افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

نویسنده : ...♥...سمانه صالحی...♥...

گاهی وقت‌ها قشنگ وارد است و جایز است که وسط آن همه سرزنش‌های تند، وسط آن همه عیب جویی‌های تند، ولوم صدایت را کمی بالاتر ببری که چه کنم؟ حالا که شده است، می‌خواهی چه کنم؟

البته نه آن‌طور که باز یک کاسه‌ای هم در دستت بگیری و چه کنم چه کنم را بیفتد... نه همان دوبارش کفایت می‌کند.

که هرچه الان بگویی وقتی است که از من می‌گیری و دهانی که از خودت خشک می‌شود، اگر راه حلی داری بفرما وگرنه که وقتی نیست بفرما...

مادرم اما حرف خوبی می‌زند که وقتی یکی دارد بال بال می‌زند وسط دریا، با شکلک‌های عجیب و غریب هی بالا و پایین می‌رود، احمقانه‌ترین کاری که می‌توانی بکنی آن است که تو در ساحل نشسته باشی و از همانجا هی بگویی چرا رفتی؟ چرا مواظب نبودی؟ می‌خواستی مراقب باشی! خودت کردی! همین را می‌خواستی؟ الان خوبت شد؟

آنجا فقط باید بزنی به آب، باید یک نفس بگیری و شیرجه بزنی توی آب و بیرون بکشی‌اش، نجاتش که دادی و کمی که گذشت، حالش که جا آمد، آن‌وقت می‌توانی یکی محکم بخوابانی زیر گوشش که چرا رفتی؟ غرق شدن را چه قدر دوست داشتی؟ ارزش‌اش را داشت؟ آن وقت که نجاتش دادی می‌توانی برایش توصیف کنی از لحظاتی که داشت، از عواقبی که می‌توانست داشته باشد، از کاری که ندانسته انجام داده است!

آن جاست که هم تو کارت را انجام داده‌ای، هم سرزنش‌ات به‌جا بوده و هم نجات یافته دیگر هوس غرق شدن ندارد؛ که گاهی همان تو گوشی هم از نظر من بی‌رحمی ست و سکوت از همه چیز بهتر است.

و عده‌ای که هنوز نمی‌دانند گاهی اوقات اول باید از آب بیرون بکشی‌اش بعد دلایل‌ات را بخواهی... آن که دارد غرق می‌شود جز اکسیژن هیچ چیز نمی‌فهمد.

اما این روزها من همان افتاده به آبی هستم که عده‌ی زیادی در ساحل زندگی‌ام ایستاده‌اند، از همان دور نظر می‌دهند، از همان دور دل می‌سوزانند و از همان دور سرزنشم می‌کنند که چرا و چرا و چرا؟ و منتظرند تا شاید قایقی بیاید...

این روزها کسی خودش را به آب نمی‌زند همگی منتظرند یکهو به بالای آب بیایی بلکم راضی شوند که بالاخره تقاص کارت را پس دادی.

دیگر هیچ‌کس زحمت خیس شدن را به خودش نمی‌دهد و همه باز هم از همان دور سرزنشم می‌کنند و من می‌مانم و خودم و فکری که هیچ‌کس نکرد و کسی نمی‌دانست شاید دیگری هلم داده باشد‌‌...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٢٢
١
٠
دست مریزاد دقیقا همینطوره. از راه دور و چه بسا از آنسوی مرزهای واقعیت در فضای مجازی در مورد خیلی چیزها از جمله گورخواب ها حرف می زنیم ولی کو عمل؟ همش حرف همش لایک همش کامنت:{( در ضمن امیدوارم خیلی زود شنا یاد بگیرید محتاج کمک دیگران نباشید.
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٢
٠
١
در واقع کار همه ی ما الان همینه که در مورد همه چی نظر میدیم و بحث میکنیم و بعضا تأسف میخوریم ولی در اصل قضیه هیچ کاری رو انجام ندادیم.. خخخخ ممنون از پیشنهادی که دادین ولی اینکه یکی دیگه نجاتت بده یه چیز دیگه اس..☺️☺️ اگرهم بخت یار نبود و کسی نیومد اونجاست که باید خودت شنا کنی ، ولی تا حدالامکان و تا اخرین لحظه باید صبر کرد ببینی دیگران چه می کنن...
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٠/٢٢
١
٠
همه ی حرفها دقیق و به موقع بود .. خوب گفتین.. مثه سوهان به روح میمونه سرزنش دیگران ..ان شالله که این فقط یک نوشته باشه و شما توی چنین موقعیتی نباشید
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٢
٠
٠
ممنونم از نظرتون...خوب خوندین.. واقعا تو زندگی همه افرادی هستن که نظر میدن بدون اینکه تا به حال در اون شرایط قرار گرفته باشن... و بازهم ممنونم از شما ، خداروشکر در حال حاضر در چنین شرایطی نیستم...
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٢
٠
٠
در واقع کار همه ی ما الان همینه که در مورد همه چی نظر میدیم و بحث میکنیم و بعضا تأسف میخوریم ولی در اصل قضیه هیچ کاری رو انجام ندادیم.. خخخخ ممنون از پیشنهادی که دادین ولی اینکه یکی دیگه نجاتت بده یه چیز دیگه اس..☺️☺️ اگرهم بخت یار نبود و کسی نیومد اونجاست که باید خودت شنا کنی ، ولی تا حدالامکان و تا اخرین لحظه باید صبر کرد ببینی دیگران چه می کنن...
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٢٢
١
٠
دقیقا... چندین ساله دارم تو آب بال بال میزنم... نفس کم میارم گاهی اما باز گهگاهی میام روی آب و نفس میگیرم. یکی از ساحل مدام ندامتم میکنه که چرا رفتی؟ چرا کردی؟ و یکی خونسرده و انگار میخواد شنا یاد بگیرم... هر کدوم یک جورن. اما من دارم شنا یاد میگیرم. شایدم یه روز از همین شنا یاد گرفتنم تونستم خیلیا رو نجات بدم :) / تیتر مطلبت عالی بود، یه چیزی اونورتر از عالی حتی :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٢
٠
٠
شاید به این اعتقاد دارن که شما بالاخره شناکردنو یاد میگیرین... انشاءالله از موقعیتی که توش قرار دارین خییلی زود فاصله بگیرین و تو همون ساحل زیبای زندگیتون قرار بگیرین..تا اینو به همه ثابت کنین که خودتون تونستین... خیلی مچکرم از نظری که دادی و لطفی که داری....یه چیزی اونورتر از خیلی..💕
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٢٣
١
٠
مادرتون حرف خوب و به جایی میزنن :) کاش همه مثل ایشون فکر میکردن :) / مطلب خوبی بود و سوژه خیلی خوبی داشت :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٣
٠
٠
خیییلی ممنونم ازتون..💕
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/١٠/٢٣
١
٠
آفرین به این قلم :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٣
٠
٠
سپاس از شما...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٢٣
١
٠
منم الان همین حس و دارم ولی با این تفاوت که من و کسی نمیتونه نجات بده باید شنا یاد بگیرم قبل از غرق شدن :( ممنون :) خیلی خوب بود ٬ موفق باشید
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٣
٠
٠
انشاءالله که شما هم یاد میگیرین بالاخره...شاید طول بکشه ولی یاد میگیرین.. مچکرم ، لطف دارین...برقرار باشید..
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٢٤
١
٠
دقیق و درسته... سمانه چرا وقتی مطلب میزاری آواتارت مشخصه ولی تو کامنتا آواتارت خالیه ؟ 0_o
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٤
٠
٠
ممنونم از نظرت...💕 اره برای خودمم بعضی وقتا نمیاد..نمیدونم چرا !!!
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات