بازجویی خانگی / طنز
آگهی دردسر ساز

بازجویی خانگی / طنز

نویسنده : s_a_taheri

 گفتم "الو بفرمائید؟" با صدای از ته چاه بر آمده‌ای که موجب آزار گوش می‌شد، گفت: "سلام، برای اون آگهی تماس گرفته بودم" شماره‌اش آشنا نبود، اما تن صدایش عجیب آشنا بنظر می‌رسید. زیاد پیش می‌آید صداها شبیه هم باشند و آدمی را به اشتباه اندازند. نمونه‌اش صدای مخملی خودم که خیلی‌ها آن‌ را با صدای استاد بنان اشتباه می‌گیرند. 

در عمق نیم متری افکارم در حال غرق شدن بودم که گفت: "الو صدای منو دارین؟" به خود آمدم و زیر لب گفتم، چیکار می‌کنی الان مشتری می‌پره "بله بله یه لحظه صدا نمی‌اومد" دستپاچه بودم که چه بگویم خدا را خوش بیاید "راستی برای خودتون می‌خواستید؟" با آن صدای مسخره‌اش گفت: " نه برای پسرم می‌خوام، فقط جسارتاً بیست تومن زیاد نیست؟" بطور کلی صدایش روی اعصاب جولان می‌داد، ارواح عمه‌اش داشت با کلاس و لفظ قلم حرف می‌زند اما بیچاره خبر نداشت با آن صدای ضایعش دودمان کلاس را بر باد داده است. لبخند پر معنایی زدم و گفتم: "قیمت همینه شما کل بازار رو بگردی کلیه‌ی o+ ارزون‌تر از این پیدا نمی‌کنی؟" 

نمی‌دانم مشکل از صدایش بود یا شاهکار جدید اپراتورهاست که گوشی را به گوش راستم چسبانده‌ام صدا از طرف گوش چپ می‌آید. گوشی را از این دستم به آن دست دادم که گفت: "یکم از کلیه‌تون توضیح بدین" این بار صدا از گوش راست شنیده می‌شد، سرم را خاراندم و گفتم: "راستش جای خوبی اومدین کلیه‌ی من جوون و آینده داره، خیلی هم کار نکرده در حد نو هستش" هنوز حرفم تمام نشده بود که دستی پس کله‌ام را نوازش کرد. بطوری که پس لرزه‌های این ضربه‌ی سهمگین به بصل النخاعم رسید. گوشی از دستم افتاد و نقش بر زمین شد. نفهمیدم گردنم شکست یا رگ به رگ شد، در هر صورت نمی‌توانسم تکانش دهم. محو افق و منظره‌ی زیبایش بودم. گوشی روی زمین بود اما صدا همچنان به گوش می‌رسید "چشم ما روشن حالا یابو برداشتی تک چرخ می‌زنی؟" من می‌گویم این صدا را جایی شنیده بودم، صدایش را بالا برد و گفت: "حالا برای ما دل و جیگر می‌فروشی؟" در کمال ناباوری بابا بود. خود خودش بود.

اصولاً پارتی بازی در کتشان نمی‌رود، این را از نحوه بستن دست و پایم می‌توان فهمید، دقایقی می‌شود انگشتانم سیاه و بی‌حس شده، چیزی نمانده دستانم از مچ قطع شوند. خداوند به شخصه شاهد است، همانطوری که دستانم را با طناب بسته‌اند اگر یخچال فریز را به موتور سیکلت می‌بستند امکان نداشت در طول مسیر آخ بگوید. پرده‌ها را طوری کشیده‌اند که اگر کلاه نور هم این حوالی افتاده باشد، بعید است راه بازگشت در پیش گیرد. چراغ‌ها را هم بگونه‌ای خاموش کرده‌اند که گویی هنوز برق اختراع نشده است. درست وسط اتاق دو صندلی آشپزخانه و یک میز ناهار خوری قرار داده‌اند. مرا روی صندلی رو به دیوار کت بسته گذاشته‌اند. گردن من هم از کار افتاده نه می‌توانم تکان دهم نه بچرخانم، احساس می‌کنم جای مهره‌ی پنج و شش گردنم عوض شده است و فقط می‌توانم روبه‌رو را ببینم آن‌هم از لابه‌لای جورابی که بر سرم کشیده‌اند، پر واضح است چند ماهی می‌شود جوراب فوق‌الذکر را نشسته‌اند. 

پدرم هم در این فاصله با ذغال برجستگی‌های صورتش را سیاه کرده است. بیش از صد بار به مسئولان صدا و سیما عرض کرده‌ام از پخش فیلم‌های جنایی و اکشن که بازجویی و از این جور بد آموزی‌ها دارد جلوگیری کنند. حالا مانده‌ام بابا را چگونه توجیه کنم. جورابی که روی صورتم کشیده مال دزدی است و آن ذغالی که روی صورت خود مالیده مال پاتک و عملیات شبانه و از این جور چیزهاست، حالا این‌ها همه به کنار، شمع روی میز را چگونه هضم کنم، از همان شمع‌های رمانتیک و عاشقانه، بازجویی را با این وضع بی‌مثال ادامه دادیم. پس از آنکه پدر ما چهل پنجاه باری عرض اتاق را طی کرد، جلو آمد و صندلی را برعکس کرد، همانجا اطراق کرد و مرا مقصد نگاهش قرار داد. گفت: "نام، نام مستعار، همدست یا همدستان؟" صدایم را صاف کردم و گفتم: "من فقط در حضور وکیلم صحبت می‌کنم" برای چند لحظه همه چیز سیاه شد چون پس از این درخواست غیرمنتظره مثل فیلم ژاپنی‌ها به هوا پرید و جفت پا در صورتم فرود آمد. لحظاتی می‌شود که دنیا را فقط و فقط با یک چشم می‌بینم آنطوری که پدر مرا مورد عنایت خویش قرار داد، چشم چپم به حریم نیمکره‌ی راست مغزم پاگذاشته و دقایقی است آنجا می‌چرد. 

سوالش را دوباره تکرار کرد و این چنین بود که با زبان خوش و مثل بچه‌ی آدم مُقُر آمدم و با زهر چشمی که گرفته شد جنایات جنگ جهانی اول و دوم را یک‌جا گردن گرفتم. پس از این اعترافات وی افزود: "میگی برای چی کلیه اهدا می‌کردی یا کل هیکلت رو به قبرستون اهدا کنم؟" من هم چاره‌ی دیگری جز برملا کردن نیات شوم خود نداشتم و بدون هیچگونه مقاومت گفتم: "من تو روزنامه خوندم هرکسی عضو اهدا کنه از سربازی معاف می‌شه" سرم را به زیر افکندم و منتظر واکنش پدر بودم که دوباره افزود: "تو روزنامه چیزی در مورد معافیت بخاطر عدم شعور ننوشته بود؟" در این لحظه‌ی پر شور اظهار ندامت نمودم و کلکسیون فیلم سینمایی را تکمیل کردم و درست عین فیلم هندی‌ها همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. البته خیلی امیدوارم حول محور چشم و چال از کاسه در آمده و گردن از هستی ساقط شده بتوانم معافی بگیرم و دو سال از عمر پر برکتم را ذخیره نمایم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
مطالبتون واقعا خوبن :) اما نسبت به دو تا مطلب اخیرتون ضعیف تر بود. هرچن که فضاسازی و سوژه مثل همیشه خوب بود :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٨/١٢
٠
١
من دقیقا برعکس فکر میکنم،،چون میخواستم بگم برعکس مطالب قبلی، این یکی واقعا عالی بود و مرسی:-)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
تفاوت این مطلب با دو مطلب قبل در زمان نوشتن بود بازجویی خانگی رو شش ماه پیش نوشتم ولی دو مطلب اخیر به تازگی نوشتم اگر نظر شما رو بپذیریم این یعنی تو این شش ماه پیشرفت داشتم اگر نظر خانم لیلی رو بپذیریم کارم در هر صورت قابل قبول بوده، من نظر هر دو بزرگوار می پذیرم تا نه سیخ بسوزه نه باربیبکیو، در هر صورت از محبت مثال زدنی هر دو شما بی نهایت سپاسگزارم؛) *_^
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
ایشالا دو تا یکی پله های ترقی رو برین بالا همی جور :))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
ممنونم انشاال... در مقابل برای شما هم شایسته ترین ها رو آرزو دارم:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
مرسی خیلی جالب نوشته بودین..."تو روزنامه چیزی در مورد معافیت بخاطر عدم شعور ننوشته بود؟"خخخخخ کاش میگفتین پدره از کجا متوجه شده بود آگهی مربوط میشه به پسرش؟!!!
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
مثل همیشه شما به این حقیر محبت دارین از این بابت متشکرم. پدر از شماره تلفنی که پسرش در آگهی گذاشته بود فهمید و دمار از روزگارش در آورد؛)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
چه پدر دقیقی!! عمرا اگه پسره فک میکرده باباش آگهی های اهدای عضو رو بخونه!:دییییییی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
شاعر می فرماید اگر پدرت بود فاضل کلیه اضافی تو را چه حاصل:) خداوند شاعر حفظ کنه *_^
لیلی
لیلی
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
حالا برای ما دل و جیگر میفروشی=))) و به قبرستون اهدا کنم:-) دیالوگهای طنز متن ها بسی بسیار جذاب و فوق العادست..تشکر
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
فوق العاده که نگاه پرمهر شماست ممنونم از لطف بی پایان تون؛)
ساده
ساده
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
از عالی یه چیز اونور تر بود:-)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
خجالتم میدین بزرگوار سیاه مشقی بیش نبود ؛) از محبت تون سپاسگزارم*_^
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
عجب...! برا معافی چه کارها که نمیکنین خخخخ..بابا همش دوساله دیگه عوضش مــــــــــــــــرد بار میاین 😀😀
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
بله دیگه مرد شدن لیاقت می خواد خیلی ها یا شکسته نفسی می کنن یا خودشونو لایق نمی دونن؛)
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
ممنااااااااااااااانم عـــــــــالی :} فقط: اگه اهداییه پ چرا داشتین قیمت میدادین به جناب پدر؟ o_0
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
عالی که لطف بی دریغ شماست بزرگوار؛) اهدا که به معنای صلواتی نیست البته یه جور کنایه هم بود ^_* ایران تنها کشوریه که اهدا کلیه قانونیه البته با قیمت مصوب پانزده میلیون معمولا زمان طولانی تری می کشه بخاطر همون تو بازار سیاه با مبالغ بالاتری کلیه به فروش می رسه یا همون اهدا میشه که سزیع تر پیوند انجام بشه
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٨/١٤
٠
٠
عـــــــــه؟؟؟ عجب!!! چقـــــــــــدر وسوسه کنندست حیف خدا منو شنـــــــاخته سنگ کلیــــــــه نصیبم کرده وگــــــرنه من در اهداء جفت کلیه هام فقط در راستـــــــــــای کار خیییییییییر حتی یک لحظه تعلل نمی کردم :))) بازم ممناااانم :}
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
بله واقعا وسوسه کننده است منم سابقا سنگ کلیه دارم وگرنه یکی اش می فروختم پراید می خریدم البته شاعر می فرماید: در پیوند کلیه بسی امید است*** پایان سنگ سیه سفید است:))))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات