صله رحم بعدی کی می آید؟
آن ها به ما ربط پیدا می کنند

صله رحم بعدی کی می آید؟

نویسنده : سمانه صالحی

یقه‌های پالتو‌ام را به هم نزدیک‌تر می‌کنم، دستانم را جلوی دهانم می‌گیرم و «ها» می‌کنم .چادرم را هم بالاتر می‌گیرم که خاکی نشود و در همین حال، همه را در ذهنم ثبت و ضبط می‌کنم‌‌‌!

از همان تصویر یک اسکرین شات در ذهنم می‌گیرم. تصویری با لباس‌هایی مشکی در کمی آن طرف‌تر... همان بهشت رضای خودمان!

آن که عینک زده فلانی‌ست، دیگری هم آن فلان دیگر است  و فلان پریم و فلان زگون‌هایی که یکی یکی شناسنامه‌دار می شوند و هویت پیدا می‌کنند برایم، که این‌ها به اصطلاح فامیل‌هایمان هستند که مثلا یک جورایی ما به آن‌ها شایدم آن‌ها به ما ربط پیدا می‌کنند.

طبق شواهد و قرائن موجود مثل اینکه این مجلس کفن و دفن هم تمام شد و بقیه جلسه‌ی معارفه هم می‌ماند برای وقتی که باز دوباره عزرائیل عزیز این طرف‌ها پیدایش شود...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/١٠/١٩
١
٠
اینطوری که اصلا خوب نیست... یادداشت تلختون تیتر خیلی خوبی داشت
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/١٩
٠
٠
اره خوب نیست..ولی متاسفانه بعضی اوقات این اتفاق نمیفته..و اونقدر همو نمی بینیم که باید یه همچین جاهایی همدیگرو ملاقات کنیم..اینطوریاس دیگه.. ممنونم..
علیرضا
علیرضا
٩٥/١٠/١٩
١
٠
چقدر بد که این مدلی باشیم! البته چه بخوایم چه نخوایم همومون انگار کم و زیاد گرفتارش شدیم...
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/١٩
٠
٠
اوهوم همینطوره... :((((( خیلی وقتم هست این مدلی شدیم..دقت کردین تا قبل از اینکه یکی رو ببینیم همش میگیم وقت نداریم و اینا ولی اگر یکی بمیره وقت داریم که تو تمام مجلسای ختمش شرکت کنیم... حاضر نیستیم همون وقتو قبلش بذاریم ...خیلی عجیبه واقعا :((
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٢٠
١
٠
:( هیچ وقتی، برای زنده هامون نداریم، یه جورایی مرده پرستیم... تلنگر خوبی بود سمانه جون :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
:( مرسی از توجهت..💕 :)))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٢٠
١
٠
زگوند - یک جورهایی - پالتوتون چندتا یقه داره؟ لباس کلا یک یقه داره فکر می کنم! اولشو خیلی خوب شروع کردین. توصیف خوبی بود و میشد صحنه رو تصور کرد. ولی میشد بیشتر و بهتر هم باشه. خوبه توی یک جمله چندتا توصیف رو باهم انجام بدیم. یکی از شاخصه های نویسنده های خوب اینه که گاهی تو یک کلمه چندتا توصیف میکنن. / دوره و زمونه بدی شده... مرگ آدم ها گاهی باعث دیدار میشه و گاهی هم باعث خوشحالی... :(
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
واقعا زگونده؟؟؟ ممنون که گفتین... منظورم از یقه ها یقه ی سمت راست و چپه دیگه ، حق با شماست یک پالتو کلا یک یقه داره ولی قسمت جلوش منظورم بود دیگه...حالا اگه بخوام منظورمو برسونم باید چطور بگم؟؟؟ درست میگین شاید خیلی زود تموم شد... خیلی ممنونم که نظرتون رو گفتین ، البته این نشون میده که من هنوز خیییلی مونده که یک نویسنده ی خوب ( مثل شما ) بشم.. :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
نه بابا خیلی هم خوب نوشتین برای شروع کار. من خودمم به این چیزی که گفتم نرسیدم. گفتم که سعی کنید برید به این سمت...
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
نه بابا شما که بعد از این همه تجربه بهش رسیدین..شکسته نفسی میکنین... در هر صورت خیلی دوست دارم ایرادای کارمو بدونم تا به قول شما سعی کنم بهترشون کنم و با دقت بیشتری بنویسم.. ممنونم ازت فرانک عزیزم..💕
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
خیلی خوبه که همچین پشتکاری داری و میخوای بهترش کنی. موفق باشی عزیزم :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٢٠
١
٠
خودم از همین افرادم پس نمیتونم اظهار نظر خاصی کنم خخخخ ٬ موفق باشید
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٠
٠
١
خخخخ.. خسته نباشی شما.. تنها نیستین هممون همین مدلی هستیم... مرسی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٢٠
١
٠
من از نگاه طنز بهش نگاه کردم جالبه سمانه جانم :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
ممنونم نسیم عزیزم..💕
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٠/٢٠
١
٠
متاسفانه ما آدمها جوری به همدیگه اهمیت میدیم که دیگه خیلی دیر شده...آدمها تا همدیگه رو از دست ندن یاد هم نمی افتن...نوشتتون زیبا بود در عین حال تلخ...قلمت سبز بانو...
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٢١
٠
٠
حقیقت زندگی ماست دیگه.. ممنون از نظرتون... مچکرم..
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات