فرزند روستا!
ای کاش هیچوقت شهری نبودم

فرزند روستا!

نویسنده : f.farzad

همیشه دوست داشتم فرزند روستا میبودم (یعنی در روستا به دنیا می‌آمدم و همان‌جا بزرگ می‌شدم). دختر روستایی آفتاب سوخته‌ای که لباس‌های محلی به تن دارد و دمپایی رنگی به پا کرده است. شب‌ها با صدای زیبای جیرجیرک‌ها و دیدن آسمان صاف و پرستاره بخواب برود و صبح‌ها به جای این‌که با صدای گوش خراش آژیر ماشین و ... بیدار شود، صدای پرندگانی باشد که هر صبح را به او نوید روزی بهتر را می‌دهند. به جای این‌که تا آخر شب  ماشین و راننده‌اش را به باد فحش و ناسزا بگیرد که چرا خواب شیرینش را بر هم زده و نگذاشته که به وصال مجنون‌اش برسد کِیف‌اش کوک باشد که درست است که به مجنون نرسید اما با صدای دل‌انگیز پرندگانی که بر درخت سیب حیاط‌شان لانه کرده‌اند بیدار شده است‌. روزها به مدرسه‌ای که از خانه‌شان کمی فاصله دارد برود و شب‌ها در کنار خانواده و زیر کرسی، مشق عشق بیاموزد! تمام دلخوشی و تفریحش سر وکله زدن با مرغ و خروس‌ها باشد و دنبال کردن آن‌ها و کمک کردن به برادر در چوپانی و نگهداری از گوسفندها و یا در کوچه باغ‌های همان روستا قدم‌زنان ، ترانه‌ای را زمزمه کند و بعد دستی به روسری ببرد و آن را از سرش بردارد. و شراره‌هایی که چندی پیش از نگاه نامحرمان در زیر روسری خوش رنگ‌اش پنهان کرده بود به دست نسیم بسپارد و بگذارد که با موهای او عشق بازی کند. و در آخر وقتی خسته می‌شود به جای این‌که تن رنجورش را روی مبل و یا تخت رها کند، در زیر سایه‌ی یکی از درختان همان روستا دراز بکشد .

ای کاش هیچ‌وقت شهری نبودم تا این زندگیِ مدرن را نداشتم! این وسایل ارتباط جمعی نبودند که دید و بازیدها کمرنگ نمی‌شدند و  برای احوال‌پرسی مجبور می‌شدیم به دیدن یکدیگر برویم .

شب‌نشینی‌ها برقرار بود و همه خانواده شب‌ها به دور کرسی می‌نشستند و از اشعار حافظ،سعدی و یا قصه‌های حسین کرد شبستری برای هم می‌خواندند و تعریف می‌کردند.

بچه‌ها به جای اینکه سرشان در تبلت و آیپد و گوشی باشد با همسن و سالان خود بازی می‌کردند! بزرگترها هم به جای اینکه به فکر این باشند که چه عکسی را در پست اینستاگرام و تلگرام‌شان بگذارند که فالوور صفحات‌شان زیاد بشود، کمی بیشتر در جمع خانواده می‌بودند  و از کنار هم بودن نهایت لذت و استفاده را می‌بردند!

ای کاش...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
:) ما خونمون کرسی داریم خخخخ
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
:) خوشبحالتون امیدوارم که دکوری و گوشه ی سالن نباشه، و ازش استفاده کنید مخصوصا که به شب یلدا هم نزدیک میشیم😃 ممنون از حضورتون :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
من زندگی توی روستا رو تجربه کردم خیلی لذت بخشه... اما سختی هایی داره که خیلی از شهرنشینا نمیتونن باهاش کنار بیان...!
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
بله حرف شما متین ، منم این سختی هایی رو که میفرمایید رو از نزدیک دیدم، اما زندگی روستایی برای منه شهر نشین لذت بخش تره ، همینطور که بعضی از مردم روستانشینمون عکس نظر منو دارن... ممنون از حضورتون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
راستش من اصلا دوست ندارم با صدای پرنده ها بیدار بشم! چون به نظرم صدای گنجشکا اول صبح خیلی رو اعصابه :ی خیلی قشنگ نوشته بودی فرزانه جون ^_^
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
خخخخ خوبه که،کوچک تر که بودم وقتی خونه مامان بزرگم زندگی می کردیم تابستونا تو حیاطشون میخوابیدیم،صبح هم با صدای پرنده ها مخصوصا موسی کو تقی :) بیدار میشدیم..چه صفایی داشت.لطف داری الهام جون^_^ قشنگ دیدی!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/٢٨
٠
٠
منم دوس دارم تو حیاط یا روی پشت بام یا تراس بخوابم ولی انقد بدم میاد صبح تو صورت آدم آفتاب میوفته ، می خوام گریه کنم اون لحظه :))
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٩
٠
٠
خخخخخ دیگه سختی هاشم شیرینه ، فک من حتی شده زیر بارونم تو حیاط خوابیدم اینقد که تنبلم از جام تکون نخوردم، همون زیر لحاف خوابیدم تا قطع شده!!!
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٩
٠
٠
فکر کن*
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
زندگی که گفتید قشنگه... من هم اون جایی که شما گفتید رو دوس دارم..جایی که حداقل تا ده تا همسایه دور و برت رو میشناسی و وجودشون و حضورشون برات مهمه... صبح که از خواب بیدار میشی یک نفس عمیق میکشی ، از هوایی که تهی از ریزگردها و ذرات معلق و آلوده ست استنشاق میکنی... واقعا لذت بخشه.. اینا رو وقتی فهمیدم که بعد از خوردن آش موقع پس دادن ظرف ، متوجه شدم آن خانوم غریبه ، همسایه ی دو طبقه بالاتر است و ما شش سال با فاصله ی حدودا به ارتفاع ۶ متر درکنار هم زندگی میکردیم... راستی چطوری میشه که ما اصلا همو ندیدیم؟؟
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
شما لطف داری :) بازم دم اون همسایتون گرم که باب آشنایی رو باز کرده :) البته تقصیر خودمون هم هست،خودمون کوتاهی می کنیم...حضورت مستدام عزیزم :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
هعییییی کاش کاش ... هنوز قدیما دیگه مشکلات مالی و خونه و ماشین و قیمت بالا و اینا ربطی به ازدواج نداشته و تو سن پایین هم ازدواج میکردن :) ولی اگه عاشق دختر خان میشدی فرقی نداشت از این لحاظ(طبق روایات) منم زندگی روستایی رو دوست دارم :) خیلی خوب بود :) موفق باشید
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
خخخخ شما تا کجاها پیش رفتین! ممنون جناب شاعر،لطفتون مستدام :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٩/٢٥
١
٠
سلام. متن خوبی بود. احساس لطیفی رو منتقل میکرد. ذهن شفاف نویسنده و زلالیِ تفکرات، خوندن این متن رو برای خواننده لذت بخش میکنه. نوشتن از اینجور دغدغه مندی ها به نظرم خیلی مفید و خوبه. یعنی نشون میده که هنوز هستن کسایی که اینجور زندگیِ شهری رو نمیپسندن و از مدرنیته خوششون نمیاد! این خیلی مهمه. بیان این واقعا خیلی خوبه. عرض کنم خدمت شما یک بار خواستم مقالۀ آموزشی ای رو بخونم که اولین جملۀ اون مقاله حدود 3 خط بود. به محض خوندنش، پشیمون شدم از خوندن اون مقاله. به نظر من کاربرد جملات طولانی خواننده رو آزار میده. توی درک مفاهیم. من چند بار موقع خوندن مطلب شما مجبور شدم که برگردم و از اول جمله بخونم که جمله ها هم خیلی طولانی بودن! بعضی وقت ها جمله رو با یک نهاد شروع کرده بودید و در نهایت گزارۀ مناسبی براش نذاشتید. به نظرم چون جمله طولانی شده اینجوری شده. به طور مثال به این جمله دقت کنید: «تفریحش سر وکله زدن با مرغ و خروس‌ها باشد و دنبال کردن آن‌ها و کمک کردن به برادر در چوپانی و نگهداری از گوسفندها و یا در کوچه باغ‌های همان روستا قدم‌زنان ، ترانه‌ای را زمزمه کند و بعد دستی به روسری ببرد و آن را از سرش بردارد.» اول تمامیِ افعال به صورت مصدر به کار رفتن. «دنبال کردن»، «کمک کردن»، «نگهداری کردن». دقت کنید که بعد فعل «زمزمه کند» دیگه مصدر نیست! این جالب نیست. پس به نظرم اولین ضربه ای که مطلب خورده طولانی بودن جمله ها هست.
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
خب اولین ایرادم طولانی بودن جملات بود... یکی از دوستان از علامت های نگارشی ایراد گرفتند. من بهشون حق میدم ولی هر جا نقطه یا علامت تعجب گذاشتم به نظرم اونجا لازم بوده که نقطه یا علامت تعجب می بود ..لطفا در مورد اینم نقدتونو بیان کنید..ممنون
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
منم همین موضوع باعث میشد به اشتباه بیفتم بگم فک کنم علائم نگارشی اشتباه بوده برمیگشتم دوباره میخوندم و احساس میکردم اینجا باید یه نقطه سر خط بخوره همه چی تموم شه و دوباره یه چیز جدید بخونم :) کلمه ی (میبودم) هم ابتدای نوشته تو ذوق میزنه و کاربردش توسط نویسنده چندان جالب نیس و اگه اصلاح هم بخواد بشه باید جمله تغییر کنه میتونه به چند شکل هم تغییر کنه اون پرانتز هم باید قسمتی از متن بشه (پرانتز کاربردش بیشتر زمانیه که یه نکته رو خارج از بحث میگین اونو باید تو نوشته القا کرد:)) ولی خیلی خوب بود همونطور که حسین گفت حس خوبی داشت :) حالا که حسین نوشت منم تو تخته نگفتم اینبار ٬ شما هم که از نقد استقبال کرده بودین :) موفق باشید
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
آخه اون تیکه ای که تو پرانتزِ بخشی از جمله نیست.من اینو نوشتم که کسی نگه : خب ما هممون در اصل روستایی بودیم.اونو نوشتم که بگم دوست داشتم تمام عمرمو یه روستایی می بودم.جناب مهدیزاده ی گرامی،هنوزم میگم من از انتقاد استقبال میکنم( ولی کار خودمو می کنم) عه عه ببخشید که باعث پیشرفتم میشه. :))
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
در ضمن منو امثال من که میشه گفت تازه نوشتنو شروع کردیم باعث افتخارمونه (بدون تعارف) که افرادی مثل شما بزرگواران مطالبمونو بخونند و ایراداتمونو بگیرن، که باعث پیشرفتمون بشه. ممنون از هر دو بزرگوار :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
والا مورد خاص دیگه ای به نظرم نرسید. یعنی گفتم اولین اشکال اینه که بعد دوباره بخونم و مورد دیگه ای پیدا کنم. منتهی مورد خاصی پیدا نکردم. برای بار سوم خوندمش و چند مورد به ذهنم رسید البته. یک مورد اینکه «رنگ اش» نیازی نیست اینجوری نوشته بشه و اگه همون «رنگش» هم نوشته بشه کفایت میکنه. چند جا هم دیدم که علائم نگارشی از کلمۀ قبل فاصله گرفته بودن. مثل «دراز بکشد .» البته اینا از دست آدم در میره. ولی باید یک کم دقتتون رو بیشتر کنین.
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
از لطفتون بسیــــــــــــــــار سپاسگذارم. ممنون که یادداشتمو خوندین و انتقادتونو بیان کردین.
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
اولا مطلب خوبی بود ممنااانم. دوما کی گفته تو روستا میتونی شراره هاتو بیرون بندازی؟؟؟اتفاقا روستایی ها معتقد ترن سووووماا کی تو شراره هاتو دست من سپردی خودم خبر ندارم؟؟؟ چهارما :|
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
اولا ممنون عزیزم که حاضری زدی :) دوما چی بود؟ آها شراره،تو روستای خیالی من پر دارو درخته که راحت میتونی بدون حضور نامحرم روسریتو دربیاری یه بادی به کلت بدی :) سوما تو رو نمیگم ، همو باد خودمونو میگم دیگه خخخ ،چهارما :| هوم؟
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
از آدمای زیادی میشنوم که دلشون زندگی تو روستا رو می‌خواد اما همه روزبه‌روز مدرن‌تر و تکنولوژیک‌تر می‌شن. فکر می‌کنم دلیلش این باشه که این نوع زندگی برامون معنی وجهه اجتماعی پیدا کرده (به طور تصنعی) اما فطرتمون به چیز دیگه ای تمایل داره. موفق باشی
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
الان دیگه هممون زندگیامون سمت مدرنیته، و در حال پیشرفته واسه همینه که بعضی اوقات دوست داریم به گذشتمون بر گردیم یعنی واسه من اینجوریه! متنی هم که نوشتم تنها سیاهه نیست که فقط یه چیزی نوشته باشم، این نوشته تو گلوم گیر کرده بود، امیدوارم که حداقلش قدر دوروبریامونو بیشتر بدونیم..مرسی از حضورت :)
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
البته پاسخ من بیشتر ناظر به رفتار و حرفهای خودم بود. ولی همه اونهایی که از تمایلشون برای دوری از مدرنیته میگن هم ممکنه کاملا در ادعاشون صادق باشن اما در عمل کاری برای رسیدن به اون تمایل نمیکنن. به نظر من علت در اینه که دنبال شأن و وجهه اجتماعی هستیم و به ما القا شده که شأن و وجهه در سبک خاصی از زندگی هست. چندان هم نظر شخصی خودم نیست. حتی کلی آدم که تو غرب که در زمینه مطالعات فناوری و جامعه فعالیت دارن اینو میگن
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٩/٢٦
٠
٠
منم همیشه دوست داشتم روستایی باشم، توی یک خونه ویلایی، از همونهایی که دور تا دورشون جنگل و خود خونه هم معمولا خیلی ساده و چوبی هستش. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم اگر همچین شرایطی داشتم واسه زندگی الان چه کاره بودم و چه کار میکردم و به همین شکل کلی فضا سازی میکنم واسه خودم. خیلی حس خوبی داره. امیدوارم یک روزی به این خواستم برسم که یک خونه ویلایی (نه از این ویلایی های امروز ی که سنگ و آهن و آجر رو میبرن تو دل جنگل) داشته باشم :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
انشاءالله شما هم به خواستتون برسین :) کامنتاتون مستدام مستر خورسندی :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
نوشتتون واسه من غم انگیز بود با این که سنم کم ولی خوب یادم قبلا چقدر بیشتر خوش بودیم و چقدر دور هم جمع بودیم . من از زندگی یکنواخت مدرن بی روح امروزه بیزارم . ممنون از مطلب بسیار عالیتون انگار حرف دل من بود.
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
قربونت عزیزم قابلی نداشت :) ممنون از حضورت :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
الان روستاها هم اینطوری شدن بعضا. تلگرام به روستاها هم نفوذ کرده! و مورد داشتیم دهیار کانال داره! شاید باید آرزو میکردی چندین سال قبل به دنیا میومدی! روستا هم فقط روستاهای سرسبز شمال ^_^ منم خیلی دوست دارم این زندگی رو. توصیفات متنت خیلی خوب بودن. مخصوصا آرایه جان بخشی که استفاده کردی. یه سری عبارات منحصر به فرد هم داشتی مثل "با موهای او عشق بازی کند." "مشق عشق بیاموزد!" و ... که خیلی خوب بودن. احسنت :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
ماشاءالله چه پیشرفتی :) باریکلا دهیارامون ^_^ ممنون عزیزم وقت گذاشتی و مطلبمو خوندی :) به پای قلم شما که نمیرسه :)
ایمانم:-)
ایمانم:-)
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
همه اینو دوست دارن!!کرسی خیلی خوبه!!کوچیکتر ک بودم زیاد روستا میرفتم ولی الان شاید سالی 10بار ک بیشترشم محرم!کرسی خیلی خوبه!!صدای گنجشگ خیلی خوبه!اینطوری زندگی کردن خیلی خوبه ولی خب گاهی اوقات نمیشه باهاش ساخت!
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٩/٢٧
٠
٠
بله همه اینا خوبن.اما حرف من اینه کاش بیشتر حواسمون به خونواده و دوروبریامون باشه :) ممنون از حضورتون :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٠/٠٢
٠
٠
ای کاش ... :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٠/٠٣
٠
٠
:) مرسی از حضورت عزیزم.
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات