خانواده همیشه هم خون بودن نیست

خانواده همیشه هم خون بودن نیست

نویسنده : taba_sa

خانواده همیشه هم خون بودن نیست.
خانواده یعنی آدم‌هایی که خواهان شما در زندگی‌شان هستند؛
آن‌هایی که شما را همان‌گونه که هستید می‌پذیرند.
کسانی که حاضرند هر کاری بکنند تا لبخند شما را ببینند
و کسی که در هر شرایطی دوستتان دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١٢/٠٩
٢
٠
بله 100%.....خانواده مقدسه.....
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
مرسی شکوفه جان.....
maryam
maryam
٩١/١٢/٠٩
٢
٠
بعله خيلي درست وزيبا..
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
خواهش مریم بانو جون....
ahkiani
ahkiani
٩١/١٢/٠٩
٢
٠
افرین!
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٠٩
٢
٠
خانواده ها تون مانا وبرقرار....مرسی سارابانو:)
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم پاییز بانو جون.....
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٠٩
٢
٠
درسته ... مرسی ساراحونم :)
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
قربونت الی جون.....
mahshid
mahshid
٩١/١٢/٠٩
١
٠
عالی و منطقی
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
بَعله مهی خانوم.....متشکرم.....
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٩
١
٠
×لـــــــــــایـــــــــــــــــــــک×
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
سپاسگذارم.....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٠٩
١
٠
درسته...ولی شرایط فعلی من اینارو نقض میکنه.
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
میترا جونم انشالله مشکلت حل بشه..... کاش می تونستم یه کمکی بهت بکنم..... دعا می کنم .......
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١١
٠
٠
ایشالله مشکلت به همین زودی زود حل بشه... الهی آمین..
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
من با خانوادم الان فعلا به مشکل خوردم.ولی در صحت این گفته هیچ شکی ندارم!
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/١٠
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودی سارا بانو جان..دونفر تو زندگیم هستن که هیچ نسبت خونی با من ندارن ولی عاشقشون هستم ...مثل خانواده ام هستن..حرفت رو کاملا درک میکنم.
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١١
٠
٠
دو نفر؟!!!!!! ولی باید یه نفر باشه ها!!! (لبخند فراموش نشه)
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/١٧
٠
٠
چقدر خوبه خانواده!دلت را گرم میکند!
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات