واژه های بی درد
دلنوشته

واژه های بی درد

نویسنده : خورشید
این واژه‌ها به چه دردی می‌خورند اگر نتوانم حرف دلم را به‌وسیله آن‌ها بنویسم؟
این داستان‌ها به چه کار می‌آیند اگر نتوانم درد دلم مرا به‌وسیله آن‌ها برای کسی تعریف کنم؟
اصلا این کتاب‌ها بی‌درد از جانم چه می‌خواهند اگر از جنس دوست‌داستن نیستند؟
خدایا مرا واژه‌ای ده تا از درد بگویم و دلی تا درمان باشد و داستانی‌ تا تعریف کند اسرار درونم را...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٩/٠٤
٠
٠
قلم تون پایدار ٬ موفق باشید
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٩/٠٤
٠
٠
یک مقدار غلط املایی داشت فک کنم. بخاطر سرعتی نوشتن احتمالا. دلی تا در ما نباشد؟! چرا از غم؟ اصلا مگه میشه شادی واقعی رو به قلم آورد؟ اصلا انگار نوشتن شادی خیلی سختتره با این وضع غم آلود...
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
کلا با متن اصلی توی وبلاگم و حتی دست نوشته ام خیلی فرق داره نمیدونم چرا شاید چون با گوشی فرستادم ویرایشگر گوشی داغونش کرده الان از پنل مدیریت حلش میکنم :) این روزها ذهنم خیلی درگیره خیلییی و متافانه تاثیر وحشتناکی رو نوشته هام گذاشته
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
اون هم درمان باشد بوده که فاصله اشتباه کلا زده داغونش کرده
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
* متاسفانه
parisa_parsa
parisa_parsa
٩٥/٠٩/٠٤
١
٠
خورشید صدایم کنید هرچند نامم ماه معنی میدهد. چه جالب. متنتون غمناک بود ولی با توجه به بیویی که نوشتین جدیش نمیگیرم و فقط میگم: حس غم رو خوب رسوندین ولی روی توصیفاتتون بیشتر کار کنید، حس رو بهتر هم میتونید منتقل کنید.
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
گفتم که چیزی جز بازی افکار و واژه ها با چاشنی تخیل نیستند نوشته های من . اتفاقا شخصی بسیار شاد و داری یک زندگی به شدت رنگی رنگی هستم :)
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/٠٩/٠٥
٠
٠
واقعا اگر از هرچیزی استفاده درست نکنیم به چه دردی میخورن؟؟آفرین منتظر کلمات وداستان ها وکتاب شما هستیم موفق باشید
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون از شما
خورشید
خورشید
٩٥/٠٩/٠٦
٠
٠
گفتم که چیزی جز بازی افکار و واژه ها با چاشنی تخیل نیستند نوشته های من . اتفاقا شخصی بسیار شاد و داری یک زندگی به شدت رنگی رنگی هستم :)
Moein
Moein
٩٥/١٠/١٩
٠
٠
سلام متن زیباییه ایشالا موفق باشی
خورشید
خورشید
٩٥/١٢/٠٢
٠
٠
سلام . ممنون
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠