فائزه در سرزمين عجايب / قسمت اول
از آلودگی هوا تا رفتار عجیب شاخ های اونستاگرام

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت اول

نویسنده : faezeh76

يك روز گرم تابستان، فائزه و بچه گربه فضول مزرعه‌شان روي شاخه درختي نشسته بودند. زير درخت، خواهر فائزه كه ترم تابستاني برداشته بود مشغول خواندن كتاب زيست‌شناسي جانوري با صداي بلند بود.

اما فائزه به او گوش نمي‌كرد ودر دنياي روياهاي خود غرق بود. دنيايي كه در آن خرگوش‌ها به جاي بودن در آزمايشگاه‌هاي جانوري لباس مي‌پوشيدند و در خانه‌هاي كوچك زندگي مي‌كردند. درست همان موقع فائزه يك خرگوش خاكستري رنگ را در حال فرار ديد كه يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه‌هايش گرفته و سرفه مي‌كند. خرگوش خاكستري همان‌طور كه مي‌دويد  زير لب مي‌گفت ديرم شده، ديرم شده !

فائزه بهت‌زده گفت: جل‌الخالق! براي چه ممكن است يك خرگوش ديرش شده باشد؟! و فرياد زد خواهش مي‌كنم صبر كن من هم بيايم. اما خرگوش همچنان مي‌دويد و مي‌گفت ديرم شده !

و در سوراخ بزرگ پاي درخت ناپديد شد. فائزه كه حس كنجكاويش تحريك شده بود دنبال خرگوش وارد سوراخ شد و ناگهان احساس كرد به پايين يك تونل در حال سقوط است. وقتي به انتهاي او رسيد، در آنجا خرگوش خاكستري را ديد كه يك ماسك به صورتش زد و در بزرگي را بازكرد. حجم زيادي از دودهاي خاكستري رنگ چشم‌هاي  فائزه را پوشاند و او نتوانست خرگوش راببيند. كمي بعد چشم‌هايش كه قرمز شده بود و مي‌سوخت را بازكرد و توانست در ميان هاله‌اي از دود يك لب خندان كه دندان‌هايش نمايان بود و يك جفت چشم را ببيند. دقيق‌تر نگاه كرد. يك گربه عجيب با خطوط ارغواني در برابرش ظاهر شد. فائزه گفت: من دنبال يك خرگوش خاكستري هستم از كدام راه بايد بروم؟

گربه عجيب گفت : من گربه چشاير هستم. ناگهان سرفه‌اي زد و ماسك فيلتر دارش را روي صورتش قرار داد و با دست ديگرش هم يك ماسك به فائزه داد.

فائزه تشكر كرد وگفت: اينجا كجاست؟ گربه چشاير گفت: اينجا سرزمين عجايب است. فائزه پرسيد خرگوش خاكستري كجا رفت؟ و گربه گفت: ما اينجا خرگوش خاكستري نداريم! فائزه گفت: چرا همان خرگوش كه يك ساعت بزرگ به همراه دارد. چشاير از پشت ماسك لبخندي زد وگفت: خرگوش سفيد را مي‌گويي! طفلي آنقدر كه در اين خيابان‌هاي دود گرفته دويده خاكستري شده است. حتما كرم مراقبت در برابر هواي آلوده‌اش را فراموش كرده بزند.

فائزه پرسيد چرا هواي اينجا آلوده است؟ چشاير گفت نمي‌دانم! مي‌گويند به‌خاطر ماشين‌هاي تك سرنشين است و البته بنزين‌هاي نامرغوب اما بايد بداني بنزين‌هاي ما يورو4 گرفته‌اند. و با دستش به تابلويي اشاره كرد و گفت نمي‌دانم هرچه از اين تابلوهاي شانه تخم مرغ‌دار در شهر مي‌گذاريم چرا كسي متوجه تك سرنشيني نمي‌شود. فائزه به همراه گربه به راه افتاد و او گفت: خداروشكر كن ما در قلب اين سرزمين هستيم. 

مي‌گويند جايي هست كه طوفان شن و گرد و غبار تمام شهرشان را گرفته! همان‌جا رگبار باراني شروع به  باريدن كرد و هردو زير سايه‌بان مغازه اي پناه گرفتند. چشاير از ديدن باران خوشحال شده بود و بالا و پايين مي‌پريد و مي‌گفت: آخ جان باران. دستش را به سوي آسمان گرفت تا قطره‌اي به روي آن بنشيند. ناگهان دستش سوراخي به اندازه يك سكه برداشت و از آن لبخند‌هاي دندان نمايش زد و گفت فقط كمي اسيدي است! باران كه بند آمد ، هردو به راه‌شان ادامه دادند و فائزه گفت: چه جوري اينجا زندگي مي‌كنيد؟

چشاير گفت: مهم نيست، مهم اينكه ما زنده‌ايم !

و باز به راه افتادند...! از كنار مغازه گوشت فروشي كه پشت ويترينش مرغ‌هاي بسته بندي شده را چيده بود گذشتند. فائزه گفت چه قدر گوشت بوقلمون! وچشاير گفت: اشتباه كردي عزيزم اين‌ها مرغ هستند. فائزه گفت: واقعا؟ چقدر بزرگ! چشاير گفت: مي‌گویند به اين مرغ‌ها هورمون زده مي‌شود. فائزه گفت: مگر ورزشكار هستند؟ چشاير گفت: نه! و ادامه داد بعضي‌ها  مي‌گویند هورمون نمي‌زنند آنتي بيوتيك مي‌دهند !

فائزه گفت: مگه بيمار هستند؟ و چشاير گفت نمي‌دانم! و باز به راه رفتن ادامه دادند. در ميان راه يك كاميون كه بار ماهي داشت چپ شده بود و با يك اتوبوس مسافربري تصادف كرده بود. دور تا دور صحنه‌ي تصادف پر شده بود از رهگذراني كه گوشي‌هاي همراه خود را در دست داشتند. 

فائزه با تعجب گفت : همه مردم مي‌خواهند با پليس و اورژانس تماس بگيرند؟ چشاير خنديد و گفت: نه دختر خوب مي‌خواهند عكس بگيرند. تعجب فائزه بيشتر شد و گفت : عكس از صحنه‌ي تصادف، چه دليلي داره؟ چشاير گفت: خب خيلي از آدم‌هايي كه اينجا هستند شاخ‌هاي اونستاگرام هستند. بايد عكس بگيرند و زير آن متن ابراز تاسف بنويسند تا خيرخواهي‌شان مشخص شود. البته اين را هم بگویم من خودم چنين رفتارهايي را زشت مي‌دانم. به نظرم بهتر است زودتر اين صحنه را ترك كنيم. و در همين حين كه داشتند صحنه تصادف را ترك مي‌كردند چشاير گوشي خودش رو در آورد و چندتا عكس گرفت. فائزه متوجه اين كار شد و به چشاير اخمي كرد و او هم طبق معمول يكي از آن لبخندهايي كه تمام دندان‌هايش مشخص بود تحويلش داد و گفت: براي يك خبرگزاري مجازي مي‌خواهم فقط همين! و به راه‌شان ادامه دادند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١١/٠٥
١
٠
چه سرزمین ناشناخته و عجیبی! :) / خیلی خوب بود اما بهتر بود برای مکالمات از اینتر استفاده می کردی و کمتر کلمه گفت رو به کار می بردی / نکته بعد هم درباره مطلب این بود که بعضی از قسمت های مکالمه، محاوره نوشته شده بود و بعضی قسمت ها کامل و درست بود. که خب همه متن رو یک دست کردم و بعد انتشار دادم. روی این موضوع خیلی دقت داشته باش که قلمت دو نوع نشه و تا آخر از یک سبک پیروی کنه :) / سوژه خیلی خوبی هم انتخاب کردی :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
بعله خيلي سرزمين ناشناختيه!!:) واقعا ممنون براي اصلاح كردن متنم و وقتي كه گذاشتيد.ممنون
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
خیلی خوب بود که با یه داستان نقد کردی مسائل رو. ایده خوبیه. آلیس رو دوباره دیدی یا یادته از همونموقع؟ من یادم رفته باید ببینمش :( چشایر هم خیلی اسم سختیه! سخت میکرد خوندن مطلبو :( دیگه اینکه... جملات اضافه رو حذف کن تا مطلب کوتاه تر بشه. همون اول که آدم وارد مطلب میشه طولانی بودنشو میبینه ممکنه یهو ببنددش! برای اشیا هم از "او" استفاده نمیشه و "آن" درسته :) / منتظر قسمت دوم هستیم :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم از اينكه داستانم رو خوندي و اشكالاتم رو گفتي. سعي مي كنم رعايت كنم :)))) قسمت دوم اش رو كمتر نوشتم ! بازم ممنون
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
که اینطور 0_o
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
^_^
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
خونديش نسيم ؟؟؟
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
هرچند ممکنه فک کنی آدم بی کاری ام اما آره خوندمش :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٧
٠
٠
نه عزيز بيكار چه حرفيه شما يك جيمي اصل هستيد آفرين (ببخش اگه داستان طولاني بود)!!!!
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٠٨
٠
٠
:) باشع میبخشم باشد که خداوند نیز تورا ببخشاید :))))
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/١١/٠٨
٠
٠
اینکه به این موضوعات در قالب داستان پرداختی ایده خوبی بود، فقط متنت یک دست نیست. همه جملات پشت سر هم اومده، علائم نگارشی رو رعایت نکردی چون علائم کمک میکنه متن راحت تر و روون تر خونده بشه و اینکه میتونستی بیشتر روی جمله بندی هات فکر کنی که هم روون و زیباتر بشه هم متنت کوتاه تر. البته ببخشید من نویسنده نیستم اما چیزی که بلد بودم و حس کردمو برات نوشتم چون ایده خوبی داره نوشتت اگر بهترش کنی نگارشتو خیلی عالی تر میشه عزیزم:) ، در ضمن من با توجه به درسی که خوندم مطمئنم که به مرغ ها هورمون نمیزنن و نمیزدن تا حالا چون اصلاااااا صرفه اقتصادی نداره و نیازی هم نیس؛ بزرگ بودن مرغ ها به خاطر تغییرات ژنتیک گونه هایی هست که برای مصرف گوشت تولید و استفاده میشه. موفق باشی :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٠
٠
٠
سلام :) ممنونم از اينكه خوندي ، پيشنهادات خوبي داد ممنونم:) سعي مي كنم حواسم باشه و در نوشته هاي بعدي ام رعايت كنم! براي هورمون و.. تو داستان گفتم بعضي ها مي گن! ( چه رشته جالبي خوندي )
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١١/١١
٠
٠
«انتهاي او رسيد» فک کنم باید بشه «انتهای آن» :)خیلی جالب بود :) موفق باشید
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/١٢
٠
٠
ممنونم از اينكه وقت گذاشتيد و خونديد:) و هچنين براي "آن" به جاي" او"! خودم واقعا تعجب كردم وقتي ديدم "او "نوشتم ! :)))))) هميشه بي دقت ام! بازم ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦