بیا از اینجا برویم!
روزهای خوب را با هم بسازیم

بیا از اینجا برویم!

نویسنده : Saleheh_sh79

بیا از این‌جا برویم. برویم یک جای دیگر، هر جا جز اینجا! جایی که نه عشق گناه است نه عاشق گناهکار! جایی که می‌توانی دستم را بگیری و برویم لبخند بزنی و با صدای مخملی‌ات اسمم را با یک جان صدا بزنی و من از ذوق ضربان قلبم برود روی بی‌نهایت‌ها... جایی که از تمام شدن روزهای خوبمان نترسیم! 

آنقدر روز خوب برای هم بسازیم که تمام مردم جهان به تماشا بیایند؛ اصلا بیا از این جهان برویم! باید برویم با خدا حرف بزنیم، بگوییم برایمان یک خانه‌ی حیاط‌دار در حوالی بهشت و جهنم کنار بگذارد، یک خانه‌ی جم و جور با پرده‌های سفید و آبی! می‌خواهم اتاق‌هایمان را هم آبی کنیم و تمام باغچه‌ی خانه‌مان را گل بکاریم! یک درخت لیمو هم باید باشد، باید بوی لیموهایش عصرها بپیچد توی حیاطمان! می‌خواهم خودمان بهشت بسازیم برای خودمان. اینجا شاید زنده باشیم اما نمی‌توان زندگی کرد! 

پس بیا از این‌جا برویم، به جایی مثل انتهای یک جنگل چند هکتاری که یک کلبه‌ی چوبی دارد، تا روزها برایم هیزم بیاوری و بریزی در آتش عشقمان و من تمام درخت‌های نم زده را با آن گرم کنم! می‌د‌انی من از این دیار بیزارم! پس بیا برویم جایی که باد بخورد لای موهایم و تو روبه‌رویم بایستی و آن‌ها را از روی صورتم کنار بزنی و لبخند بزنی و لبخند بزنی و لبخند بزنی! و تنها خدا می‌داند چقدر لبخندهایت را دوست دارم! کاش لبخند‌هایت می‌شد تنها تصویر ذهنم و من در مقابل تمام این شهر کور می‌شدم! جانان من... بیا برویم، اینجا ماندن دیگر به صلاح نیست، نگو تنها می‌روی، تنها رفتنت هم به صلاح نیست، نرو! 

و این‌قدر نگو صلاحم را می‌دانی. آخر من سلاحی ندارم در برابر چشمانت، زود تسلیم می‌شوم. می‌گذارم بروی اما بعد از رفتنت خودم تا ابد کنار چمدانم منتظرت می‌مانم! تا وقتی تو برگردی می‌روم با خدا حرف می‌زنم، که می‌تواند یک خانه‌ی جم و جور آن حوالی برای‌مان بسازد؟ با فرشته‌ها هم حرف می‌زنم، می‌گویم ما را نیمه شب دور از چشم همه به خانه‌مان برسانند! هیچکس نباید ما را ببیند، نباید خانه‌مان را یاد بگیرند، من از مهمان‌های ناخوانده متنفرم! می‌خواهم تا ابد به تماشایت بشینم و تو به نگاه خیره‌ام لبخند بزنی! امروز هر دوی ما چمدان‌هایمان را بسته‌ایم، اما مقصدمان یکی نیست... تو می‌روی چون به صلاحم است و من می‌میرم چون باید با خدا در مورد خانه‌مان حرف بزنم! کاش حداقل تا آخر کوچه هم مسیر باشیم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
هیـــــــــــع !
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
;)) قشنگ بود
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
خيلي خيلي خيلي عاشق نوشته وقلم شما دوست عزيزي شدم موفق وپيروز باشيد:)
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده :))))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
عاشقانه ها وقتی به نرسیدن ختم میشن و کات میشه درداور ئه ...صلاح و سلاح رو قشنگ اومدین ..همیشه امید رو برا رسوندن حتی اگه مثه شمع کم حال نگه دارید توی نوشته .....قشنگ نوشتین
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
امید خیلی خوبه ...
علیرضا
علیرضا
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
قشنگ نوشتید، خوشم امد. منتها مسئله اینه که جای خاصی نمیشه رفت 😏 | این جمله "درباره نویسنده" تون هم جالب واسه خودش
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
دشمن نشناسی های ما

فرهاد که اسکار می گرفتی همه عمر!

٩٥/١٢/١٠
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

شاید نگیرد چشم تو عشق زلیخا را

٩٥/١٢/٠٩
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خوشبختی ورای حرف های مردم است

برای دخترکم

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات