جلیز جلیز کتلت‌ها
داستان کوتاه

جلیز جلیز کتلت‌ها

نویسنده : مجید

پیاز و رنده را پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال را باز کردم و تخم مرغ را شکستم روی گوشت، روغن را ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت را کف دستم پهن کردم و خواباندم کف‌ آن، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند، پدرم بود. باز هم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نانوایی نداشتیم. می‌گفت نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته‌ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمان گرفتم برای شما هم می‌گیرم. در می‌زد و نون را همان دم در می‌داد و می‌رفت. هیچ وقت هم بالا نمی‌آمد، هیچ وقت.

 

دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از آن جور آدم‌هاست که بیشتر آدم‌ها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی‌شود. صدای اصغر از توی راه پله می‌آمد که به اصرار تعارف می‌کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می‌کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده سرد و نچسبی هستیم. هم را نمی‌بوسیم، بغل نمی‌کنیم، قربان صدقه هم نمی‌رویم و از همه مهم‌تر سرزده و بدون دعوت جایی نمی‌رویم. خانواده اصغر این‌جوری نبود، در می‌زدند و می‌آمدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می‌زدند؛ قربان صدقه هم می‌رفتند و قبیله‌ای بودند. برای همین هم اصغر نمی‌فهمید که کاری که داشت می‌کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می‌کرد، اصرار می‌کرد.

 

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خانه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می‌کنم خنده‌دار به نظر می‌آید اما آن روز لعنتی خیلی مهم به نظر می‌رسید.

اصغر توی آشپزخونه آمد تا برای مهمان‌ها چای بریزد و اخم‌های درهم رفته من را دید. پرسیدم برای چی این‌قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت‌ها رو برای فردا هم درست می‌کردم. گفت حالا مگه  چی‌شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … 

 

در یخچال را باز کردم و چند تا گوجه فرنگی را با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش را توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. می‌خوای نون‌ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی به‌شان سلام هم نکرده بودم. تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه گیاه‌خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

 

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می‌کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت: نکند وقتی با اصغر حرف می‌زدم پدرم صحبت‌های ما را شنیده بود؟ نکند برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره‌های پشتم تیر می‌کشد و دردی مثل دشنه در دلم می‌نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای آن نان سنگک‌ها از او تشکر نکردم؟

آخرین کتلت را از روی ماهیتابه برمی‌دارم. یک قطره روغن می‌چکد توی ظرف و جلز محزونی می‌کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می‌خورد. من آدم زمختی هستم. زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه‌ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم‌ترین‌ها.

 

حالا دیگر چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه‌ای که بوی کتلت می‌داد آه بکشم. آخ! لعنتی! چقدر دلم تنگ شده برای‌شان؛ فقط... فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می‌آمدند، دیگر چه اهمیتی داشت خانه تمیز بود یا نه؟! میوه داشتیم یا نه؟! همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نان سنگک. پدرم راست می‌گفت.

نان خوب خیلی مهم است. من این روزها هرقدر بخواهم می‌توانم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دست‌هایش نان سنگک گرم و تازه و بی‌منتی بود که بوی مهربونی می‌داد. اما دیگر چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می‌فهمی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
خدای من....مرسی
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
اینجا باید گف به سلامتی مادر که همیشه وقتی غذا کم میاد اولین نفری که میل به غذا نداره؛ اونه :((((((((((((
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
به سلامتی پدر که ... نمیدونم چی بگم ولی دلم خعلی گرف...خعلی خعلی خعلی
s.a
s.a
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
:(((((((((((
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
گوهر گرانبهای والدین...کی قدرشونو می دونیم؟
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٥
١
٠
عـــــالی بوووود
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٥
١
٠
آخـــــی .. دلم سوخت . واقعا بیشتر ما ها اینطوری هستیم و این خیـــلی خــــیـــلــــی بده .... :(((
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
هیییییییییییی ... مجید ... دست درد نکنه ... سایه شون روی سر شما باشه ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
بسیار زیبا مجید جان!عالی بود.ممنونم
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
مجید خان واقعا ازت ممنون ... حقیقت خیلی تلخیه مرسی که بهمون گوشزد کردی ...
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
دروغ چرا ، نخوندمش !!!
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی تامل برانگیز بود..راست می گویی گاهی برای چه چیزهای کوچکی چه دلهای بزرگی را می رنجانیم...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
مجید دمت گرم :) داستان جالبی بود بغض گلومو گرفته...
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
اخ که من چقد این جلیز جلیزاشو دوست دارم ...
mahshid2
mahshid2
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
خیییییییییییییییییلی زیبا و ناراحت کننده و غم انگیز بود مرسی
O0si
O0si
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی جالب بود(من هنوز نخوندمش)
طلایه
طلایه
٩٢/٠٦/٠٧
٠
٠
دلم برای مامانم تنگ شد رفتم دستشو ببوسم...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣