لعنت به اين تكرار
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

نویسنده : faezeh76

خودم را با جمع وجور كردن وسايل خانه سرگرم مي‌كنم. يادم مي‌آید دوساعتي مي‌شود که توی خانه تنها هستند. بوي غذايي كه مامان هول هولكي درست كرد و رفت با تمام سلول‌هاي بدنم كه از صبح هيچي بهشان نرسيده بازي مي‌كند. حس مي‌كنم تمام دندريت‌هاي سلول‌هاي عصبي‌ام مثل يك دهان خودشان را باز كردند اما احتمالا آن دو تا ناهار ندارند...!

طاقت نمي‌آورم. زنگ مي‌زنم خانه‌شان. پسر بزرگ‌تر بر مي‌دارد. حالش را مي‌پرسم مطمئن مي‌شوم مامانش وقت نكرده غذایش را تكميل كند ورفته. گوشي را روي اسپيكر مي‌گذارد. به او مي‌گویم پياز را خرد كند، سرخ كند. بهش مي‌گویم بادمجان‌ها را توی قابلمه بچيند. دارم بهش ياد مي‌دهم که يهو صداي كوچکی بهم سلام مي‌كند. جوابش را مي‌دهم بهش مي‌گویم «چه طوري عزيزم، خوبي پسر كوچولو؟»

فكر مي‌كند مامانش هستم. از من مي‌پرسد بابا حالش خوب است؟!

مي‌گویم آره! تلفن بوق پشت خطي مي‌زند. جواب مي‌دهم. صداي همهمه مي‌آید. نگران مي‌شوم. مي‌گویند خوب نيست. دعا كن! 

تلفن را سر جایش مي‌گذارم. لعنت به اين زنگ دلهره‌آورش. لعنت به اين ساعت. حس بدي دارم! صحنه‌هاي چندسال پيش تو ذهنم مرور مي‌شود. اين تكرار بدي است. خدايا اين خاطره نبايد تكرار شود! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٢٨
١
٠
گیج شدم ٬ چی شد آخرش ؟ (البته شاید واسه اینه که ذهنم خسته اس نمیدونم) ولی نوشتارش خوب بود ٬ موفق باشید :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون از نظرتون ميشه بگيد جاي خاصي شو متوجه نشديد يا كل مطلب رو؟ شرمنده اگه مبهم بود
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
اینبار یه چیزایی متوجه شدم :) ولی گنگ نوشتین اتفاقات خیلی پشت سر هم افتاده ٬ زنگِ دلهره آور واسه نصف شب زنگ میزنن یا شر صبح هس ها این تازه پشت خطی بوده ٬ خهخ شاید گیر الکی دادم البته ٬ این حس و حال و تجربه کردم وقتی یه نفر بیمار هس جوِّ خونه به هم میریزه ٬ دو ٬ سه بار این حس تلخ و درک کردم که انتهاش خبر خوبی نیومده :( موفق باشید
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٣٠
١
٠
یه نکته ی مثبت و خوب که تو نوشته الان دقت کردم ٬ این بود که حس آشفتگی و خستگی به ذهن القا میشد ٬ یعنی وقتی میخوندی ناخداگاه مغزت خسته میشد تو نوشته آشفتگی قشنگ موج میزد (فقط حیف به هم ریختگی داشت) و اینکه خوبم تموم نشد ٬ این نوشته ها قشنگی اش به اینه که تو یک حالت خسته و فضاسازی و تحرک تموم شه ٬ مثلا (تلفن را میگذارم ٬ خدای من ! چقدر سرم درد میکند ٬ پاکت سیگار را برمیدارم ؛ لعنتی! فقط یک نخ دیگر باقی مانده ...) یا (سجاده را پهن میکنم ٬ سر را روی مهر میگذارم و زیر لب تکرار میکنم «مضطر اذا ‌...) با این مدل فضا سازی ها بهتر بود تموم بشه ٬ یعنی همیشه پایان و آغاز رو طوری تموم کنین که ایستا نباشه ٬ مثل آغاز که همین کارو انجام دادین) چون از نوشتنش خوشم اومد گفتم اینا رو هم وقت بزارم بگم :) ببخشید اگه جسارتی کردم صرفاً پشنهاد بود
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠١
٠
٠
تشكر از وقتي كه گذاشتيد توضيحات تون رو قبول دارم فك كنم اگه دو خط پاياني رو نمي نوشتم بهتر بود يا به قول شما باز تو حالت خسته وفضاسازي و تحرك تمومش ميكردم...بازهم ممنون از راهنمايي هاتون
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٨
١
٠
ینی ذهن منم خستس؟؟؟ لطفا یه توضیح کوچولو...
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٠/٣٠
٠
٠
شماهم پس خيلي مبهم بوده! ببخشيد!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٠١
١
٠
عجایب صنعتی دیدم در این دشت / سرش را می بریدند زنده میگشت! چیستان طرح کردین ؟ :ی
faezeh76
faezeh76
٩٥/١١/٠١
٠
٠
خخخخ بله ناخودآگاه چيستان شده! فك كنم توضيحات آقاي مهديزاده به جواب كمك كنه! الهام شماهم با خوندنش احساس نكردي ذهنت خسته است!!!
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١