وقتی مشکلات می ریزند روی سر آدم
قوی باش

وقتی مشکلات می ریزند روی سر آدم

نویسنده : shamim_mostafazadeh

یادمه توی یک فیلم یا کارتون صحنه‌ای دیدم که آدم وسط خانه‌اش ایستاده بود و تمام وسایل‌های خانه با شکلی ترسناک و اداها و ژست‌های خوفناک به آدم نزدیک می‌شدند. فضایش تاریک بود. وسایل خانه‌اش هم تیره و قدیمی بودند. رنگ سیاه و قهوه‌ای سوخته و این وحشتناک‌تر می‌کرد قضیه را. با یک سرعت خاص و عجیبی آدم را محاصره کرده بودند و بهش نزدیک می‌شدند.  گهگاهی لبخند‌های مرموز و عصبی می‌زدند و صداهای زوزه گرگ و قار قار کلاغ می‌آمد. نمی‌دانم . شاید صدای پارس سگ‌ها خیلی ترسناک بود. وقتی مشکلات زیاد می‌شوند و این‌جوری آدم‌ را محاصره می‌کنند و ژست‌های مخوف می‌گیرند من احساس همین آدم را دارم که هیچ کاری از دستم برنمی‌آید . جز این‌که چشم‌هایم را ببندم و گوش‌هایم را بگیرم. افتادن توی فضای تاریک مطلق بهتر از دیدن این دهشتناکی عظیم‌ است!

درست مثل وقتی که سینما پنج بعدی می‌رفتم. جاهای ترسناکش را نگاه نمی‌کردم، حتی عینکم‌ را برنمی‌داشتم. فقط چشم‌هایم را می‌بستم و دیگه جیغ نمی‌کشیدم. این‌جوری همه فکر می‌کردند چقدر قوی هستم. چقدر شجاع‌ام. هیچ‌کس نمی‌دانست چشم‌هایم را بستم و توی تاریکی مطلق به سر می‌برم ...

وقتی مشکلات زیاد می‌شوند نباید نشست وسط خانه و نزدیک شدن‌شان را تماشا کرد. باید بلند شوی. چراغ‌ها را روشن کنی. جیغ بزنی و همه آن‌ها را برگردانی سر جای‌شان! وقتی مشکلات زیاد می‌شوند بد وضعی می‌شوند ولی قوی باش و تک تک آن‌ها را برگردان جایی که بودند. آرامش را دوباره به خانه برگردان  ;-)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
مضمون جالبی داشت مطلبتون. موفق باشید
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
عالی بود موفق باشید
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢١
٠
٠
جالب بود! با توجه به مطالب فوق الذکر باید در مقابله با مشکلات چشامونو ببندیم!!!ولی تو خط آخر گفتید مشکلاتو بزاریم سرجاشون.. با چشای بسته؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤