حافظه الکی! / قسمت سیزدهم
داستان کوتاه

حافظه الکی! / قسمت سیزدهم

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

کیاراد که کنار صدیقه ایستاده بود دادی از سر خوشحالی زد و برای اولین‌بار او را به اسم کوچکش صدا کرد: «آقا کیاااارش... آقا کیااااارش... شما دارید راه می‌رید! آقا کیارش... خداااااای من...» ولی او نشنید، حتی یک کلمه‌اش را! فقط تمام توانش را جمع کرد تا همین یک قدم را هم بردارد و صدیقه را به آغوش بکشد. ولی این خیال خوش دوامی نداشت و صدیقه با شتاب دستانش را در هم گره زد و خودش را عقب کشید و یک آن از ذهنش گذراند که این‌ همه سال نکوشیده روی پای خودش بایستد، تا حالا آغوش مردی را بپذیرد. آن‌هم مردی که سال‌ها پیش از او طلاق گرفته و خاطراتش را در همان محضر دفن کرده و آمده بیرون.

کیارش روی زانوانش روی موزائیک‌های سرد فرودگاه خم شد. مصطفی حیرت‌زده از این اتفاق دوان‌دوان خودش را با عجله از عقب به او رساند و زیر بغل‌هایش را گرفت تا از زمین خوردن‌اش جلوگیری کند. نگاه پرسشگرش را به قیافه مبهوت کیاراد و صدیقه که لبخندی روی لب‌هایش ماسیده بود دوخت و وقتی جوابی نگرفت خواست از کیارش بپرسد که سنگینی بدن کیارش و به عقب افتادنش را روی خودش حس کرد. بی‌امان کیارش را صدا زد اما جوابی نشنید. کیاراد یک لحظه به خودش آمد و به‌طرف او رفت تا وضعیت حیاتی‌اش را چک کند. از صدا کردنش پاسخی نگرفت. نبضش را گرفت قلبش می‌زد اما خیلی خیلی ضعیف. کیارش با آن سابقه طولانی بیماری عصبی این‌همه فشار و هجمه روحی عاطفی را تاب نیاورده و بیهوش شده بود، علتش هم شوک عصبی بالا بود که اتفاقا برای کیارش خیلی هم خطرناک بود. سریع دوید به‌ سمت مامورین فرودگاه و آمبولانس خواست.

***

سه روز از بودن کیارش در بخش ICU بیمارستانی که کیاراد در آنجا بود می‌گذشت و حالا به بخش منتقل شده بود. صدیقه پس از اصرارهای زیاد کیاراد امروز برای ملاقات آمده بود. با شروع وقت ملاقات هر سه خودشان را به بخش رسانده و داخل اتاق شدند. کیارش روی ویلچرش کنار پنجره بود و به بیرون خیره شده بود و با شنیدن صدای صدیقه به‌طرف آن‌ها برگشت. صدیقه به احوالپرسی سردی بسنده کرد و عقب‌تر ایستاد. رفتارهای سردش همه را سردرگم کرده بود. حتی خود کیارش هم فهمیده بود صدیقه آن‌چنان هم از دیدنش خوشحال نشده یا حداقل به اندازه او. با اتمام وقت ملاقات از صدیقه خواهش کرد تا در اتاق بماند و حرف‌هایش را بشنود و وقتی صدیقه گفت تنها با اصرارهای کیاراد بوده که به ملاقاتش آمده عرق سردی بر تنش نشست و دلش از این‌همه بی‌تفاوتی گرفت.

چنین انتظاری نداشت. ظاهرا زمان خیلی چیزها را در صدیقه تغییر داده بود. روی حرف‌هایش پافشاری کرد. اصرار کرد. خواهش کرد که پیشش بماند و قول داد که به‌زودی خوب شود و همه گذشته را جبران کند. قول داد تمام سعی‌اش را بکند تا برایش همان زندگی را بسازد که روزگاری رویایش را داشتند. خاطراتشان را یادآوری کرد، با هم بودن‌هایشان را، خوشی‌ها و حتی تلخی‌ها را... 

ولی صدیقه در برابر تمام این‌ها به لبخندی بسنده کرد و گفت: «مثل همان موقع رفتنت باز هم یادت رفت به من هم حق انتخاب بدی. کیارش این زندگی اگر قرار بود سر بگیره باید همان موقع‌ها سر می‌گرفت. همان موقع که هر دو جوان بودیم و پر از شور و امید. کیارش منو می‌بینی چقد عوض شدم؟ دیگه هیچی هیجان زده‌ام نمی‌کنه... من عادت کردم به همین زندگی یکنواختم. می‌دونی من همون موقع که از ایران رفتم همه خاطراتم رو این‌جا چال کردم و از یاد بردم و ازون به بعدشم سعی کردم دیگه با کسی خاطره نسازم! کیارش من هیچ تمایل و اشتیاقی برای از دوباره ساختن زندگی که تو برام وصفش کردی دیگه ندارم. فکر می‌کنم تو هم بهتره این رویاها رو فراموش کنی یا حداقل نقش منو از رویاهات برداری».

کیارش فروریخت شکست و شکسته‌تر شد و با جمله به جمله او ذره ذره امیدهایش از بین رفت و خاکستر شد و انگار به روحی مبدل شد که داشت به او و خیالاتش پوزخند می‌زد. در که بسته شد مرد بی‌جان روی ویلچر بی‌جان‌تر از همه سال‌های عمرش شد.

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
یاد یه بیت از شعر هام افتادم ؛این قسمت «من هیچ تمایل و اشتیاقی برای از دوباره ساختن زندگی که تو برام وصفش کردی دیگه ندارم.» فک میکنم «دیگه» باید بعد از من میومد:) منتظرم تموم شه نظر اخرم رو بدم ٬ موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
چه بیتی؟؟ لدفن برام بذاریدش... آره درسته ممنون برای خودم اصلاحش میکنم، پاینده باشید:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
چون بعد از سال ها از اسارت اومد و صدیقه سرد بود یاد این بیت از خودم افتادم ( دیر شد شاید ٬ ولی باز آمدم من بی وفا... من قرارم مثل بعضی ها فراموشم نشد...)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٩
٠
٠
نظرتون در مورد رفتار صدیقه چی بود؟؟ بهش حق میدین یا نه؟؟
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٢١
٠
٠
من یکی که کلا هیچ وقت به صدیقه جماعت حق نمیدم!!خخخ
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٢
٠
٠
نچ نچ واقعا که......!!!
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٢١
٠
٠
چه جالب!! فکر نمیکردم اینجوری بشه
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٢
٠
٠
حالا که شده مشکلی داری؟؟!خخخخ اصن داستان خودمو دوس داشتم اینجوری بشه!! بععععععله خخخخخخخخخ
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٢
٠
٠
فکر میکردی چجوری باشه؟؟؟؟
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٢٨
٠
٠
اونجوری..........
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

طبل ناسوری

٩٧/٠٤/٢٠
نگاهم به من می گوید...

لطفا به من گوش کنید

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا ایران است...

ملت جو!

٩٧/٠٤/١٩
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشتی بر فیلم Her

عشق مجازی

٩٧/٠٤/٢٠
شعری سروده خودم

زخم خورده چشم

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
کار سخت برای اثبات خود

کمال طلبی چیست؟

٩٧/٠٤/١٩
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
به همین سه نقطه ها

عادت کرده ایم

٩٧/٠٤/١٩
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥