مجمع الأدبا
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

نویسنده : محمدرضارضایی

مادر جان سلام. امیدوارم حال شما و پدر خوب باشد. نمیدانم نامهی قبلی به دستتان رسیده یا نه. آخر به این چاپارهای دانشجویی اعتمادی نیست. در یک دانشگاه دیگر دانشجویی نامهای به چاپار سپرده بود و زمانی که خودش فارغ‌التحصیل شده و به خانهاش بازگشته بود، تازه، نامه را به در خانه‌اش رسانده‌اند و تحویل خودش دادند. اما عیبی ندارد چون با یکی از چاپارهای دانشگاه بسیار رفیق شده‌ام و او به من قول داده که نامه‌هایم را به صورت پیشتاز و به موقع به شما برساند. بگذریم...

الان دو ماهی می‌شود که کلاس‌ها شروع شده و ما به کلاس می‌رویم. کلاس ما در محل مجمع الأدبا (دانشکده‌ی ادبیات فعلی) دایر می‌شود. خیلی ساختمان بزرگی نیست، انداه‌ی ساختمان شورای روستای‌مان است و همین کوچکی باعث شده دل دانشجویان و مسئولین بسیار به هم نزدیک باشد. خلاصه این که در مجمع ما رونق اگر نیست صفا هست. فقط در ساعات اوج رفت و آمد چند نفری به دلیل کمبود اکسیژن جان به جان آفرین تسلیم می‌کنند که خب در راه پیشرف علم این‌ها واقعا چیزی نیست. مجمع امکانات بسیار گسترده‌ای دارد. مثلا یک سبوی آب خنک در گوشه‌ی سالن اصلی گذاشته‌اند که هر وقت تشنه شدیم از آب درون سبو تناول کنیم. التبه درست است که یک سبو کفاف همه‌ی دانشجویان را نمی‌دهد ولی دند دانشجویان نرم. مگر دانشگاه محل آب خوردن است؟! 

دانشگاه محل علم آموزی است. حالا اگر تشنگی خیلی به دانشجو فشار آورد طوری که دیگر چشمانش جایی را نمی‌دید، می‌تواند به مجمع الأوسط (سازمان مرکزی امروزی) برود. آن‌جا دو عدد سبو تعبیه شده است. مسئولین دلسوز مجمع الأدبا برای جلوگیری از خوابیدن دانشجو در کلاس‌ها تدبیری اندیشیده‌اند و آن این است که صندلی‌هایی به سختی سنگ آهن برای دانشجویان تعبیه کرده‌اند. یعنی اگر خود دانشجو هم بخواهد بخوابد نمی‌تواند. خیلی هم خوب است فقط موقع بلند شدن از روی صندلی کمی به کمک اطرافیان احتیاج پیدا می‌کنیم وگرنه بقیه‌اش که دردی ندارد. اینجا در راستای آماده‌سازی دانشجویان برای تاریکی و تنگی قبر هم فکرهایی شده. ما در این‌جا کلاس‌هایی داریم که به جهت مساحت کمش علاوه بر این که روی گردن یکدیگر می‌نشینیم و دوش‌مان برای تحمل سختی‌های زندگی تقویت می‌شود، برای شب‌های سرد و تنگ و تاریک قبر هم آماده می‌شویم که از همین تریبون خدا را شکر. 

یک سری آپشن‌های (در آن زمان هم کلمه‌ی آپشن استفاده می‌شده) اضافی هم داریم که مایه‌ی برتری ما بر سایر دانشجویان مجامع دیگر (دانشکده‌های دیگر) است. مثلا یک اصطبل اوپن داریم که بچه مایه دارهای مجمع اسب‌ها و قاطر‌هایشان را آن جا پارک می‌کنند. یا مثلا قاطر عمومی دانشجویی (سرویس دانشجویی آن دوران) ابتدا در ایستگاه مجمع الأدبا می‌ایستد و ما به همین واسطه به سایر دانشجویان پز می‌دهیم. مادر جان حرف درباره‌ی مجمع الأدبا زیاد است ولی حیف که سردبیر گفته مطالب‌تان از 500 کلمه بیشتر نشود. از طرف من بابا را ببـ... چیز است ببخشید بابا را سلام برسان. تا نامه‌ی بعدی خدانگهدار.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٩/١٥
١
١
خخخخ التتتبه که مطلب خوبی بود ممناااانم و موفق باشید :}
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/١٧
١
١
نظر لطفتونه. ممنون
ایمانم:-)
ایمانم:-)
٩٥/٠٩/١٥
١
١
حس خوندن نبود دیگ!!قبول کن...مرسی اه
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/١٧
١
١
حستونو درک می کنم:) تا همینجا هم که قدم رنجه کردید لطف کردید. ممنون
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٩/١٦
١
١
خیلی این مطلب رو دوست داشتم =))))))))))))))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/١٧
٠
١
خدا رو شکر. ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
هورام
هورام
٩٥/٠٩/١٦
٠
١
دوست می داشتم:)
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٩/١٧
٠
١
ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
تبلیغات