فکر روشن!
بازی مهتابی و فلوطین با هم...

فکر روشن!

نویسنده : h-hidarpoor

مهتابی چند وقتی است که بازی در می‌آورد. موقعی که کلیدش را می‌زنی انگار که با دیوار باشی! هیچ به روی خودش نمی‌آورد به جای این‌که روشن شود و نورش را به  ما بپاشد! هی زور می‌زند و صدای ممتدی در می‌آورد! روشن اما نمی‌شود؛ بالشتی زیر پایم می‌گذارم و با دست‌های درازم تکانی بهش می‌دهم و  بالاخره بعد از چند دور زدن روشن می‌شود...

فلوطین جلویم باز است و اندیشه‌هایش را می‌خوانم. در مورد مردانی صحبت می‌کند که «دوستان خدا هستند، و چون از حرکت کیهان دردی به آنان روی می‌آورد، ناهنجاری‌های جهان را با شکیبایی تحمل می‌کنند...» هنوز جمله‌ام تمام نشده که مهتابی خاموش می‌شود. بلند می‌شوم که روشنش کنم. خودش اما روشن می‌شود. می‌نشینم. رشته کلام از دستم در رفته است. مهتابی این کار را کرده ... او کلام را از دستم گرفت و خاموشش کرد...  وقتی هم که روشن شد دیگر اثری از کلام نبود... اصلاً روشن شدنش هم عجیب غریب است. وقتی روشن می‌شود انگار دراز به دراز نور کنار هم نشسته باشند و تو را تماشا کنند. وقتی هم که خاموش می‌شود ظلمت و تاریکی است که مهمان چشمانت می‌شود و به تماشایت می‌نشیند! 

... جالب است، این جسم دراز نورانی که به دیوار آویزان شده خاموش و روشنت می‌کند! وقتی روشن می‌شود فلوطین می‌گوید: «آدمی باید به اقتضای کل چشم بدوزد و نه به میل و آرزوی فرد...» و وقتی خاموش می‌شود... ژست فکر کردن می‌گیری و می‌نشینی به فکر کردن...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
مرسی...این جملتون خعلی جالب بود:... جالب است، این جسم دراز نورانی که به دیوار آویزان شده خاموش و روشنت می‌کند! وقتی روشن می‌شود فلوطین می‌گوید: «آدمی باید به اقتضای کل چشم بدوزد و نه به میل و آرزوی فرد...» و وقتی خاموش می‌شود... ژست فکر کردن می‌گیری و می‌نشینی به فکر کردن...
t.m
t.m
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
مهتابی ما که از بس روشن خاموشش میکنم شبا؛ پشت سره هَما, طفلک نزدیک بش میشم میفهمه باس روشن شه !
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
مهتابی هم سر ناسازگاری برداشته!!! هععععععععععععععععععععععععععععععععی!
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
واقعا قلمتان محشر است!
mahshid
mahshid
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
عالی تراز عالی
m_kashiyan
m_kashiyan
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
مهتابی های شما چقدر فهمیده ان..چه کارایی میکنن!!!:))))جالب بود مخصوصا اون2خط آخرش.ممنون
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
زیبا بود، ممنون... "این جسم دراز نورانی که به دیوار آویزان شده خاموش و روشنت می‌کند!"
وصال
وصال
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
خوب مینویسی دوست من موفق باشی
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
جالبناک بود . آفرین .
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
نوشته قابل تاملی بود.../ممنونم.
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
میشه اسم منبع رو ذکر کنید؟؟؟؟؟؟؟؟
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود!مچکر
Khal ghezi
Khal ghezi
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
بسی زیبا...نگارشتون عالی بود ممنون
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
فکرتان روشن باد!مرسی همیشه از خوندن مطالبتون لذت بردم!
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٦
٠
٠
ممنون اقای حیدر بور..ما ادمها این گونه ایم
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات