بچه که بودم
دستم را بگیر

بچه که بودم

نویسنده : ...♥...سمانه صالحی...♥...

بچه که بودم خودم را قاطی بزرگترها حساب می‌کردم، هرجا دعوت بودیم طوری صاف می‌نشستم و ژستی می‌گرفتم که مثلا من هم بزرگم و به اندازه یک آدم بزرگ غذا می‌خورم...

بچه که بودم، می‌خواستم ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاورم، هر طور که شده است... هیچ‌وقت حاضر نبودم با کوچک‌تر از خودم بازی کنم!

بچه که بودم، دوست نداشتم کسی به دنبالم بیاید. همیشه دوست داشتم خودم تنهایی از مدرسه برگردم!

بچه که بودم ، هیچ‌وقت نمی‌خواستم کسی کمکم کند. همیشه دلم می‌خواست خودم انجام دهم، تا دیگران از من تعریف کنند. تا نشان بدهم من قوی هستم، تا بگویم خودم کردم...

بچه که بودم ، مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می‌کردم و آرزویم بود که یک‌بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم، حالا که دیگر نمی‌شود بچه بود و فقط می‌شود عاشق بود از سر بچگی، هرچه وسط خیابان زندگی سر به هوا می‌روم، هیچ‌کس حاضر نمی‌شود دستم را بگیرد و برای لحظه‌ای حتی مراقبم باشد...

و خیابان هم عجیب خلوت است. انگار خیلی جلوتر راه را بسته‌اند. می‌شود مثل قدیم‌ها از نزدیک‌تر مراقبم باشی...؟

قول می‌دهم این‌بار دستت را محکم بگیرم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
به دلم نشستــ ممنااانم :}
s_samane
s_samane
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
تچکر:))
گل برگ :)
گل برگ :)
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
:)
s_samane
s_samane
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
مرسی ک خوندین :)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات