خواستگاری دولا!
وقتی مرغ از قفس می پرد

خواستگاری دولا!

نویسنده : بهمن بهمنی

آنقدر تیرآهن برآورد کرده بودم که ذهنم ناخودآگاه وزن هر شی را حساب می‌کرد، تیر چراغ برق می‌شود یک تن کنار تیر دریچه منحول آب است وزنش می‌کند 50 کیلوگرم روی منحول دو جفت کفش است کمی بالاتر چادر عربی مشکی و دستی که حلقه داخلش ندارد، بالاتر دخترک جوان که آبروهایش را آرایش نکرده است، حجم در وزن مخصوص بدنش نشان می‌دهد وزنش سبک‌تر از من است و اگر جفت‌مان روی الاکلنگ بنشینیم او همیشه می‌رود بالا و از آن‌جا داد می‌زند: «بهمن جان من می‌ترسم!» 

با تلفن صحبت می‌کند. اسمش بهاره است، وزن اسم او هم قافیه با اسم من و اگر فامیلش بهاری باشد که ردیف هم می‌شود. گونه‌هایش از خجالت و یا تنهایی و شاید هم از سرما گل انداخته و  چشم‌هایش مثل خارجی‌ها آبی است. من دوست داشتم درشت و سبز باشد ولی ایرادی ندارد همین‌که حجاب دارد و کیف دستش هست یعنی دختر محجوب و دانشگاهی است! کفش‌های تمیز و شیک‌اش مثل خانم مهندس‌ها است به نظرم بهاره دارد معماری می‌خواند.  زوج خوبی می‌شویم، خانم مهندس انگاری وقت برایش مهم است و مدام به ساعتش نگاه می‌کند! بند کفش‌هایم خیس شده و داخل آب است. خم می‌شوم تا گره بزنم و هرچه سریع‌تر از خانم مهندس خواستگاری کنم، صدای موتور می‌آید سرم را بالا می‌گیرم دو نفری از روبرویم رد می‌شوند !

کمرم در حالت خم شدن دولا(1) می‌شود! نه به آن خاطر که پسرک سوسول همسر آینده‌ام را غر(2) زد! و نه به آن خاطر که در یک بند کفش گره زدن طعم تلخ شکست عشقی را چشیدم! سختی‌اش آنجا بود که آب گودال روی صورتم پاشید در همان حالت کمر دولا روی جدول‌های کنار سه راهی خیام می‌نشینم انگاری که رگ به‌رگ(3) شده باشد ، راست نمی‌شود !

پ.ن :

1) دولا :(صفت) دوتا؛ تاشده؛ خمیده.

2) غر:[غ َرر] (ع مص ) فریفتن و بیهوده امیدوار کردن کسی را.

3) رگ به رگ: در لهجه و گویش مشهدی و مازنی به‌معنی پیچیدن مفاصل

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
خخخ من که درست نفهمیدم ! یه موتوری غر اش زد ؟! همون بهتر که نشد پس:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
سوار یه موتور شد رفت :| عشقم رو دزدیدن !
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
عجب دختری بوده موتوری رو غر زده :) خخخخ ؛ داداشش بوده خب : | مثبت اندیشم مثلا ؛)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
خخخخ :) بعدا که وقعه رو تحلیل کردم فهمیدم طرف قرار داشته با تلفن صحبت می کرده
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
کلی خندیدم :) احسنت!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
خخخ :) سپاس
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
هـــــــا ؟؟؟ 0_o
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
:) رفتم بند کفشم رو گره بزنم طرف سوار یه موتور شد از جلو من رد شدن اب گودال هم رو صورتم پاشید
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
اینارو فهمیــــدم اما مگـــه عجق شما نبود؟؟؟ پس از کجا اسمشو میدونستی ://
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
گفتم طرف با تلفن صحبت کرد بعد گفت سلام بهاره هستم ! اسمش رو اونجا فهمیدم :)!
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
آهــــــــاع..خخخ
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
الان چی به چی شد!؟:-o
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
:)تو کامنت بالا نوشتم خم شدم بند کفشم رو گره بزنم که طرف دختر خانم سوار موتور یکی دیگه میشه از جلو من می رن اب گودال هم رو صورتم پاشید :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
اها اوکی حالا مفهوم شد ایشاللا دفعه ی بعدی. کفش اسپرتم نپوشین موقعیتا میپره:))ترجیحا مردونه بی بند
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
از کارگاه میومدم کفش ایمنی پام بود :)))
s_samane
s_samane
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
اخییییی...ناراحت شدم.، خب باید به جای اینکه درباره اسم و فامیلش حدس بزنین ، زودتر اقدام می کردین دیگه...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
:) ها دیگه دیر شد خخخ
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
خخخخ واسه دفعه بعدی خیلی استخاره نکنین و زودتر اقدام کنین که نبرنش ☺
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٢
٠
٠
:) تازه فهمیدم استخاره برا ازدواج جایز نیست یعنی چی :)
مهدیه_ق_آرامش
مهدیه_ق_آرامش
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
چه تلخ شیرینی ! :))) جالب بود
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٣
٠
٠
:))))ممنونم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٩/٢٤
٠
٠
:))) ای بابا. اسمشو از کجا فهمیدین؟! چشم سبز میخواین پس آره؟! مگه مشکی و قهوه ای چشونه؟! :| / ان شاالله دفعه بعد هیشکی غرش نزنه و شما اولیش باشین!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٩/٢٤
٠
٠
خخخخ ممنونم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/٢٥
٠
٠
:))) خوب بود :)) امیدوارم بازم بتونین سرپا بایستین.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
آقای بهمنی... بی ادبی نباشه تو زندگیم هیچ مردی رو ندیدم قدر شما شکست عشقی بخوره... الان باید برا بچه هاتون اسم میذاشتینا!!!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٢١
١
٠
خخخخ من داستان نویسم ولی هیچ مردی جرئت نداره تو این سبک داستان بنویسه! همه می ترسن موقع تشکیل زندگی زنشون بیاد بخونه ولی ما بی ریا می نویسیم!
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
به امید شادکامی و خوشبختیتون... آن شاءالله که همسر محترمتون درک خواهند کرد. :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١