
٩٥/١١/١٤
٠
٠
عالی مثله همیشه قسمتای دیگه رو زودتر بزارین ک منتظریم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٥
٠
٠
سلام چشم :) ممنون که خوندین
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
اینکه بهاره قبلاً زن یکی دیگر باشد! اینکه قبلاً شوهرش غیر من باشد! نکند عکس‌های بهاره هنوز نزد شوهر سابقش باشد؟ ... چه ملموس و چقدر جالب... دور از شعارهای ذهن فریب.... قشنگ می نویسید آقای بهمنی... اصن من تصور کردم اونجام دارم نگاتون می کنم... بعد بهاره خانوم رفت بعد شما تکیه زدید به دیوار... همچین یهویی سر خوردین پایین...سرتونو گذاشتین رو زانوهاتون که گریه کنین...بعد یهو یکی از اون یاکریم ها رد شد...آقا جسارت نباشه خب تصور آدمه! چه کنم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
:)) سلام به شما / ممنونم بله سعیم این هست که ملموس بنویسم :))) ممنونم که خوندید انشاالله داستان دیگه ای رو می خوام شروع کنم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١