Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - رز آبی www.jeem.ir
رز آبی
داستان کوتاه

رز آبی

نویسنده : m_nabizadeh

همان گل فروشی همیشگی رفتم. مغازه‌ای که به محل قرارمان نزدیک بود. وارد شدم. سلام کردم. به گرمی جوابم را داد. حالا دیگر صاحب مغازه با من دوست شده بود. طبق معمول سراغ رزهای آبی رفتم. در این بین مرد دیگری هم بود که یک رز آبی برداشته بود و به سمت صاحب مغازه می‌رفت که برایش تزیین کند. مغازه‌دار خطاب به من گفت: «دوست عزیز، رزای آبیمون تموم شده. این آخریش بود که دست این آقاس! شرمنده!» و بعد رو به آن مرد گفت: «آخه این آقا مشتری همیشه‌ی رز آبیه. میگه نامزدم دوست داره؛ واسه اونه!» مرد لبخند ملیحی زد. 

کلی پَکَر شدم. تو دلم غُرولندکنان گفتم: «اه! لعنتی! اگه یه کم زودتر اومده بودی، الان تو صاحب اون گل بودی. فقط چند دقیقه!» با بی‌میلی گفتم: «باشه اشکال نداره. ممنون.» خداحافظی کردم و از مغازه بیرون آمدم. حالا چه کار کنم؟ این اطراف دیگر گل فروشی نیست. اصلا بی‌خیال! واقعیت را به او می‌گویم، ها؟! 

رفتم سر قرار. هنوز وقت باقی بود. نشستم و منتظر ماندم. ساعت 10 دقیقه از 8 گذشت. هنوز نیامده بود. جای تعجب نداشت. هیچ‌وقت آدم خوش قولی نبود. عادت داشتم. 5 دقیقه بعد پیامی داد: 

«عزیزم سلام امشب ناغافل واسمون مهمون اومد. مامان دست تنها بود؛ موندم کمکش کنم. شرمنده به خدا. ببخش اگر منتظرم شدی. به امید دیدار» با دیدن پیامش حسابی دَمَق شدم. غیر منتظره بود. راه افتادم. «اصلا شاید کار خداس! همین امروز که من گل ندارم، اونم نمیتونه بیاد.»                                           همینطور بلاتکلیف در پارک قدم میزدم که یک آن دیدمش؛ با او! وای خدای من! درست می‌دیدم؟! داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم! به یک باره ذهنم پر شد از سوال‌های بی‌جواب. چطور می‌شود؟ دریک آن همه چیز بهم ریخت. هر جور حساب می‌کردم معادلاتم جور درنمی‌آمد. مُخم جواب کرده بود. خواستم جلو بروم اما پاهایم سست شده بود. زبانم بند آمده بود. قلبم داشت از سینه بیرون می زد. شانه‌هایم افتاده بود. تمام وجودم یخ کرده بود. اصلا انگار چوب شده بود.                                                     دوستم داشت اما گفته بود خانواده‌اش رضایت چندانی ندارند. بهتر است تمامش کنیم. اینطور نمی‌شود. گفته بود خانواده‌اش فرد دیگری را می‌خواهند.

داشتم دیوانه می‌شدم.

دیدمش! با همان مردی که در گل فروشی بود. همان که رز آبی خرید. رزی که باید قسمت من می‌شد؛ نه، در اصل قسمت او؛ ولی انگار شده بود...!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مریم شیعه علی
مریم شیعه علی
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
😐رز آبی ای که پرپر شد...
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
چه پرپری :(
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
تواین روزگار از هیچی بعید نیست به عرض ثانیه عزیز ترین کست وازت میگیرن
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
اون که بَـــله!
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
موفق وپیروز باشید
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
ممنونم دوست گرامی :) همچنین.
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
عجب... پس نتیجه میگیریم ۱.سرعت عمل خیلی مهمه ۲. برای قرار بعدی محل قرار رو عوض کن....خخخ مرسی..💕
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
خخخخ.. حق با شماست ;) تراژیک کمدی شد!
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
آخرش یکم غیر منتظره بود...جالب تموم شد و البته تلخ...موفق باشید
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
اوهوم! طعم گَس رز آبی :( ممنونم دوست عزیز از حضور و توجه شما. سبز بمانید.
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٢٦
٠
٠
:( چه تلخ ...
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
اوهوم :(
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
تلخ تموم شد ....
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
و چه تلخی ای چه تلخی ای :(
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
اینا نوشته های خودتــــــه خانوم گل؟یا متن کتاب خاصیه؟
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
بله عزیز، نوشته های خودمه. ممنون که مرا همراهی می کنی :)
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
قشنگـــن نوشتـــــه هات ذهن خلاقی داری :) تشکــــــــراتِ فرازمینی :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١٠/٢٩
٠
٠
با هر دو نفر یک شب، یک جا قرار گذاشته؟ این جای داستان ایراد داره، بهتره اگر مضمون رو اینطوری می پسندین،به یک شکل دیگه این اتفاق رو روایت کنین :) موفق باشی عزیزم :)
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/٢٩
٠
٠
آره؛ اولی رو که پیچونده، اونم (پسره) به ذهنش خطور نمی کرده که اصن همچین چیزی در کار باشه! دختره هم فک نمی کرده لو بره. در واقع با دومی هم تو همون پارک قرار گذاشته ولی جای متفاوتی! پسره بعد پیام که دپرس میشه و تو پارک قدم میزنه می بینتش! دختره هم احتمال نمی داده که دیده بشه و فک می کرده پیام داده حله دیگه! بعدشم اینو هم در نظر بگیر که اصن شاید دیده شدنشون واسه دختره مهم نبوده، چون بالاخره آخرش که چی؟ تا همیشه که نمی تونسته پنهونش کنه؟ بالاخره باید میفهمونده که خونوادش رضایت ندارن و دیگه نمیتونن با هم باشن. شاید هم اصن عمدی بوده باشه. ممنون از حضور گرمت عزیزم، همچنین.
کیمیا
کیمیا
٩٥/١١/٠٤
٠
٠
مونای خوبم خیلی قوی و خوب بود،از بقیه یک سروگردن بالاتر بود،دوستش دارم،و همچنین تورو...رز ابی هیچم قشنگ نیس خدایی..میدونستی که از قرار دادن رز سفید توی محلوی اب و رنگ ابی به دست میاد،وگرنه رز فقط سفیدو قرمزه،که همینشم خودش نمادیه،از یک عشق مصنوعی،..
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١١/١٢
٠
٠
ممنونم کیمیا جان :) منم تو رو.. آره میدونم!