پیرمرد وبلاگ نویس و پسر کفتر باز!
نسل جدید

پیرمرد وبلاگ نویس و پسر کفتر باز!

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

 پیرمردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله‌اش روی مبل خانه خود نشسته بود، ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست؛ پدر از فرزندش پرسید این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ!

پس از چند دقیقه دوباره به لبه پنجره اشاره کرد و گفت این چیه؟ پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم کلاغه کلاغ!

بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در چهره پسر موج می‌زد و گفت کلاغه کلاااااغ ک ل ا غ!!! (ایششش چه پسر بی‌ادبی) 

پدر به اتاقش رفت و با تکه کاغذ قدیمی برگشت و آن را به پسر داد پسر با تعجب کاغذ را گرفت و نگاه کرد روی آن یک دانه لینک یادداشت شده بود پسر با تعجب تبلت‌اش را برداشت و لینک مورد نظر را ثبت و جستجو کرد و در عرض سوت ثانیه! (بله دیگر دل‌تان بسوزه آن‌موقع‌ها سرعت نت خیلی زیاد شده) لینک مورد نظر بالا آمد او به یک یادداشت روزانه در یک وب‌سایت هدایت شده بود که در آن صفحه این‌طور نوشته شده بود :

(یادداشت صد و هشتاد و ششم) امروز پسر کوچکم که چهار سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من هر 23 بار جواب‌هایی متفاوت بهش دادم! خخخخ  مثلا بار اول گفتم چغک! (مشهدی هم بوده‌ها!) بار دوم گفتم کرکس! بار سوم گفتم حواصیل! بار سوم گفتم هوبره! بار چهارم گفتم داداشته! بار پنجم گفتم میمونه....! و به همین ترتیب... اونم هر بار با دقت سعی می‌کرد یاد بگیره و با خودش تلفظ می‌کرد! اوسکول کردن بچه‌ها هم عالمی داره‌ها... خخخخ آخرشم دلم براش سوخت و گفتم البته مطمئن نیستم می‌خوای برو از مامانتم بپرس...

....

(یادداشت صد و هشتاد و هفتم) امروز اون مربی عصبانیه از مهد پسر کوچیکم زنگ زده بود و گفت آقای محترم من خیلی برای پسرتون نگرانم یه لطفی بکنید به اون آدرس که تو دفترش نوشتم ببرین یه تستی انجام بشه، گفتم عه چرا؟ گفت شاید باورتون نشه امروز تو حیاط مشغول بازی با بچه بودم که دیدم پسرتون به‌طرف چندتا کلاغ کنار باغچه دوید و داد زد سلام داداش توبره! سلام داداش توبره! بعد به‌طرف من اومد و گفت اون داداش توبره‌ام بود و اون یکی عمه حوصله و همین‌جور ادامه داد! من همین پریروز با بچه‌ها درباره پرنده‌ها صحبت کردم و همشونم یاد گرفتن ولی پسر شما امروز منو غافلگیر کرد! منم نتونستم خودمو نگه دارم و هار هار زدم زیر خنده و گفتم آره خو راس گفته دیگه! خانوم مربی‌شونم که گیج شده بود گفت اواااا؟! پدرو پسر یه تختتون کمه‌ها! روان‌پزشک لازمین جفت‌تون! و گوشی را قطعید!!

....

پسر 45ساله در حالی که با تعجب این‌ها رو با صدای بلند می‌خواند به پیرمرد خیره شده بود پیرمرد هم که سعی می‌کرد یک‌جوری قضیه را ماست مالی کند خنده‌زوری کرد و گفت «عه چیزه پسرم می‌دونی من اینا رو از خودم نوشتم اون‌موقع‌ها طنز زیاد می‌نوشتم اون‌طرف کاغذ لینک وبلاگ مادرته اونو بیار مادرت اصل داستان رو نوشته و لبخند زد.»

پسر کاغذ را برگرداند و لینک دومی را به زحمت وارد کرد و این‌بار لینک مورد نظر بالا آمد پسر با صدای بلند شروع به خواندن کرد: 

(روز نوشت صد شصت و هشتم) امروز پسر کوچکم که چهار سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسر 23 بار نامش را از من پرسید و اما جواب‌های من! بار اول گفتم ققنوسه! (هری‌پاتر خوان بوده‌ها!) بار دوم گفتم کاسکوئه! بار سوم گفتم فنچه! بار سوم گفتم یوزپلنگه! بار چهارم گفتم عمته! و دیگه از بار پنجم تا آخر همینو براش تکرار کردم! خخخخ اوسکول کردن بچه هم عجب کیفی میده‌ها...! پس چی همه کیف دنیا رو که نباید سینگلا ببرن!

....

پسر این بار که سرش را بلند کرد پیرمرد دیگر حسابی کنف شده بود و حسابی هم دست و پایش را گم کرده بود برای عوض کردن فضا سریع خنده‌اش را قورت داد و چهره مظلومانه‌ای به خودش گرفت و گفت «عه اون دم پنجره چیه؟» پسر هم بی اختیار سرش را به‌سمت پنجره برگرداند که ناگهان با یک فروند کفتر دو کت سفید پا پری دم قرمز کاکلی مواجه شد که پرهای زیر گلویش زیر نور آفتاب می‌درخشید. پسر که کفتر باز بود با دیدن آن کفتر هوش از سرش پرید و رفت که جلدش کند برای خودش و پیرمرد هم آهی از سر آسودگی کشید و رو به آسمان کرد و از روح همسرش که آن کفتر را فرستاده بود و تشکر کرد!

نتیجه‌گیری اخلاقی: 1_هر خاطره ای را را در وبلاگ خود یادداشت نکنید! 2_ارتباط‌تان با ارواح را حفظ کنید تا بدادتان برسند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
خخخخ خیلی باحال بود :)) ممنون :) خودتون نوشتین !؟ اگه خودتون نوشتین که کارتون خیلی درسته :) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
بعله خودم نوشتم! تازه یکی دیگه هم نوشته بودم که قربانی سیاست های حذفی جیم جانمان شد:\\ اون باحال تر و خنده دار تر بود...! پاینده باشید:)
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
خخخخ آلا خدا بگم چیکارت کنه؟! از بس بلند خندیدم همه ی خانواده، یه جور دیگه نیگام کردن که مجبور شدم یه بار دیگه واسه اونام بخونم! //دستت مرسی :)
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
بگو خدا خوبم کنه!:دی شادی خودت و خانوادت همیشگی:))
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
یعنی اوضاع روزگارمو خوب کنه ها...! خودم کامنتمو خوندم یه لحظه احساس خود مریض پنداری کردم...!خخخخخ
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
خخخخخ الهی آمین :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
خععععلی طنز باحالی بود.. مچکرم :))
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم.... باحالی از خودتونه! :))
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
مگه پسره تحصیل کرده نبود؟ و بابا مگه خودش نخواست که پسره بره وبلاگش رو ببینه؟/ ولی واقعاً جالب بود ههههه. موفق باشی
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
تحصیلکرده مگه نمیتونن کفتر باز بشن؟؟!! رفته دنبال علاقه قلبیش بچه!!خخخخ باباشم خب مثلا آلزایمر داشت دیگه یادش نبود کلی سال پیش تو وبلاگش چی نوشته...!:دی خوشکام باشی:)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
خيلي خنده دار بود
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
عه جدی؟! چه خوووووب که خوشت اومده:))
n_rohani
n_rohani
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
خخخخ چقدر عالی بود :-)
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
عالی بودن از خودتونه!:-)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
آفرین :) خیلی خوب بود :)
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
مییسی:) جدی خیلی؟؟!
گل برگ :)
گل برگ :)
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
عالی:)
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
عالی تویی عزیزم:))
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
:) ممناانم
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
سپوسگذاااااارممممم!:))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/١٠/٠٣
٠
٠
خیلی خوب بود:)) مخصوصا دفعه چهارم که گفت داداشته خخخخخ
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٣
٠
٠
خیلی خوبی از خودتونه!!!:))
علیرضا
علیرضا
٩٥/١٠/٠٥
٠
٠
اولش رو که خوندم یاد یک ماجرای مشابه افتادم که نمیدونم کجا شنیده یا دیده بودم ولی بعدش ماجرا خوب پیش رفت :) باریکلا به شما
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
طبیعتا باید آشنا میبود براتون دیگه سبک طنزم همین بود:) احتمالا تو تلویزیون دیدین داستانش هم مشهوره:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
:))) نتیجه گیریهای اخلاقیت از پهنا تو حلق داعش! کاش خاطره مامانه فرق داشت و یه چیزی بدتر از خاطره باباهه بود. قراره خودت چه بر سر بچه هات بیاری خدا میدونه! :))
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
من بچه دار شم مثه این جوکه عمل میکنم!!(من ﺍﮔﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺸﻢ ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ میذﺍﺭﻣﺶ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ. ﺑﻌﺪﺷﻢ میذﺍﺭﻣﺶ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﯼ. ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ میذﺍﺭﻣﺶ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﻫﻤﻮﻧﺠﺎﻡ ﯾﮑﯿﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩ ﺳﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ 😀 حوصله داریا....!!) خخخخ یادته میگفتم به آدرس یه وبلاگ داغون شده احتیاج دارم؟؟! برا همین مطلبم میخواستم!:دی الان میگی خوب شد که ندادم!!!
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
وااااااااااااااای انقد طناز بودی ما خبر نداشتیم :دی خیلی خوب نوشته بودی
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٦
٠
٠
الان یک احساس شعف وجودم رو در بر گرفت!:)) خیلی خوبی از خودته عزیزم:))
مائده
مائده
٩٥/١٠/٠٧
٠
٠
عالی بوددددد مخصوصا اون قسمت که گفته عمته!!کلا از عمه ها خوشم میاد کاربردشون زیاده!خخخخخ
آلاء
آلاء
٩٥/١٠/٠٧
٠
٠
هر چقد سعی کردم نتونستم بهت بگم عالی بودن از خودته!!! خخخخ عمه هاتم از تو خوششون میاد عسیسم!
پربازدیدتریـــن ها
عشق را وداع گفته ایم

ملت خاموش یا ملت عاشق؟

٩٦/١٢/٠٥
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود

برای من درد همین است

٩٦/١٢/٠٥
دلش پر می کشید

به نام سارا

٩٦/١٢/٠٣
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
شوق فردا تو

خواب و رویا تو

٩٦/١٢/٠٢
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
سخنگوی دولت: مردم نگران مسائل اقتصادی شب عید نباشند!

یه قول دیگه... یه قول دیگه!

٩٦/١٢/٠٣
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
کاسه داغ تر از آش

لطفا قضاوت بکنید!

٩٦/١٢/٠٥
تو که نباشی

روزهای من

٩٦/١٢/٠٢
خواب‌هایش آشفته است

نمی توانم آرامش کنم

٩٦/١٢/٠٣
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠
سقوط مستمر رسانه ای و سقوط پرواز تهران -یاسوج

ورشکستگی فضای رسانه ای کشور

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

از کوچه‌ها باید بپرسم

٩٦/١٢/٠١
از کتاب جیبی غفلت نکنید

حتی درون جیب

٩٦/١٢/٠٥