سیگارت بهمن / قسمت اول
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

نویسنده : بهمن بهمنی

رفتم بیمارستان پیش دوستم. می‌گفت از زندگی خسته شده است! رفت یک بسته سیگار بهمن خرید و زد به دل کوه، روی تخته سنگی نشست و خواست اولین نخ سیگار عمرش را بکشد که تازه فهمید فندک ندارد! رو کرد به خدا و گفت بعد سالی خواستیم یک خلافی بکنیم خودت نگذاشتی! بسته‌ی سیگار را از کوه پرت کرد خواست برگردد که جلوی پایش فندک دید! رفت پاکت سیگار را پیدا کند پایش پیچ خورد! در همان حالت تنهایی و از شدت درد سیگار را گذاشت روی لبش و شاسی فندک را فشار داد ولی متاسفانه فندک گاز نداشت!

اگر حساب  می‌کردی از اول عمرش کل خلافش همین خرید بسته‌ی سیگار بود! از اتاق آمدم داخل بخش مادرش را دیدم گفتم: «پسرت عاشق شده نفهمیدین رفت کوه تا سیگار بکشد، بیشتر مراقبش باشید» مادر بهزاد تا اسم سیگار را فهمید شروع کرد به هوار کشیدن، طوری با رفیقم فیزیکی برخورد کرد که خانم پرستار آن گوشه آرام زیر لب گفت طفلی گناه دارد، خانم پرستار صدای خوبی داشت؛ گفتم شما نگران نباشید و کل ماجرای شکست عشقی و خرید سیگار بهزاد را برایش تعریف کردم! خوشش آمد می‌گفت شما جالب حرف می‌زنید!

تلفنم زنگ زد. بهزاد بود. می‌خواست درخواست مهمی از من داشته باشد! ولی قبلش گفتم بهزاد راستی خانم پرستار را دیدی؟ من احساس می‌کنم عاشقش شدم! با خنده گفتم بیا این جمعه با هم برویم روی کوه و برای اولین‌بار سیگار بکشیم خودم کولت می‌کنم! بهزاد حرفش را قطع کرد، بعد از اینکه خانم پرستار پیشنهاد ازدواجم را رد کرد به من گفت مگر کوری و حلقه دستم را نمی‌بینی! با بهزاد می‌رفتیم بعد از نماز صبح روی کوه و طلوع خورشید را با کشیدن سیگار تماشا می‌کردیم آنجا بود که بهزاد گفت بهمن! من هم خانم پرستار را دوست داشتم …

از روستا پیاده می‌رفتیم روی قله کوه دو نفری سیگار می‌کشیدیم صدای زوزه‌ی گرگ هم می‌آمد ولی ترسی نداشتیم. آخر بهزاد می‌گفت سیگار بهمن آدم را شجاع می‌کند. او می‌گفت تنهایی با یک پاکت سیگار می‌تواند شب برود باغ را آب دهد! انقدر حرف می‌زدیم و چرند می‌گفتیم که خورشید تیغ می‌زد. آنجا دو نفری پک عمیق می‌زدیم و از صحنه لذت می‌بردیم! صبح روز بعد بهزاد خوشحال برایم از همکار خانم پرستار تعریف کرد! می‌گفت آمد پایم را نگاه کرد و لبخندی زد! هفته بعد هم بهزاد گفت توانسته شماره خانم الهامی را بگیرد! بهزاد حالا با عشق سیگار می‌کشید و طلوع خورشید را با امید نگاه می‌کرد .

داخل باغ مرد شهری نزدیکم شد سیگاری در آورد و گفت: «آقا آتیش داری؟» فندکم را به او دادم سیگارش را روشن کرد و گفت چی می‌کشی؟ با خنده گفتم بهمن! با دست به سمت بهزاد اشاره کرد و گفت رفیقت هم بهمن می‌کشد گفتم:

«عاشق‌ها همه از بهمن می‌کشند» خداحافظی کرد و رفت صبح روز بعد روی کوه بهزاد گریه‌اش گرفته بود. سیگار از دستش افتاد، می‌گفت آن مرد دایی خانم پرستار الهامی بوده! خورشید تیغ انداخت نخ آخر را بهزاد برداشت چشم‌هایش را بست و یک نفس کشید.

صبح بعد از نماز درون کوچه‌های تاریک پرسه زنان خودمان را به بالای کوه رساندیم و روی تخته سنگ همیشگی نشستیم، بهزاد ناراحت از اینکه خانم الهامی جواب تلفنش را نمی‌دهد سیگاری برایم روشن کرد. کاه دود کردیم تا سردی زمستان را حس نکنیم اسبی از روبه‌رو می‌آمد. صدا زدم بهزاد؛ چشم‌هایش را باز کرد، گفتم تو هم اسب را می‌بینی؟ گفت آری! اسب آرزوها…!  نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد روبه‌روی ما ایستاد، در تاریکی شب زوزه‌ای کشید با همان چشم بسته و حال نشئه گفتم بهزاد مگر اسب هم زوزه می‌کشد؟

فاز سیگارمان پرید گرگ مثل شیر نگاهمان کرد، از ترس در آن تاریکی سیگار دیگری تعارف بهزاد کردم گفتم بکش شاید آخرین سیگار عمرت باشد !

پکی از سیگار کشیدم گرگ نزدیک‌تر شد از وحشت داد زدم بهزاد فرار کن و خودم دویدم تازه یادم آمد پای بهزاد پیچ خورده و نمی‌تواند فرار کند بهزاد روی زمین،گرگ او را می‌کشید و هوا تاریک. سنگی برداشتم و فریادزنان حمله کردم حیوان فرار کرد، بهزاد آغشته به خون، رساندمش بیمارستان، خانم پرستار الهامی آمد. وقتی بدن نیمه جان بهزاد را دید از ترس گوشه‌ای نشست و گریه کرد …

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Looshi
Looshi
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
مگه خانم پرستاره حلقه نداشت؟ پس قضیه تلفن زدن بهزاد چیه؟ بعد اون مرد که دایی پرستاره این وسط کیه:)))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
نگاه کنید کلا چهار تا شخصیت داره داستان ، بهمن و بهزاد و دو تا خانم پرستار ، پرستار اولی که شوهر داشت هیچی همکار اون خانم الهامی هست
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٥/١٠/٣٠
٢
٠
سلام ... پرستاران جامعه ای هستند که همه با یک نگاه عاشق می شوند.
راوی داستان دانای کل است که دوست داشتنی نیست. راوی بین خواننده و شخصیت های داستان حضور دارد و فاصله آنها را زیاد کرده است. حضور راوی در داستان باید احساس نشود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٣٠
١
٠
شما چطوری تو نظرتون اینتر زدین و رفته خط بعد؟؟؟ 0_ه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
سلام
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ فرانک خوب بود خخخخخخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
:) سپاس از نقد شما
لیلی
لیلی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
نقدی که وارد شد را قبول دارم ،اقای بهمنی لطفا بیشتر دقت کنید در نوشتن
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
تو قسمت بعد اصلاح می کنم :)سپاس از دقت نظر
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٣٠
١
٠
آقای بهمنی بعضی جاها مبهم بود ولی میشد فهمید قضیه چیه باحال بود بقیه اش کی میاد؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
:) میادش باید بنویسم
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١١/٠١
٠
٠
منتظرم :)) فقط خواهشا این بهزادو بی خیال شین دیگه تو قسمت بعدی اینقدر بلا سرش نیارید گناه داره :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
خخخخ چشم
haayaz_t
haayaz_t
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
تناقض بین دین و عشق آیا؟. نماز می خواند، به خانومی شماره می دهد. کوه می رود و چون عابدان از کوه نشینی اش به مانند عبادتی لذت می برد. در حالی که سیگار خریدن را گناه می داند. ولی در کوه(محل عبادت) سیگار می کشد(گناه می کند).
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
نه تناقض نیست ، یک آدم مومن شکست عشقی می خوره برا همین می خواد اولین گناهش رو که سیگار بکشه انجام بده ، دوم خاستگاری کردن از کسی جهت ازدواج فکر نکنم گناه باشه ؟ :)
haayaz_t
haayaz_t
٩٥/١١/٠١
٠
٠
شاید برداشت من از داستان در عین متفاوت بودن اشتباه هم بوده باشه. مشتاق خواندن ادامه داستان خواهم ماند. پیروز باشید :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
ممنون چشم می نویسم :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
چه علاقه ای به سیگار هم اسمتان دارین؟ :دی مثلا تیر یا هر چیز دیگه :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
خخخخخخ:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
این پرستاره با این دل نازکیش باید شاعر میشد تا پرستار :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
خخخخ :)) دیگه تو همه قشر هست
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
:دی
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠١
٠
٠
من فك ميكردم اسب آرزوها براي دخترا مياد!!! چه سيگار توهم زايي بوده!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
اسب ارزوها برا پسرا گرگ توهم زاست :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١١/٠١
٠
٠
حالا واقعا عاشقا همه از بهمن می کشن ؟؟؟؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
تو داستن که همه چی از سیگار بهمن شروع شد :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
رفقا نظرهای شما قوت قلبی هست برای نوشتن من اگه متن ایراد داره و حتی دوست ندارید با ایراد نظر می تونم بهتر بنویسم :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١١/٠١
٠
٠
داستان قشنگی شده تا اینجا ..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠١
٠
٠
ممنونم :))...
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٠١
٠
٠
داستانتون قشنگ بود.بعضی از جاهاشو دوس داشتم. // «عاشق ها همه از بهمن می کشند» جملتون دو پهلو بود، آیا سیگار بهمن یا شخص بهمن خان!؟ یحتمل خودتونو که نمیگید؟ o_0 / اسب آمد، عه گرگ بود که، عه نگاش چقدر شبیه شیرِ !!؟ خخخ اصلا معلوم نیست که حالشون خوب نبوده :دی یه جورایی چشاشون قیلی ویلی می بینه :) ببخشید که طولانی شد. راستش کامنت قبلمو از رو اسم مطلبتون ایراد کردم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٢
٠
٠
:) ممنونم از نظر شما قسمت دوم رو همین الان نوشتم بزودی منتشر میشه و منتظر ادامه نظرتون هستم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
همه عاشقا از بهمن میکشن!! اصا به هرصورتی میخواین اسمتونو جا بدین لابه لای عشق!! از همه جالب ترش اون قسمت داییه بود:دییی قابل درک بود.. اگر اسم پرستار الهام باشه قسمت شماس نه بهزاد:دی الهام الهامی و بهمن بهمنی:) مبارکه
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/٠٥
٠
٠
خخخخ :) قسمت بعدی رو بخونید اسم خانم پرستار دیگه هم وزن و هم قافیه در میاد :)
بهاره بهاری
بهاره بهاری
٩٥/١١/١٠
٠
٠
اولش جفت شون عاشق اون پرستاری که حلقه داشته شده بودن ؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/١١/١٠
٠
٠
خخخخخ ها :)))
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
به سرم زده برم روی کوه سیگار بهمن بکشم! نیاز به یک عدد بهزاد دارم همراهم بیاد...البته پاش پیچ نخورده باشه بهتره... من نمی تونم کولش کنم! همه داستان به کنار....دایی خانوم پرستار رو عشقه...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٢٥
٠
٠
:))خخخخخ انشالله یک بهزاد با اسب سفید میاد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١