او می آید
شعری سروده خودم

او می آید

نویسنده : سجاد رفائی نیا

خبر آوردند کان مونس جان می‌آید

روی دوش دل و بر تخت روان می‌آید

بنده لطف خوشش هستم و فریاد زنم،

که به تکریم گدایش چو شهان می‌آید

اندر این سرمای دی ماه موسم گل نیست لیک

صد هزاران بوستان نرگس به دیدار خسان می‌آید

به خزان و غم و اندوه بگویید بروند

که به باغ دل ما، جان جهان می‌آید

حسرت عشق مرا کشت ولی باکی نیست

که به بالای سر کشته مسیحا نفسان می‌آید

آتش دیر فرو هشته و با سر بدوید،

ترک معبد بنمایید که معبود مغان می‌آید

چه سر و چشم و دلی زیر قدومش بنهند

گر بفهمند رقیبان که شه سرو قدان می‌آید

دانی که "رفائی"ز چه این شور گرفته است؟

خبر آوردند کان مونس جان می‌آید

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٢٧
٠
٠
آآآآآ موضوع عالی .. دل نشینی خیلی خوب .. ریتم گاهی ناموزون.. بعضی کلمات میتونستن جایگزین های بهتری داشته باشن در کل خوشم اومد اما شعر قبلیتون خیلی خوب تر بود :) ببخشیدااااااا
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٥/١٠/٢٨
٠
٠
خواهش میکنم اختیار دارین..ممنون بابت نقد و نگاهتون :)
foad_akk
foad_akk
٩٦/٠٣/١٣
٠
٠
وزن خیلی جاها رعایت نشده و زبان شعر کهنه و حتی لغات و ردیف شعر....
پربازدیدتریـــن ها