یلدای انتظار
آرام جان

یلدای انتظار

نویسنده : سلیمان حسنی

نمی‌آیی چرا آرام جانم؟ 

به پایان آمده تاب و توانم 

شدم‌ سیر از جهان‌ بی‌مروت 

شده‌ چون‌ کیمیا مهر و محبت 

نگه‌ چون‌ می‌‌کنم‌ بر زندگی‌ها 

نمی‌‌بینم به‌جز شرمندگی‌ها 

زن‌ و فرزند مردم‌ غرق غصه 

پر از تلخی‌ شده‌ احوال‌ و قصه 

زنان حال فداکاری ندارند 

پدرها وقت بیکاری ندارند 

جوانان ‌ناامیدند و خموده 

چه‌کس این‌ظلم‌ بر آنان‌ نموده 

بود ایران سراسر پول‌ و ثروت 

تمام مردمانش با سخاوت 

ولی‌ افسوس‌ خالی‌ سفره‌ها شد 

تمام زندگی پر حفره‌ها شد 

ستمکاران عالم بی‌خیالند 

به زور و ثروت دنیا ببالند 

ستم‌ها را بیا و ریشه‌کن کن 

بلا را دفع از هر مرد و زن کن 

جهان بی‌روی تو معنا ندارد 

کسی چون دیده‌ی بینا ندارد 

دلم بی‌تاب تاب گیسوانت 

جهانی محو طاق ابروانت 

قدم بگذار بر چشمان حامی 

فدایت هستی‌اش گردد تمامی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیاوش
سیاوش
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
بسیار زیبا جناب حسنی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
الهم عجل لولیک الفرج... مثل همیشه عـــالی ممنااانم جنابِ حـــامی :)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات