نمایشگاه مطبوعات و ملزومات عید نوروز
قسمت نبود!

نمایشگاه مطبوعات و ملزومات عید نوروز

نویسنده : s_a_taheri

هرگز نشده به روزنامه فکر کنم ودلم کباب نشود. چقدر این کالای فرهنگی مظلوم است. همین پارسال بود که نمایشگاه مطبوعات آمدم، اما چه آمدنی! نه کیفی، نه کیسه‌ای، نه نایلونی. هر چه روزنامه و مجله برداشتم، در همان پنجره اول تمام شد. 

وقتی آدم در خانواده فرهنگی بزرگ می‌شود، نصف خاطراتش با روزنامه می‌شود. یادش به خیر مادرم با جلد مجله که ضخیم‌تر از صفحاتش بود، دور ساندویچ می‌پیچید تا آب خیار شور، دفتر املای مرا به گند نکشد. سبزی فروشی دم کوچه هم دور سبزی آشی روزنامه می‌پیچید تا ضمن خوردن سبزی، به خواندن هم مشغول شویم و سبزی پاک کنیم. اسباب کشی هم که نگو؛ دور شکستنی‌ها روزنامه می‌پیچیدیم و داخل جعبه موز می‌گذاشتیم.

اما همه این فواید یک طرف، کاربرد این کالای فرهنگی در عید نوروز در طرف دیگر. نقشی که روزنامه در تکان دادن خانه ایفا می‌کند، جارو در دوران خانه تکانی زیر بار آن نمی‌رود. به همین منظور امسال همه تمهیدات لازم را‌ اندیشیده‌ام تا عید نوروز بتوانم همه شیشه‌ها و پنجره‌ها و آینه‌ها را با روزنامه‌ای که از نمایشگاه می‌برم، پاک کنم.

هر چند وضع مطبوعات کشور خوب نیست، اما این خبر خوبی است. چون نشان می‌دهد که آمار بیکاران کاهش یافته و چه بسا کفگیر آمار به ته دیگ و نقطه صفر رسیده است. 

در قدیم الایام هر بیکاری روزنامه‌ای می‌خواند و در کنار اشغال نمودن اوقات فراغت و جستجوی کار، به رونق بخشیدن کسب و کار مطبوعات هم کمک می‌کرد. حالا با کاهش شدید بیکاری، وضع مطبوعات هم بیخ پیدا کرده است. 

ای کاش می‌شد دولت کاری کند که بخشی از خیل عظیم شاغلان، بیکار می‌شدند و در ازای آن، مطبوعات جان دوباره‌ای می‌گرفتند. این‌گونه، نه سیخ جزغاله می‌شد، نه کباب بزغاله. از چشم زخم کشورهای همسایه هم در امان می‌ماندیم.

خداوند بانیان نمایشگاه مطبوعات را خیر و برکت دهد. با برگزاری این نمایشگاه، ضمن اهدای اشانتیون و به موازات شاد کردن رفتگان با نذر روزنامه رایگان، چای صلواتی هم پخش می‌کنند. البته امیدوارم انتقاد پذیر باشند و از سال‌های بعد چای را این قدر داغ نذر نکنند. در حالی که نیمی از روزنامه‌های صبح کشور را داخل کیفم گذاشته و مابقی را زیر بغلم قرار داده بودم، به سرم زد که چای هم بگیرم تا اموات‌شان شاد شوند.

هم راه می‌رفتم و هم چای را فوت می کردم تا قابل نوشیدن باشد. با پیرمرد چای به دستی که او هم ذخیره سالانه روزنامه‌اش را گرفته بود، شاخ به شاخ شدیم. نصف چای را خودم و نیمی از چای پیرمرد روی روزنامه‌ها سرازیر شد تا روزنامه تبدیل به خمیر شود. فقط شانس آوردم که او چایش را قبلاً فوت کرده بود وگرنه سوختگی من از نوع درجه دو می‌شد. به گونه‌ای چای روی روزنامه‌ها ریخت که جوهر ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات، سر مقاله روزنامه رقیب را به الطاف خویش مزین کرد. کاش اهالی مطبوعات، تدبیری می‌اندیشیدند تا روزنامه ضد چای باشد.

آرتروز گردن که داشتم برای جمع‌آوری دوباره روزنامه از سطح نمایشگاه، پا درد هم گرفتم. نمایشگاه مگر این قدر هم بزرگ می‌شود. بعد از کلی بدبختی، دوباره روزنامه‌ها را جمع‌آوری کردم. این بار با صرف نظر از چای صلواتی، راه خروج در پیش گرفتم.

در راه منزل، دزد از روزنامه بی‌خبری به خیال این که من بخت برگشته شمش طلا با خود حمل می‌کنم، کیفم را قاپید. بنده ناخلف خدا نمی‌دانست که محموله‌ای از روزنامه‌های صبح کشور را دزدیده است. البته بد هم نشد. 

عدو شود سبب خیر،همین است دیگر. هم سطح معلومات و سواد قشر زحمتکش دزدان بالا می‌رود و هم به نیازمندی‌های آن نگاهی می‌اندازد و شاید شغلی دیگر برای خود دست و پا کند.کاش مسؤولان برای مقابله به مثل، روزنامه را هم ضد سرقت می‌کردند. دوباره مسیر نمایشگاه را بازگشتم. مثل این که تا سه نشود، این قصه خلاصه نشود. بازگشتم، اما چه بازگشتی. شب شده بود و دیگر روزنامه صبح توزیع نمی‌کردند. باز هم من ماندم و دست‌های خالی. باز یک سال انتظار و نمایشگاه مطبوعاتی دیگر. مثل این که قسمت نیست ملزومات شب عید را از نمایشگاه مطبوعات تهیه کنم. 

ای به‌خشکی شانس!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
روزنامه گیرتون نیومد، حداقل چای می خوردین بعد برمی گشتین! :)) / واقعن دوست داشتم تهران بودم و از نمایشگاه بازدید می کردم. آقای همسر بسی از نمایشگاه مطبوعات تعریف می کنن!
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
اون پارسال بود امسال تمهیداتی اندیشیده بودم چای نریخت ولی پارسال واقعا با یه پیرمرده شاخ به شاخ شدیم چایی ریخت روی من*_^
mhv
mhv
٩٥/٠٨/٢١
٠
٠
یک ویژگی ک نویسنده می تونه داشته باشه, هویت داشتنه قلمه یعنی مطلب را خواند و امضای نویسنده را لابه لای کلمات دید شما اکثر اوقات این ویژگی را دارید و این یک اتفاق خوبه تبریک می گم
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٢٦
٠
٠
نظر لطف شماست خوشحالم این حرف رو می شنوم انشاال... که همینطور بوده باشه*_^
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات