سو تفاهم شده است
داستان کوتاه

سو تفاهم شده است

نویسنده : m_nabizadeh

طبق قراری که با پیمان داشتم به پارک رفتم. جای همان نیمکت همیشگی. پیمان هنوز نیامده بود. منتظر ماندم تا بیاید. چند لحظه بعد مردی آمد و روی نیمکت رو به‌روی من نشست. با دیدنش حس عجیبی به من دست داد؛ چون او شباهت زیادی به برادرم سعید که سال‌ها پیش به جبهه رفت و دیگر نیامد و ما هم نفهمیدیم سرنوشتش چه شد داشت. بی‌اختیار مدتی به او خیره شدم و بعد هم بی‌اختیار به طرفش رفتم و با عنوان کردن این موضوع، مدت کوتاهی با او هم صحبت شدم.

دست خودم نبود. با دیدنش حس و حال عجیبی داشتم. انگار سعید را می‌دیدم. با او هم صحبت بودم و در یک قدمی او قرار داشتم. بعد از کمی صحبت، آن مرد گفت: «نمی‌دونم خانوم اتفاق جالبیه یا نه، که من شبیه برادر شما هستم ولی خب این فقط یه شباهته! نمی‌دونمم اگه بعد از گذشت این همه سال از جنگ، بگم امیدوارم برادرتونو یه روز ببینید، حرف بی‌معنی ایه یا نه، ولی خب انشاالله که عاقبتش خیره؛ حتما هم همینطوره خصوصا اگه شهید شده باشن. ارزش شهدا رو دست کم نگیرین. اگه اونا نبودن که امثال من و شما نمی‌تونستن تو هوای آزاد این پارک به راحتی نفس بکشن. خب دیگه، اگه امری ندارید لطف کنید از اینجا برید چون الان خانومم می‌رسه. آخه ما اینجا با هم قرار داریم. نمی‌خوام دچار سوء تفاهم بشه؛ می‌فهمید که چی میگم؟» با عجله گفتم: «بله بله! حتما! اتفاقا منم نیمکت رو به‌روی شما با شوهرم قرار دارم. الانه که بیاد. به هر حال ببخشید که مزاحمتون شدم. ممنون.» پایان حرف‌هایمان بود و داشتیم از هم خداحافظی می‌کردیم که پیمان از یک طرف و زن آن مرد از طرف دیگر داشتند به محل قرار می‌آمدند و به ما نزدیک می‌شدند که ما را با هم دیدند و هر دوشان بعد از اینکه لحظه‌ای کوتاه به ما نگاه کردند، دچار سوء تفاهم شدند و به سرعت آنجا را ترک کردند. 

بعد از رفتن آن‌ها، آن مرد رو به من کرد و گفت: «دیدی خانوم چیکار کردی؟ هی بهتون میگم برید.» و بعد به سرعت دنبال زنش رفت. من که کاملا گیج شده بودم. نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان دهم و با رفتن آن مرد بود که به خودم آمدم و من هم به دنبال پیمان رفتم؛ اما، هیچ کدام‌مان اثری از آن‌ها نیافتیم و آن مرد بی‌قرار رفت و من ماندم با خاطره‌ی پر رنگ‌تر شده‌ای از برادرم سعید و خاطره‌ی قشنگ اولین قرار و ملاقاتم با پیمان، جای همان نیمکت زرد...!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
عجب!!!
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
آره :(
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
که اینطور... جالب بود..
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
ممنونم از حضور و خوانشت سمانه جان :)
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
جالب وآموزنده بيشتر نكتش روي قضاوت عجولانه بود نه سوءتفاهم قضاوت هاي اشتباه كه با حرف نزدن ونماندن پيش مياد
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
دقیقا :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
جالب بود
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
مچکرم :) ممنون از توجهتون!
مریم شیعه علی
مریم شیعه علی
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
ابهام یا سوء تفاهم حکایت جالبی ست از ما غرق حسی تازه گنگ می شویم در خاطرات گذشته...
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
اوهوم :(
علیرضا
علیرضا
٩٥/١٠/١٨
٠
٠
یکم این قسمت ماجرا برام گنگ بود که این موضوع ها چقدر به هم مرتبط بودن. از نظر نوع نوشتار مشکلی به داستان وارد نبود به نظر من ولی خب من به شخصه تهش برای خیلی زیاد باز موند که چه برداشتی داشته باشم.
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٠/١٨
١
٠
کدوم قسمت؟ ته داستان باز بود؟ کدوم موضوع ها؟
لیلی
لیلی
٩٥/١٠/١٩
٠
٠
اصن یه طوری نوشتی که ادم حوصله نکنه توضیح بده عیب و ایراداتی که داش
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات