فائزه در سرزمين عجايب / قسمت دوم
از نشست های 7+1 تا پارازیت!

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت دوم

نویسنده : faezeh76

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

فائزه و چشاير به  سمت سراشيبي كه كلبه خرگوش سفيد آنجا بود رفتند. تا شايد خرگوش را پيدا كنند.

در بين راه فائزه شير آبي ديد و به سمتش رفت اما تا اولين جرعه آب را نوشيد صورتش بنفش شد. چشاير پرسيد: چه اتفاقي افتاد؟

-  انگار يك ليوان كلر خوردم !

-  شايد باور نكني ولي به لطف همين آب من در حمام خانه‌ام احساس رفتن به استخر را دارم. واقعا عالي است.

-  آن وقت همين آب را هم مي‌خوريد؟ چه‌طوري؟!

-  مهم نيست، مهم اينكه ما زنده‌ايم !

وقتي به كلبه خرگوش سفيد رسيدند. او با عجله مشغول پوشيدن كت قرمز رنگش بود و همچنان مي‌گفت ديرم شده !

-  چرا عجله داري؟

خرگوش سفيد كه اين همه اصرار و سوال خسته‌اش كرده بود. گفت: ما مهماني 1+7 داريم. 365 روز مهماني 1+7 داريم و من به عنوان خبرنگار بايد به موقع در محل 1+7 حاضر باشم.

-  چه جالب در اين مهماني چه كار مي‌كنيد؟

-  در اين  مهماني يا ما ميزبان مي‌شويم يا 1-7 ، در هر صورت مي‌نشينيم چاي مي‌خوريم و هي تكريم مي‌شويم!

-  تكريم چيست؟

-  فعلا وقت توضيح دادن ندارم. اما به طور خلاصه يعني اينكه صنعت و اقتصاد سرزمين ما بيدار مي‌شود. تكريم واقعا چيز خوبي است !

اين حرف را زد و فوري از سراشيبي بالا رفت.

چشاير كه خسته شده بود روي يك صندلي مخمل قرمز نشست. تلفن همراهش زنگ خورد و آنقدر بلند بلند صحبت مي‌كرد كه ناخودآگاه به گوش فائزه مي‌رسيد. بعد از اينكه صحبتش تمام شد فائزه پرسيد چه اتفاقي افتاده؟

- برادر كوچك‌ترم رو از بيمارستان مرخص نمي‌كنند.

- چرا؟

- چون براي ترخيصش پول ندارم!

- چرا پول نداري؟

-  چون كار ندارم!

- چرا كار نداري؟

- چون سابقه كار ندارم!

- چرا سابقه كار نداري؟

- چون كار ندارم!

و تا شب به همين شكل ادامه دادند.

 شب شده بود و خرگوش سفيد با عجله به كلبه چوبي‌اش رسيد و بازهم مي‌گفت دير شده !

فائزه پرسيد: اين‌بار چرا؟

- شام دير شده !

و هر سه دور ميز دايره شكلي نشستند و با هم سيب‌زميني سرخ كرده خوردند.

چشاير گفت: چقدر هوس سيب‌زميني كرده بودم. خرگوش سفيد لبخندي زد.

- من هم همين‌طور، چشاير عزيز زياد بخور با روغن گل مريم درست كردم! شفافه، پالم هم نداره، ته‌نشينم نميشه!

هنگام شام خوردن خرگوش سفيد كه كمي ناراحت بود گفت: متاسفانه فهميدم يكي از دوستان نزديكم سرطان گرفته!

- چرا؟

- راستش دليلش رو دقيقا نمي‌دونم! شايد از كسي گرفته !

چشم‌هاي چشاير از ترس برق افتاده بود و گفت: بعضي‌ها مي‌گن يك غريبه نامرئي به اين سرزمين اومده كه باعث سرطان ميشه!

- چرا بيرونش نمي‌كنيد؟

- ممكن نيست. اون واقعا ترسناك !

چشاير در حالي كه يك چنگال پر از سيب‌زميني به دست داشت رفت و روي ميز ايستاد و گفت :

- اسمش... اسمش پارازيته!

 و ناگهان لامپ بالاي سرش تركيد و هر سه ترسيدند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/١٤
٠
٠
عجب!!! 0_o
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٦
٠
٠
بعلي!!! ممنونم خوندي
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/١٧
٠
٠
فائزه می بینم که داری داستان دنبال داره می نویسی ^_^ انشالله هر روز بیشتر از دیروز موفق باشی ^_^
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٧
٠
٠
آره ديگه با اعتماد به نفس بالا شروع كردم داستان نوشتن :)))))))))))) البته اين دومين داستانمه!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢١
٠
٠
پس این اولین داستان دانبال داری بود که ما موفق به خوندنش شدیم ^_^
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١١/١٨
٠
٠
جالبه :)) یه کم کنایه های سیاسی_اجتماعی اش رو بیشتر و عمیق تر کنین جالب تر هم میشه :) یه پشنهاد ! توی گفتگو ها از علامت (+) یا هر علامت دیگه ای هم استفاده کنید ٬ مثلاً (-چی درست کردی؟+سیب زمینی سرخ کرده) . موفق باشید
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٩
٠
٠
خب قسمت آخر داستان رو نوشتم و بهش پايان دادم! ممنونم از پيشنهادادتون حواسم نبود وگرنه در قسمت پاياني از علامت هاي ديگه براي گفت و گو استفاده ميكردم ! ايشالا در داستان هاي بعدي:))))) بازم ممنونم وقت گذاشتيد و خونديد موفق و پيروز باشيد
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
خب اینو خوندم، برم بعدیشو بخونم ببینم چی میشه :)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١