صدا، دوربین، نور، برقصین!
اندر حکایت فیلم سینمایی سلام بمبئی

صدا، دوربین، نور، برقصین!

نویسنده : n_rezaei

راهکارهایی برای ساختن و دیدن سلام بمبئی

ابزار مورد نیاز برای ساخت فیلم سلام بمبئی:

1.دو الی سه عدد بازیگرتر گل ور گل و خوش‌تیپ که البته اگر یکی از آن‌ها یک خواننده‌ی مشهور هم باشد که نور علی نور می‌شود. مهم نیست که این خواننده اصلا بازی بلد است یا نه؟ همین که باشد کافیست. 

.2 یک دستگاه ساحل چندکاره. در این ساحل هم می‌شود سکانس عاشقانه ساخت، مثلا دختر و پسری که عاشق هم هستند اینجا دنبال هم بدوند. هم می‌شود سکانس امیدوارانه ساخت، مثلا در غروب ساحل پسر دختر را دلداری دهد و هم می‌شود سکانس دلتنگانه ساخت. مثلا دختر که دلتنگ عشقش شده گریه کند و در آن قدم بزند. 

.3 گروه رقص محلی هندی برادران راجو. بالاخره فیلم هندی عاشقانه که بدون رقص محلی هندوستان نمی‌شود. اصلا به آدم نمی‌چسبد. تازه دختر و پسر می‌توانند با نگاه کردن به رقص و لبخند زدن عشقشان را بیشتر به مخاطب القا کنند. 

.4 چهار فروند گولاخ. از آن‌جا که فیلم هندی بدون صحنه‌ی اکشن از حیّز انتفاع خارج است، حضور چند گولاخ برای کتک زدن شخصیت اصلی فیلم از گروه رقص محلی هم واجب‌تر است. توصیه می‌شود در انتخاب این گولاخان نهایت دقت به عمل آید. 

.5 چند عدد چماق. برای این که اگر در پایان فیلم احیانا فرد سنگ‌دلی بود که هنوز اشکش در نیامده باشد، بشود او را هم با چشم گریان در حال خروج از سالن دید. 

چیز دیگری لازم نیست. اگر شما همین‌ها را داشته باشید می‌توانید یک فیلم پر فروش هندی - ایرانی بسازید. 

ابزار مورد نیاز برای دیدن فیلم سلام بمبئی:

.1 دو عدد طناب محکم. برای این که خود را به صندلی ببندید تا هنگام پخش صحنه‌ی رقص محلی به وجد نیایید و شما را خفت‌بار از سالن سینما بیرون نیندازند. 

.2 یک عدد تیغ. چون بعد از فیلم حتما دلتان می‌خواهد از دوری عشق‌تان خودکشی کنید. حتی اگر هیچ عشق انسانی در دنیا نداشته باشید و فقط عاشق سیب‌زمینی سرخ کرده هم باشید، باز این حس به شما دست خواهد داد. 

.3 یک عدد کیسه بوکس. برای این که تمام نفرت‌تان را از سوراج و برادر کاریشما سر این کیسه‌ی بوکس خالی کنید و مزاحم سایر افراد حاضر در سالن نشوید. 

.4 سه الی چهار عدد تشت. برای این که اشکتان در سینما هدر نرود و بتوانید بعدا آن را پای درختی چیزی بریزید. 

.5 چکمه. برای این که بعد از تمام شدن فیلم میزان اشک تماشاچیان آنقدری هست که به زانویتان برسد. 

.6 قایق بادی. اگر سالن سینما بزرگ بوده و جمعیت حاضر در سالن زیاد باشند، حتما برای نجات از سیل اشک و خروج از سالن به قایق بادی احتیاج پیدا خواهید کرد. 

به نظر ما که همین‌ها کافیست ولی حالا باز هم محض احتیاط یک جعبه‌ی کمک‌های اولیه همراه خود داشته باشید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
جالب بود. یعنی حتی در حد نقد محتوایی نیست؟
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
ممنون. چرا میشه نقد محتوایی هم کرد. هر چند فیلم ضعیفیه.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
جیم هم یه کمیک کار کرد قبلا برای ساختن فیلم مشترک هندی ایرانی! یاد اون افتادم :)) خیلی خوب نوشتین. چشمه ی طنزتان جوشانتر باد :) / حیف ندیدم فیلمو و از یه نظر دوس دارم ببینم و از این نظرات که بدرد نمیخوره دلم نمیاد ببینم!
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
ندیدم ولی توصیفی که ازش شنیدم همیناس که بهشون اشاره کردین :)))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
اینا رو کار ندارم ولی آهنگی که بنیامین خونده تنهایی آبروی فیلم و میتونه بخره :) طنز جالبی بود ٬ موفق باشی
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
اره تنها نقطه ی قوت فیلم موسیقی هاش بود. ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
خخخخخخخخخ ممنااانم :}
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
الان من فهمیدم این فیلمه جریانش چیه ، خلاصه که بهم نمیرسن، آخه درسته آدم فیلم بسازه آخرش بهم نرسن! اه -_- خیلی ممنون بابت راهنمایی ، الان من واجب شد برم طناب بخرم :)))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/٢٩
٠
٠
البته پیشنهاد من برای خودکشی تیغ بود ولی با طناب هم مخالفتی ندارم. ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
گل برگ :)
گل برگ :)
٩٥/١٠/٠١
٠
٠
:))))))))))))))
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات