روزهای جوانی
گلایه هایی از روزگار

روزهای جوانی

نویسنده : h_rezazade

حال این روزهایم را دوست ندارم. روزهای جوانی اما بی‌حوصله. روزهای پر انرژی اما خسته. دقت کردید به حال این روزهای جوان‌ها؟

همه به ادامه تحصیل و استقلال و تشکیل خانواده علاقه دارند اما همه این‌ها هزینه زیادی لازم دارند. برای ارتقاء مدرکت باید کم کم یک 50 میلیونی کنار بگذاری. برای داشتن استقلال مالی باید کار کنی و کار کنی پول در بیاری تازه آن موقع که جانت در آمد تازه شاید بشود مستقل شوی

برای تشکیل خانواده‌ام که هیچی دیگر. پسر 200 میلیون باید بگذارد کنار برای کارهای اولیه، دخترم که 700 میلیون جهازش می‌شود.

چه روزهای جوانی خوبی! همه ترجیح میدهند کارکنند. دوندگی کنند، جان بدهند، خسته شوند ولی تنها باشند و فقط یک ساعت مال خودشان باشد. چه روزهای جوانی خوبی!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٦
٠
٠
واقعا موافقم :( منم چند وقتی هست دارم به همین فک میکنم :(( چه قدر کوتاه همه چی رو بیان کردید عالی بود:) موفق باشید
h_rezazadeh
h_rezazadeh
٩٥/٠٨/١٨
٠
٠
خیلی لطف دارید شما دوستان سپاسگذارم
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٨/١٦
٠
٠
نمیدونم ما تابع شرایط شدیم یا شرایط ایجاب میکنه اینجوری زندگی کنیم ..هر چی هست زندگی سخت شده چون ما سخت میپسندیم زندگی رو
h_rezazadeh
h_rezazadeh
٩٥/٠٨/١٨
٠
٠
همه چی سخت شده چون ما سخت پسند وسختگیر شدیم
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٨/١٦
٠
٠
....از زندگانیم گله دارد جوانیم///شرمنده ی جوانی از این زندگانیم .....چه روزهای جوانی خوبی..؟
h_rezazadeh
h_rezazadeh
٩٥/٠٨/١٨
٠
٠
:) :(
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٥/٠٨/١٨
٠
٠
نوشته خیلی باور پذیره. مثل اینکه بدجور از دلت براومده که دل میشینه. مرسی. خوب بود.
h_rezazadeh
h_rezazadeh
٩٥/٠٨/١٨
٠
٠
اره واقعا از ته ته دلم بود :) قابلی نداشت
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات