سیگارت بهمن / قسمت دوم
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

نویسنده : بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

بهزاد تلفن زد. می‌گفت بدجور نسخ سیگار است. رفتم پیشش داخل اتاق روی ویلچر نشسته بود. بعد از آن حادثه پاهایش را بخیه زده بودند. خانم الهامی جوابش را نمی‌داد و بهزاد بی‌تاب، گفتم:

-  چرا به دختر همسایه‌تان کوکب فکر نمی‌کنی؟ دختر لاغری است تازه سیکلش را هم گرفته است !

بهزاد نگاهم کرد سرش را به نشانه «نه!» تکان داد،

-  من: «حالا اگر آن پرستار اولی را می‌گفتی خب حق داشتی ولی خانم الهامی دیگر نوبر است، نه چشمانش آبی است! نه کمرش باریک است و نه صدای خوبی دارد. قدش هم که اندازه نیسان است، دختر بی‌عاطفه و مغروری هم هست! بعد از آن که تو را در بیمارستان دید و غش کرد توقع داشتم یک تک زنگ به تو بزند ولی نزد !

بهزاد گفت: «مرا ببر بیرون» 

شب از نیمه گذشته بود دسته‌های ویلچر را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم روی کوچه‌های خاکی

-  بهزاد چرا ویلچرت ترمز ندارد! 

+ دست دوم است بهمن!

تا «رودخانه هرزون(1)» بردمش، بهزاد سیگاری روشن کرد

+ بهمن مصرف خرید سیگارمان چقدر است؟

-  روزی یک بسته می‌شود هفته‌ای ده هزار تومان! 

+ بهمن چقد پول داری؟

-  سه ماه است حقوق نداده‌اند! فعلاً اندازه خرید سیگار تا آخر هفته!

آن شب تصمیم گرفتیم شغلی کناره دست و پا کنیم. یک کیسه بلال و یک پاکت نمک و منقل بهزاد را سوار پیکان وانت کردم و بعد از آن وسایل را گذاشتم داخل ماشین نزدیک غروب رسیدیم دو راهی شاندیز. اذان مغرب را گفتند نماز را خواندیم، با زغال روی کارتن نوشتم بلال شیرین و ارزان! بهزاد را با ویلچر گذاشتم کنار خیابان،کارتن را دستش گرفت و شروع کرد به تکان دادن و بلند داد می‌زد: «بلالی! بلال شیرین داریم، بلال» هوا تاریک شده بود، زغال‌ها هم جرق! اولین مشتری رسید، مردی جوان جلو آمد!

-  آقا بلال چند است؟

+ دانه‌ای سه هزار تومان داداش!

زیر لب فحشی داد و رفت! بهزاد گفت «بهمن ارزانش کن!» مشتری بعدی رسید مردی با ماشین خارجی و شاسی بلند آمد پایین. 

+  دو تا بلال شاد و شیرین بذار داداش!

نگاهش کردم

-  دانه‌ای دو هزار تومن هست ردیفش کنم؟!

+  داداش مشکلی نیست!

بلال‌ها را گذاشتم روی منقل همسرش پیاده شد، صدا زد: «دکتر چی شد  بلال؟» صدایش آشنا بود. نگاهش کردم خانم پرستار الهامی! به هر فلاکتی که بود بلال‌ها را سرخ کردم، پنج هزار تومان دکتر داد و گفت باقی‌اش مال خودت باشد، وقتی که رفتند خودم را سریع رساندم کنار بهزاد. گریه می‌کرد گفت: «بهمن تنهام بذار» بهزاد رفت دوری بزند! چرخ‌های ویلچر را تکانی داد. برگشتم تا روی صندلی بنشینم صدای بهزاد را شنیدم! «کمک، کمک!» بهزاد افتاده بود در سراشیبی خیابان! جاده اصلی طرقبه و به سمت پل وکیل آباد می‌رفت، ویلچر ترمز نداشت. ماشین‌ها با سرعت از کنارش رد می‌شدند. من می‌دویدم و بهزاد انگاری که داشت پرواز می‌کرد. فریاد می‌زد و آنقدر از من فاصله گرفت که دیگر صدایش را نمی‌شنیدم، بهزاد منحرف شد و با پل برخورد کرد! می‌دویدم و دعا می‌کردم که پایین پرت نشده باشد. به پل رسیدم بهزاد روی پل نبود چند قدم جلوتر پشت گاردریل افتاده بود .

آمبولانس آمد ما را برد تنها بیمارستان طرقبه. همان بیمارستان شریعتی و البته این‌بار خانم الهامی شیفت نبود! خانم پرستار، همانی که روز اول بهزاد پایش پیچ خورد آن را داخل بیمارستان دیدم! همانی که گفت فلانی من شوهر دارم، فاملیش بهاری بود !

خانم پرستار بهاری گفت «چه شده ؟» توضیح دادم که ویلچر ترمز نداشت، افتاد در سراشیبی جاده. بهزاد را بستری کردند. داخل بیمارستان سیگاری روشن کردم، خانم پرستار بهاری آمد و گفت :

+  مهندس! خبر ندارید توی بیماستان سیگار کشیدن ممنوع هست؟

-  حتی سیگار بهمن هم ممنوع هست؟

+  تو ماه بهمن سیگار بهمن می‌کشید؟

- تازه کجایش را دیدید، بنده خودم بهمن بهمنی هستم!

+ چه جالب منم بهاره بهاری هستم.  

خانم پرستار لبخندی زد و رفت! نظافت‌چی داخل اتاق را تِی می‌کشید، گفت:

- دختر خوبی است! خواستگار هم زیاد دارد، ولی نمی‌دانم چرا عروس نمی‌شود

سیگار از دستم افتاد

- خانم پرستار که گفت ازدواج کرده است؟ 

+ بس که برایش خواستگار می‌رود مجبور است دروغ بگوید و حلقه در دست چپش کند! 

 

پ.ن : 

رودخانه هرزون(1) اسم یک رودخانه فصلی است .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.babaee
m.babaee
٩٥/١١/٠٣
١
٠
از بس در مطلبتون کلمه سیگار تکرار شده ناخوداگاه بوشو حس میکنم! سپاس منتظر ادامه داستانتون هستیم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
:) ممنونم خانم بابایی به امید خدا باقیش رو هم می نویسم
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١١/٠٣
١
٠
عجب.....این بهاره بهاری هم که تو همه خاطره ها و داستاناتون هست..، حالا واقعا وجود خارجی داره یا نه؟؟؟ داره جالب میشه...داستان خیلی سریع جلو میره و به این به نظرم خوبه...راستی چرا خودتون به کوکب فکر نمی کنین؟؟!!! :))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
خخخخخخ :)))) .... تو ادامه داستان می نویسم
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٠٣
١
٠
بلال دانه ای سه هزاااااار تومن؟؟؟ خیلی گرون فروشید وژدانن! :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
:)) خخخ بی پول بودیم تو داستان
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٠٣
١
٠
خخخخ خو بهزاد که نمیتونه ویلچرشو برونه، چرا تریـپ عشـق و عاشقـی می گیره، که می خـوام تنــها بــاشم!؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
:) جو گرفتش بنده خدا
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٠٣
١
٠
بادا بادا مبارک بادا :) خو دست بجنبونید، یهو دیدین پریدهاااااا
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
ها تو قسمت بعد باید اقدام کنم :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٠٣
١
٠
روزی یک بسته سیگـاااااااار!؟ نکشید جناب، نکشید! // نمیدونم ادامه داره یا نه، ولی داستان جالبی بود. فقط سر بهزاد بی کلاه موند..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
بله :) ادامه داره وجدانن من خودم نمی کشم
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٣
١
٠
يعني اين داستان فقط بهاره بهاري رو كم داشت !
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٠
٠
خخخخخخ :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٣
٣
٠
رفقا مامان و بابام داستانم رو خوندن الان دارن ازم اعتراف می کشن که بهاره بهاری کی هست و قضیه سیگار چیه ! توضیحی بدم در ارتباط با سیگار که بنده بخاطر مشکل تنفسی که سابقاً داشتم امکان کشیدن سیگار و حتی دودش برام مقدور نیست و باعث تنگی نفسم میشه یعنی اگه بخوام هم نمی تونم بکشم ، این داستان هست و من در واقعیت سیگار نمی کشم :) بچه خوبی باشید و به معنی بر ندارین . بهمن بهمنی /سه بهمن نود پنج
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠٤
٣
٠
خب سيگار رفع ابهام شد ! بهاره بهاري رو هم در قسمت هاي بعد رفع ابهام بفرماييد :))))))
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
:)) قسمت دوم جالبتر شد. خیلی عالیه.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
:)ممنون که وقت گذاشتین خوندین
اسمارتیز:)
اسمارتیز:)
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
هنوز ادامه داره؟ فکر کردم تموم شده:) بهاره بهاری خخخخخ یه مدتم ما رو گذاشته بودین سر کار«/////
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
خخخخخ آره ادامه داره
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
نه چشمانش آبی است! نه کمرش باریک است و نه صدای خوبی دارد. قدش هم که اندازه نیسان است، دختر بی‌عاطفه و مغروری هم هست! ... این دیالوگ عین حقیقته ، هر وقت یک نفر یکی رو دوس نداره، طرف برا آروم کردن خودش یا دوستش همینا رو میگه :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
:)ها دیگه عیب می ذارن تا آروم بشن :) ممنونم که خوندین
a_a
a_a
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
جالب بود ما منتظر ادامش هستیم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
:) ممنونم
haayaz_t
haayaz_t
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
سه ماه است حقوق نداده‌اند! خیلی نامردن، با این همه انباشت سرمایه بازم حقوق ها رو به تعویق می اندازن :| اگه به پیکان وانت در قسمت اول اشاره می کردین، ذهن مخاطب در قسمت دوم آمادگی بیشتری پیدا می کرد. ارتباط بین سوژه ها و اتفاقات به خوبی بیان شده بود و قابل لمس بود. به نظرم اگر داستان رو به کلی نوشته و تموم کنید ، بعد از ویرایش و بازنگری در قسمت های مختلف در سایت ارسال کنید، در جمع بندی و ارائه مفهوم و منظورتون موفق تر خواهید بود.(پیشنهاد)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
سلام ممنونم :) بله پیشنهاد خوبی هست ، ولی من هر قسمت رو که می نویسم سعی می کنم ایراد های مطلب رو که بچه ها نظر می گذارن تو قسمت های بعد اصلاح کنم ، مثلا تو قسمت اول گفتند زیاد راوی حرف می زنه که تو این قسمت اصلاح شد و سعی می کنم نقد شما رو تو قسمت چهارم اصلاح کنم چون قسمت سوم رو الان ارسال کردم امکان اصلاح نداره ، ولی خوب برای رفع این مشکل مجبورم هر قسمت جدید چند بار داستان رو از اول بخونم تا چهارچوب اصلیش حفظ بشه ، باز هم ممنون از نظر شما به امید خدا سعی می کنم تو قسمت های بعدی ملاحظه ی لازم رو داشته باشم .
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١١/٠٦
٠
٠
عجب0_o
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٧
٠
٠
:)) بله عجب
بهاره بهاری
بهاره بهاری
٩٥/١١/١٠
٠
٠
آقا دمت گرم خیلی خوب مینویسی :) به بیمارستان دیگه سر نزن بهمن میای همه میفهمن واسه خاطرِ من میای خخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خخخخ برو یره
بهاره بهاری
بهاره بهاری
٩٥/١١/١٠
٠
٠
به بهزاد نگی دوباره رقیبت میشه خخخخ
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١١/١٠
٠
٠
بهمن خیلی بی مرامی جوابم و نمیدی😂😂
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خخخخ پیدات کردم خخخخخ خودشه
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١١/١٢
٠
٠
:| حواسم نبوده تو اکانتمم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ:)
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
+ بس که برایش خواستگار می‌رود مجبور است دروغ بگوید و حلقه در دست چپش کند! سه بار این جمله را خواندم، ۲ بار اول به جای خواستگار چشمم بهمن می دید! داستان کشش داریست... داست می داشتیم!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
:) انشالله که از پایانش خوشتون بیاد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١