پسته شرمندگي
هر روز از کنارمان عبور می کنند

پسته شرمندگي

نویسنده : faezeh76

يكي از شب‌هاي شهريور ماهي بود من و مامان وخواهرم براي سرگرمي به تجريش رفته بوديم. كم كم بايد برمي‌گشتيم اما من بي‌اختيار مثل برج زهرمارشده بودم! نمي‌دانم چرا؟! شايد بخاطر اين بود كه مامانم نگذاشت ژاكت قرمزي را كه خوشم آمده بود بخرم. مي‌دانستم براي پولش نبود و بخاطر سليقه مقابل من ومامانم بود. يا شايدم بدخلقي‌ام بخاطر خونسردي رفتار مامان در برابر خودم بود.

رسيديم ايستگاه مترو تجريش مامان چشمش به پسته تازه افتاد و مقدار كمي خريد كه در حين راه بخوريم. اما من طبق هميشه بدخلقي‌هایم لال شده بودم و جواب هيچكس را نمي‌دادم. مامان برایم با خونسردي پسته مي‌شكست و به سمتم مي‌گرفت  و من با بي‌حوصلگي رد مي‌كردم.

چشمم به دختر 10 يا 11 ساله‌اي افتاد كه رو به‌رویم در فاصله نه چندان دوري با دو پسر جوان صحبت مي‌كرد. دختركي كه فال فروش بود!

پسرها با لبخند مهرباني فال خريدند و در همان حال از او درباره خانواده‌اش پرسيدند.

درباره اينكه برادر نداري؟چرا بايد تو كاركني؟! و... ريز مكالمات يادم نيست اما گويا نداشت. بعد به من و خواهر و مادرم نگاه كرد و گفت خاله پسته مي‌دي؟ خواهر و مادرم كه گرم صحبت بودند متوجه نشدند من هم كه سكوت ناراحتي‌ام پابرجا بود به زور با صدايي كه مطمئن  بودم خواهرم نمي‌شنود گفتم بهش پسته بده! نشنيد مامان گفت بريم خونه . شونه به شونه خواهرم شدم و دوباره بهش گفتم و گفت چرا زودتر نگفتي! دوتامون غمگين شديم. مامان با پاكت پسته سمت پله برقي رفت و تا روي پله قدم گذاشت دست بردم و تا جايي كه مشتم توان داشت پسته جا كردم. مامان از كارم شوكه شد اما سريع خودمان را به دخترك رسانديم اما نبود! دو پسر جوان سرجاي‌شان بودند اما او نبود. نااميد شديم ولي ناگهان پشت ويترين مغازه‌اي پيدایش شد به سمتش رفتم مشت كوچكش را بازكرد و من پسته ريختم و لبخند ديدم، تشكر ديدم وكودك ديدم! دو پسر پرسيدند كه چي به او دادم و من گفتم هيچي! من واقعا هيچ چيز به او نداده بودم من تنها پسته‌اي به او دادم كه خودم پس مي‌زدم و نمي‌دانستم براي كسي خوشايند است! كاش در آن مشت كوچكش به جاي پسته سكه‌هاي طلا، امنيت، آرامش و... مي‌توانستم بريزم. آن شب تمام شد اين كوكان اما تمام نشدند هر روز از كنار ما عبور مي‌كنند .

مي‌گويند نسل ما در آينده پير خواهد شد و بايد همت كرد و تولدها را افزايش داد. اما ما براي اين نسل حال چه كار کرده‌ايم؟ نسل كودك ما گاهي هم اكنون پير است....!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
انصافاً خیلی عالی بود :) منم فک میکنم نسل ما همین حالا پیر هست ٬ مسئولین باشرافتی که فقط جیب شون رو پر میکنن اگه هیچ کاری نمیتونن براشون بکنن ٬ خودشون و بچه هاشون گاهی به جاشون سر چهارراه کار کنن ٬ شاید فهمیدن مسئولیت یعنی چی:/ میخوام ببینم خدا دهن اینا رو چطوری آسفالت میکنه تو اون دنیا :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٩/٢٤
٠
٠
اگه مي تونستن درك كنن خيلي چيزهاي ديگه رو مي فهميدن! ما هم اميدواريم زودتر آسفالت شوند! ممنون
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
یه بار دیگه با دقت خوندم یکی اینکه شهریور ماه به جای شهریور ماهی بهتر نبود؟و اگه یه حس هم القا میشد مثلا تکراری یا گرم یا ... شهریور ماه ٬ اینا فقط پرسش و پشنهاد بود :) اما کلمه ی (شایدم) انتهای بند اول چون دارین روایت میکنید و مکالمه نیست باید به (شاید هم) تبدیل شه و بهترِ از شکسته نویسی پرهیز شه البته من ندیدم جای دیگه به این شکل شکسته نویسی کنید احتمالا حواستون نبوده :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٩/٢٤
٠
٠
ممنونم از اينكه وقت گذاشتين شهريور ماه بهتر بود. من حواسم نبوده! خيلي توي نوشتن اشكال دارم ممنون از نظر و راهنمايي تون
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
عالی و بودو غم انگیز:((.واقعا بعضی داشته های ما که برامون خیلی کوچیک و ناچیز برا بعضيا بزرگ باید قدر داشته هامونو بدونيم.
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٩/٢٤
٠
٠
بايد قدر بدونيم و كمك كنيم. ممنون از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦