حافظه الکی! / قسمت آخر
داستان کوتاه

حافظه الکی! / قسمت آخر

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

کیاراد و مصطفی در طی این چند روز همه راه‌ها را برای راضی کردن صدیقه امتحان کردند. ولی فایده‌ای نداشت. او سال‌ها پیش تصمیمش را گرفته بود و در آن مصمم بود. بلیت‌هایشان برای آخر همان هفته بود. چمدان‌های خودش و کیاراد را بست. به کیاراد گفته بود اگر می‌خواهد با او برگردد بروند سر کلینیک خودشان.

کیاراد مطب را جمع کرده بود و این روزها را در بیمارستان سپری می‌کرد و شب را هم پیش کیارش به صبح می‌رساند. تا از لحظه کنار هم بودنشان استفاده کنند. حال کیارش هم چندان تعریفی نداشت. نه روحی نه جسمی!

زمان پرواز در نیمه شب بود و اوایل شب بود که صدیقه چمدان‌ها را با آژانس فرستاد و خودش با ماشین رفت دنبال کیاراد بیمارستان تا از کیارش هم برای آخرین بار خداحافظی کند. یک‌راست رفت سراغ اتاق کیارش می‌دانست هر دو را یک‌جا می‌تواند پیدا کند. دستگیره را که هل داد، کیاراد را دید که با چشمان قرمز به در زل زده و کنار تخت کیارش نشسته بود تخت کیارش اما خالی بود! 

دسته گل و شیرینی را که با خود آورده بود همان دم در گذاشت و رفت داخل که کیاراد به حرف آمد: «آقا کیارش یک ساعت پیش یک‌دفعه حالش بد شد و فرستادمش آی.سی.یو ، گفتم آماده‌اش کنن. فردا باید عمل بشه».

_ نگران نباش امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه، برای همین گریه کردی پسر کوچولوی من؟ آماده‌شو که زودتر باید بریم فرودگاه. حواست باشه چیزی جا نذار...

_ خودم قراره عملش کنم!

_ چی تو قراره عملش کنی؟ یادت نرفته که امشب پرواز داریم؟

_ چرا یادمه اما...

_ اما چی؟

_ قبل از این‌که بیای داشتم به همین فک می‌کردم به اینکه چطور این‌همه سال منو مدیون خودت کردی و من تا آخر دنیا هم نمی‌تونم جبران کنم ولی من تصمیمو گرفتم.

صدیقه با بهت گفت: «تصمیم گرفتی؟ چه تصمیمی؟»

_ من... من می‌خوام پیش آقا کیارش بمونم... همین‌جا ایران زندگی کنم... اون مرد به من احتیاج داره من واقعا نمی‌تونم تنهاش بگذارم.

و اشک‌هایش سرازیر شد.

صدیقه آهی از سر حسرت کشید. کیارش این داشته‌اش را هم از او گرفته بود. علاوه بر روزهای خوب جوانیش که با انتظار و دل‌شوره به هدر رفته بود، علاوه بر آرزوها و رویاهایی که برای زندگیش در آن سال‌ها در سر داشت، علاوه بر عاطفه و حس‌های قشنگ زنانه و مادرانه‌ای که در زن‌های دیگر موج می‌زد و او از آن‌ها تهی بود، علاوه بر فرصت داشتن تمام این‌ها کیاراد را هم از او گرفته بود...

سعی کرد باز هم محکم باشد : کیاراد مطمئنی تو تصمیمت؟

پاسخش چشم‌های پر اشک و بغض فروخورده کیاراد بود... بی‌هیچ حرف دیگری آنجا را ترک کرد...

***

هواپیما که از زمین بلند شد. زنی برای آخرین بار به آن شهر چشم دوخت که در تاریکی شب فرو رفته بود و روشنایی خانه‌ها مانند ستاره‌هایی که رفته رفته کوچک‌تر می‌شوند برایش چشمک می‌زدند و او به سرنوشتی می‌اندیشید که برای او طوری رقم خورده بود که دائم باید رها کند و بگذارد و برود...

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
تبریک میگم واقعا داستان خیلی خوبی بود :) از تمام شدنش و شعر آخرش هم خیلی خوشم اومد:) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
خیلی ممنون از شما که دنبال و راهنمایی کردید تا آخر داستان:) پیروز و پاینده باشید:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
یه سوالی که از همه اونایی که داستانمو دنبال کردن میپرسم: به صدیقه حق میدید بابت تصمیمی که گرفت؟؟
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
راستی گفنین وقتی تموم شد یه چیزی میخاین بگین؟!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
نه گفته بودم اگه یک اتفاقی بیفته که نیفتاد میگم ؛ دقیقا اتفاق همون صدیقه بود اگه میموند داستان خراب میشد؛ در مجموع از چیزی که فک میکردم بهتر بود و نوشتنتون هم در طول داستان پیشرفت خوبی کرد.
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٦
٠
٠
خواستم صدیقه نمونه تا داستان کلیشه ای نشه! امیدوارم که نشده باشه:) خودم که فک می کنم سه قسمت آخر خیلی خوب در نیومده...
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
عههه قسمت اخرش دقیقا اومدم:))) خسته نباشید:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
ممنون از حضورت:)))
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٥
٠
٠
به صدیقه حق میدید بابت تصمیمی که گرفت؟؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٨/٢٦
٠
٠
ناراحتم که چرا داستان به این خوبی رو دنبال نکردم! میرم از اول می‌خونم همه رو بعد کامل نظر می‌ذارم
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٦
٠
٠
تچکرات:) منتظر نظرتون هستم:)
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٢٨
٠
٠
آورین ضعیفه بسی خوشمان آمد!!خخخ
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٨
٠
٠
من با تو قهرم....!! :دی
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٢٨
٠
٠
ااااااای واااااای راست میگی!! لطفا هر چند روز یه بار یادآوری کن قهریم من همش یادم میره.....خخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٨/٣٠
٠
٠
سلام:متشکرم ازاشتراک داستان زیبایتان.خدای رحمان حامیتان
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٣٠
٠
٠
سلام به شما،ممنون از حضورتون همچنین، داستان رو از اول خوندین؟؟ نقدی نداشتین؟؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٨/٣٠
٠
٠
سلام مجدد:بله.چون اطلاعی ازداستانویسی ندارم نظری ندادم.برای نقدجناب میرزاخوب هستند.پیروزباشید
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

طبل ناسوری

٩٧/٠٤/٢٠
نگاهم به من می گوید...

لطفا به من گوش کنید

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا ایران است...

ملت جو!

٩٧/٠٤/١٩
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشتی بر فیلم Her

عشق مجازی

٩٧/٠٤/٢٠
شعری سروده خودم

زخم خورده چشم

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
کار سخت برای اثبات خود

کمال طلبی چیست؟

٩٧/٠٤/١٩
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
به همین سه نقطه ها

عادت کرده ایم

٩٧/٠٤/١٩
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥