گلدان، لیوان
کاش من هم رفته بودم

گلدان، لیوان

نویسنده : banu69

تلوزیون داشت خواهران غریب را نشان می‌داد. نمی‌دانم چرا یک دفعه دلم هوای هفت سالگی‌ام را کرد. یاد اول دبستان را. نه به خاطر اینکه روزهای خوبی داشتم‌ام، نه! که همه‌ی دوازده سال تحصیلم تا دیپلم مزخرف و آشغال بود اما دلم حس آن روزها را خواست. حس بچگی. حس معصوم بودن. حس درس لـ غیر از آخر،ل آخر درس گلدان و لیوان که خانم رضایی به عنوان آخرین درس، چند روز مانده به سال نو تدریس کرد. یاد سحر که همان روز سرخیابان‌شان با تاکسی نارنجی تصادف کرد و جابه‌جا فوت کرد. با اینکه صورت تپل و سفید و قشنگش، عینکش خونی بود. مقنعه سفید، مانتو و کفش طوسی‌اش خونی شده بود اما هیچ درد نکشید و راحت رفت.

که هجده سال از آن روزها گذشته که هنوز هم فیلم ختنه سوران سعید را که من و سحر تویش داریم می‌رقصیم دارم، هنوز هم آن دو سه تا عکس یادگاری را دارم. آن روز که مادرسحر نذری داشت من رفته بودم از انباری خانه‌شان ملاقه و سینی بیاورم وسایلش را توی صندوق چوبی بزرگ کنار گونی‌های برنج دیدم. وسایل همان کلاس اول را، همان لباس و کفش‌ها و عینک خون‌آلود. حتی همان کش سر عروسکی که روز مرگش به موهایش بسته بود. انگار زمان آن‌جا متوقف شده بود. هنوز هم بعضی شب‌ها خوابش را می بینم، خواب کلاسمان را، حتی خواب درس گلدان و لیوان را، او هجده سال است که مرده. با خودم می‌گویم خوش به‌حالش که خدا بهش رحم کرد و مرد.

که هیچ کدام از این عذاب‌های این هجده سال زندگی بی‌ثمر و مزخرف را نکشید، که اصلا نفهمید عشق چه بود. زندگی سیاه شدن یعنی چه؟ دلم می‌خواهد برگردم به کودکی و مثل سحر کودکانه و مظلوم بمیرم و هیچ‌کدام از این دردهایی که الان دارم دیگر نباشد...کاش!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٥
١
٠
خیلــــی ناراحت شدم خیلی... :((
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٠٥
٢
٠
یادداشت خوب، دلی و البته تلخی بود. کاش یه تیتر بهتر براش انتخاب می کردین...
i_banu69
i_banu69
٩٥/١٠/٠٥
١
٠
ممنونم عنوانش رو مدیر سایت تغییر داد :/
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٠٦
١
٠
عزیزم مطلب رو خود من گذاشتم روی سایت، عنوان همین بود :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/١٠/٢٠
٠
٠
m.shiezadeh دوست بزرگوارم مطلب لـ ل هم داشت فکر کنم ها؟! :)) به هرحال ممنونم از اینکارتون موفق و سالم باشید ;)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٠٥
١
٠
:((
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٠/٠٦
١
٠
منم گاهی سر خاک علی که میرم همین حس رو دارم ..میمونم اون برد یا من ؟..اما با همه ی اینها مطمئن باش 18 سال بعد خاطره هایی قشنگ تر از امروز داری که مرور کردن شون دل ت رو میاره ب همین روزا ......قشنگ نوشتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/١٠/٠٦
١
٠
خدا بیامرزتشون...
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦