نجات سگ توسط یک سرباز!
در مورد یک اتفاق عجیب

نجات سگ توسط یک سرباز!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

عنوان خبر این بود: قطع پای یک سر‌باز بخاطر نجات جان یک سگ

خودم را جای سید محمد می‌گذارم. سگ از سرمای استخوان سوز نیمه جان شده است. شاید به امید پیدا کردن غذا یا گرما به سمت پادگان آمده‌  ولی در میان سیم‌های خاردار گیر افتاده و حالا علاوه بر سرما و گرسنگی جراحت هم به تن سرما زده‌اش اضافه شده است.

محمد شیفتش تمام شده و از سر پست به سمت استراحت‌گاه حرکت می‌کند و حیوانی را که لابلای سیم‌های خاردار گیر افتاده است می‌بیند. از دیدن این صحنه رنج‌آور دلش به درد می‌آید. خودش هم سردش است و بعد از یک شیفت نگهبانی دادن دلش می‌خواهد خودش را به گرمای پتو برساند. ولی حیوان حتما لابلای آن سیم‌های خاردار یخ می‌زند و جان می‌دهد.

سید محمد می‌ایستد و سعی می‌کند بدن ناتوان حیوان را از لابلای سیم‌ها بیرون بکشد. ولی نمی‌شود. گیر کرده است. دیدن حال حیوان دلش را بیشتر به رحم می‌آورد و سماجت بیشتری می‌کند. انگار برای خودش رسالتی متصور است برای نجات دادن او. پایش را آن طرف سیم‌های خاردار می‌گذارد. و بالاخره نجاتش می‌دهد. لبخندی بر لبش نقش می‌بندد و راه رفتن حیوان را دنبال می‌کند.

نگاهش را به آن طرف سیم‌ها می‌چرخاند و پایش را بلند می‌کند  تا به راهش ادامه دهد و این آخرین تصویر محمد از پایش است. محمد دیگر پایش را ندید. مین‌های لعنتی کار خودشان را کرده بودند و محمد هم رسالتش را به انجام رسانده بود.

خنده‌دار است که اینجا در گرمای بخاری همذات پنداری محمد با یک حیوان رنجور را به سخره بگیرم و بگویم که چه کاری است کرده این پسر! که شاید سید محمد نمی‌توانسته حیوانی را رها کند و فردای آن روز لاشه‌اش را ببیند و بقیه شب‌های عمرش را آسوده بخوابد.

سید محمد از بیمارستان مرخص شد‌. در حالی‌که یک پایش از زانو در نوزده سالگی با آنها به خانه نرفت. پدر محمد می‌گفت وقتی فهمید پایش قطع شده گریه کرده. نه مثل یک مرد . آرام و با شانه های لرزان. آن قدر بلند بلند و هق‌هق‌کنان که مجبور شده‌اند به زور آمپول بخوابانندش.

محمد سربازی که یازده ماه از خدمتش گذشت حالا دیگر نه سرباز است و نه می‌تواند کشاورز زمین‌های روستای دور افتاده‌ی پدرش باشد.

چه کسی می‌تواند بگوید محمد اشتباه کرده است. شاید آزمون محمد در زندگی‌اش همین بوده که از آن موفق بیرون آمده است. محمدی که پایش را فدای انسانیتش کرده است. محمد به خانه برگشت و مردان زیادی  به استقبال او رفتند. آدم‌هایی که او را تا خانه همراهی کردند شاید باور داشتند که محمد یک قهرمان است و هر کدام از آنها در آن لحظه صفر مرزی شاید تصمیم‌شان با محمد یکی می‌بود!

* سرباز یعنی پایین‌ترین درجه نظامی! سرباز به معنای کسی است که از جانش در پی آرمانی گذشته و از باختن سرش ابایی نداشته باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
غم عجیبی رو دلم نشست شونه هام از بغض کمی لرزید ، اما احاس غرور داشتم ، چقدر خوبه که هنوز سرزمینم بزرگ مرد داره :)
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
راستش این غم روی دل من هم نشست. من این طرف اون طرف دیدم دارن می گن که این چه کاری بوده کرده . سعی کردم خودم رو بذارم جای اون ...
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
خیلی خوبـ بود خدا به محمـــد صبـــر و اجــر عظیم بــده و به مـــا دلــی دریـــایی مثل دل محـــمد.. ممناااانم نعیـــمه جـــان.
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
ممنونم لطف داری. ان شا الله که خدا بهش صبوری بده چون سخته با یک پا زندگی کردن. خدا انشا الله اجر دل مهربونش رو بهش بده...
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
قهرمان در هر سن و جایگاهی وجود داره.. مرسی از شما..
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٥/١٠/٠٨
٠
٠
برای قهرمان بودن کافیه روی صفات خوبی که داری ثابت قدم باشی . به قول شما سن هم نمی شناسه ...ممنونم از نظرتون.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات