سوسول بازی های تروریستی
ترور با شیشه دودی!

سوسول بازی های تروریستی

نویسنده : s_a_taheri

انسان، جایز الخطا و جوان، جالب الخطاست. در حالی که کنج خانه نشسته بودم و تعداد مگس‌های حاضر در اتاق را می‌شمردم به سرم زد ماشین پسر عمویم را بگیرم تا همراه با رفیق شفیقم حمید چرخی در خیابان‌های شیراز بزنیم و اوقات فراغت خود را با دور دور پر کنیم. 

تیپ اسپرت پسند، سر و وضع جوان پسند، شیشه عینک دودی، شیشه‌های ماشین هم دودی، با این اوصاف سوار ماشین شدیم و دور و دورمان را آغاز کردیم. با وجود آن‌که من گواهینامه نداشتم پشت فرمان نشستم. نه اینکه نداشته باشم هفتۀ پیش امتحان دادم که جناب سرهنگ در وصف رانندگی من فرمود: "برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه." هنوز گواهینامه را حواله نکرده‌اند. احتمالا در راه است.

هنوز چند متری بیشتر نرفته بودیم که متوجه شدیم خشک و خالی دور دور نمی‌شود و موسیقی جاز البته از خواننده‌ای مجاز را پخش و صدایش هم کمی زیاد کردیم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان کمی هم با کله حرکات موزون انجام دادیم خواننده احساس غریبی نکند.

دو خیابان بیشتر نرفته بودیم که برادران زحمتکش پلیس فرمان ایست دادند و از آنجایی که من خیلی بر گاز و دنده و کلاج اشراف نداشتم استرس هم مزید بر علت شد و بجای ترمز پایم را روی گاز گذاشتم. آژیر پلیس کل شهر را با خبر کرد که من حمید آمده‌ایم دور دور تا آن چند پیمانه آبرویم بر باد رود. از ما فرار کردن بود و از پلیس تعقیب کردن، خلاصه بعد از کلی جستجو ترمز را پیدا کردم و پلیس هم جلوی ما پیچید و اسلحه به دست از ماشین بیرون آمدند.

در حالی که با بلندگو آبرو برایمان نگذاشتند اعلام کردند: "شما تحت محاصره‌اید، دست‌تون رو بذارین سرتون و از ماشین پیاده بشین و اسلحه اعم از سبک و سنگین و نیمه سنگین و گرم و سرد، خمپاره از 60 گرفته تا 70، 80، 90، 100 ما می‌زنیم به سیصد هر چی دارین بذارین زمین."

شیشۀ دودی را پائین دادم و سرم را بیرون آوردم و گفتم: "آقای پلیس به جان یکی یه دونه عمه‌ام من از این سلاح‌هایی که گفتید فقط یه بار از چاقو اونم برای بریدن هندونه استفاده کردم که دستمو بریدم دیگه توبه کردم دست به اسلحه نبرم من نمی‌دونم شما می‌گید" گول حرف‌های مرا نخورد تا سرانجام با تهدید پلیس پیاده شدم و دستم را روی سر گذاشتم.

 یکی از پلیس‌ها در حالی که اسلحه به دست داشت پیش آمد و پرسید: "چی مصرف کردین؟" یعنی قلبم در حوالی دهانم بود، گفتم: "به جان مادرم از صبح فقط یه دونه آبمیوه با کیک دو جداره مصرف کردم." که دوستم بلافاصله اضافه کرد: "کیک دو لایه" پلیس چشم از من بر نمی‌داشت که حرف دوستم را تائید کردم: "آها همین که ایشون گفتن" پلیس دوباره پرسید: "مگه نمی‌دونستین ممنوعه؟" که در پاسخ گفتم: "ممنوعه؟ همش تقصیر این اکبر آقا سوپری دم کوچه‌مونه من چه می‌دونستم جنس قاچاقه آخه کدوم آدم عاقلی کیک دو لایه رو قاچاق میاره." حمید در همان اوضاع سعی کرد به من بفهماند که دو هزاری‌ام افتاد: "آها موسیقی رو می‌گین من گفتم مجاز نمی‌خونه مشکوکه‌ها، آخه من نمی‌دونم هر کی با خانواده‌اش به مشکل می‌خوره میره خواننده میشه آلبوم هم میده بیرون، واقعا ما داریم به کجا می‌ریم!؟"

با اشارۀ دست پلیس دیگری صدا کرد: "حرف نباشه مگه شما نمی‌دونستید دودی ممنوعه" که من با تعجب افزودم: "ای وای من، این رفیق‌مون گفت عینک دودی نزنیم ضایع است ولی به گوش من نرفت که نرفت، حالا خیلی ضایع شده؟" در گوش همکارش چیزی گفت و سپس: "شما مثل اینکه زبون آدمیزاد نمی‌فهمین وقتی رفتین زندان حساب کار دست تون میاد" چند روزی مهمان بودیم تا صاحب خانه با آوردن سند حکم فرار از دست پلیس و رانندگی بدون گواهینامه را صادر کرد. 

خلاصه بعد از کلی گرفتاری و چوب جوانی خوردن متوجه شدیم شیشۀ دودی ماشین برای جلوگیری از اقدامات تروریستی ممنوع شده است. واقعاً جای بسی تأمل است تروریست هم ترویست‌های قدیم نه پشت شیشۀ دودی پنهان می‌شدند نه از این سوسول بازی‌ها در می‌آوردند. کار خود را بدون ذره‌ای اهمال و ریا انجام می‌دادند و بعد به صد تکۀ غیر مساوی تقسیم می‌شدند. امیدواریم نسل شیشه‌های دودی و تروریست‌های سوسول با هم منقرض شوند تا خطای جوانی چنین تبعاتی نداشته باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
«70، 80، 90، 100 ما می‌زنیم به سیصد» چرا از دوران طفولیت می زدیم به 300 :| چرا نمی زدیم به 400؟ :| اینا چی بود می خوندیم واقعن :)))))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٥
١
٠
حالا یه ورژن دیگه بود می گفتیم ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هجده نوزده بیست! مغزمون در حد لوبیا چیتی بود دیگه:)))))))
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٥
١
٣
خخخخ باحال بود خخخ باز بگو چشات باحال میبینه خخخ ممنااانم :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٥
٢
٠
منشا باحال بودن مطلب نیست بلکه دیدگان تون این چنین می بینه؛) لطف دارین ما نیز ممنااااانیم:)))
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
خخخ
لیلی
لیلی
٩٥/١٠/٠٦
١
١
واقعا جذاب و خوندنی نوشتی این موقعیت طنز و خطرناک را : ))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
ممنونم چشمان تون جذاب و خواندنی می بینه خانم لیلی:)))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
😁😁..مچکرم ولی واقعا شیشه دودی اصلا خوب نیست..خود من یکبار بعد از اینکه همه چیو تو شیشه ماشین پارک شده کنار خیابون چک کردم و فاصله ی ۱۰سانتی با شیشه نداشتم ، متوجه ۶تاچشمی شدم که داخل ماشین داشتن با خنده نگاه میکردن :((
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
عجب خاطراتی دارین یادم باشه اینبار ماشین با شیشه دودی دیدم خیلی عادی رفتار کنم؛) کلا دودی خوب نیست ماهی دودی و برنج دودی هم همینطور میگن سرطان زاست:))))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
خخخخ ...واقعا نکته ی بهداشتی و حائز اهمیتی بود که شما فرمودین... اصلا تو این دوره زمونه نمیشه به کسی اعتماد داشت ، حتی شیشه ماشین..خخخ بدتر از شیشه ماشین عینک دودیه که از همه بدتره ، نمیدونی الان طرف داره بهت نگاه میکنه ، نمیکنه ، به کجا نگاه میکنه...اصن وضعیه... این موقعا هم باس عادی رفتار کرد..
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
آره واقعا بد زمونه ای شده:))))
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
خخخخخخ عالــــــــــــی بوووود.وژدانا این مطالبی که مینویسید چقدرشون واقعین؟ // خواستم از یه بخشش تعریف کنم ، دیدم بی انصافیه! کلا باحال بود :) ممنون.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
عالی که نگاه پر مهر شماست دوست عزیز:))) من اوایل با خاطره نویسی شروع کردم یعنی هر اتفاق جالبی که برام می افتاد می نوشتم اما خروجی خیلی جالب نبود به خاطر همین تخیل بهش اضافه کردم کم کم چاشنی تخیل اونقدر زیاد شد که از حالت خاطره در اومد. از آخرین خاطره ای که منتشر کردم یه سالی می گذره. مطالب اخیر و همین مطلب برگرفته از یه واقعیت یا خبر چند خطیه. این مطلبم یه خبر کوتاه بود که خبری تخیلی شد؛))))))) سایه لطف شما بر مطالب درویشی ما مستدام:))
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
باریکلا به قوه ی تخیلتون :) //مطالب درویشی؟ اختیار دارید :) قلم طنزتون مانا.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
بزرگوارید ممنونم از محبت تون:) برقرار و سرفراز باشید.
پربازدیدتریـــن ها
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
فصل تاریکی

بی نقطه بی پایان

٩٦/٠٧/٢٩
وقتی فقر در کشورمان بی داد می کند

کدام اولویت است؟

٩٦/٠٧/٢٩
تبلیغات