حافظه الکی! / قسمت دوازدهم
داستان کوتاه

حافظه الکی! / قسمت دوازدهم

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

هواپیما که زمین نشست سه جفت چشم داشتند از دور مسافران را می‌کاویدند دنبال صدیقه. 

صدیقه از هواپیما که پیاده شد و به‌طرف سالن انتظار آمد. از همان دور کیاراد را با آن قد بلندش دید که ایستاده و برایش دست تکان می‌دهد و پشتش کمی عقب‌تر دو چهره دیگر به چشم می‌خوردند. جلوتر رفت و تا کمی نزدیک‌تر شود، مردی میانسال و تکیده با موهای جوگندمی و صورت آفتاب سوخته پشتش ایستاده بود که دستش روی دسته ویلچری بود و مردی ظاهرا مسن‌تر از خودش روی ویلچر بود جلوتر رفت تا نزدیک شود... کیارش با دیدن صدیقه از دور و بعد از این‌ همه سال چشمانش پر از اشک شد و هیجان تمام وجودش را پر کرد و آدرنالین در رگ‌هایش به جریان افتاد. کیاراد جلو جلو راه افتاد تا نزدیک ورودی مسافرین شود. کیارش با صدای بریده بریده گفت: «مصطفی... زود باش! توروخدا منو ببر جلوتر!» مصطفی هم با خوشحالی و با سرعت ویلچر را به جلو راند که ناگهان چرخ ویلچر و متعاقبا مصطفی با چمدا‌ن‌های یک زن برخورد کردند و چمدان‌ها پخش کف سالن فرودگاه شد و ویلچر از دست مصطفی رها شد و کمی به جلو رانده شد و سپس ایستاد. کیارش مستاصل سرش را به این‌طرف و آن‌طرف چرخاند و مصطفی را صدا زد. مصطفی مشغول جمع کردن چمدان‌های آن زن و عذرخواهی کردن از او بود و مردم دورشان جمع شده بودند تا کمک کنند زن بلند شود و کیارش بی‌امان مصطفی را صدا میزد و مصطفی بین آن همه جمعیت گیر افتاده بود.

کیارش درمانده شده بود از دور می‌دید که کیاراد دوان دوان خودش را به صدیقه رسانده و او هم می‌خواست هر چه زودتر این فاصله را طی کند و خودش را به آن‌ها برساند. از چند نفر درخواست کمک کرد ولی صدایش در آن شلوغی و هیاهو گم شد.

 دسته بزرگی از جمعیت از جلویش داشتند عبور می‌کردند که باعث شد یک آن صدیقه و کیاراد را گم کند. وجودش پر از حس اضطراب شد. فکر باز هم دارد صدیقه را گم می‌کند. نمی‌خواست حالا که بعد از آن همه سال پیدا شده این فرصت دیدار را از دست بدهد. در همین چند لحظه قدرت عجیبی وجودش را فرا گرفت انگار تک تک اعضای بدنش داشتند می‌کوشیدند برای حصول یک هدف. داشت سعی می‌کرد به نحوی ویلچر را حرکت دهد و خودش را به جلو برساند یک آن در بین آنهمه شلوغی و عبور و مرور مردم چشمش خورد به زنی با روسری قرمز. رفت به دو دهه پیش. از مسافرت برگشته بود و یک راست رفته بود دانشگاه سراغ صدیقه را گرفته بود و از آنجا فرستاده بودنش بیمارستانی که دانشجوها را برای کارورزی رفته بودند آنجا. خسته خودش را رساند آنجا ولی حالا از بین آن همه دانشجوی دختر که روپوش سفید پوشیده بودند پیدا کردنش دشوار بود. تند تند چشم می‌گرداند تا بلکه پیدایش کند که روسری قرمزی که قبل از سفر برایش خریده بود به کمکش آمد. دختری با روپوش سفید و روسری قرمز از دور برایش لبخند می‌زد. بالاخره پیدایش کرده بود. با خوشحالی سریع به طرفش دوید ولی انگار قدم‌هایش سنگین شده بود و هر قدمی که به او نزدیک می‌شد یک سال طول می‌کشید ولی بالاخره نزدیک می‌شد. پس باید ادامه می‌داد...

پلکی زد حالا صدیقه روبرویش بود همان صدیقه سال‌های پیش با این تفاوت که شکسته‌تر شده بود و به‌جای روپوش سفید پزشکی، پالتوی خز مشکی رنگی به تن داشت...

کیاراد که کنار صدیقه ایستاده بود دادی از سر خوشحالی زد و برای اولین بار او را به اسم کوچکش صدا کرد: «آقا کیارش... آقا کیااااارش... شما دارید راه می‌روید آقا کیارش... خداااااای من...» ولی او نشنید، حتی یک کلمه‌اش را.

ادامه دارد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
١
٠
لازمه بذکره که کاربری که با نام (مائده) این داستان رو دنبال میکنه و کامنت میذاره دوستمه و با هم شوخی داریم و درج کلماتی مثل (گودی، پونی خره،...) از سر شوخی هایی که بینمون هست لدفن حمل بر بی ادبی من یا دوستم نشه...مرسی اه!
مائده
مائده
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
چه عصبانی!!!منم ازت ترسیدم چه برسه اون بدبختی که منفی داده بود!خخخخ
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
عصبانی نیستم اصلا فقط لازم دونستم که روشن بشه این قضیه... همین!
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
ضمنا بخش عظیمی از کامنت بالا در پاسخ به شخصی بود که منفی داده بود به کامنت مربوطه...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
قسمت اخرش ممکنه درباره ی همه ی اینا بازجویی تون کنم خخخخ ؛ مگه نگفته بودین تو یه قسمت صدیقه با شوهرش واسه کیارش شناسنامه گرفتن؟؟؟
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
صدیقه با کمک فامیلای شوهرش واسه کیاراد پسر خوندش شناسنامه گرفته.....خخخخ
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٤
٠
٠
همین فامیل شوهر رو فک کردم گفتین شوهر ؛ خب دوازده قسمت رو با هم نخوندم یادم رفته ٬ بازجویی هم واسه همون قسمت اخره در مورد محتوا ٬ موفق باشید:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٤
٠
٠
بعله حق با شماست! منتظر اشعارتونم هستم، پاینده باشید
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
یا گفتین با کمک یکی از دوست های شوهرش؟؟؟ یعنی کلن قبلش ندیده بودن کیارش و کیاراد هم رو حتی وقتی کیاراد بچه بوده؟؟؟
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
صدیقه موقعی که به دیدن کیارش رفته بود به منطقه جنگی در مسیر برگشت تصادف می کنه و بر حسب اتفاق تو بیمارستانی بستری میشه که کیاراد که یه نوجوان ده دوازده ساله هس تو بمباران خونوادشو از دست داده و همونجا بستریه و با هم آشنا میشن کیارش کلا تو این مدت از صدیقه بی خبر بوده چه برسه به کیاراد....
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٣
٠
٠
«ممکنه» چرا...؟! بازجویی کنین حتما من علی رغم برخی از مسئولین سابق یا حتی حال!(خخخخ) پاسخگو هستمممم!!!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٨/١٦
٠
٠
آلا تو رمان نویس خوبی میشی :) فقط واو ها رو کمتر کن :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
نه بابا اینجورام نیس من خیلی ایده ها تو ذهنمه که نمیتونم بنویسمشون... میگم بیا من بگم تو بنویس....خخخخخ ، من خیلی جاها رو چند تا نقطه میذارم موقع انتشار تو سایت اونا رو پاک میکنن جاش یه نقطه آخر جمله یا واو میذارن... هعععیییییی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
خوشحالم که داستانمو میخونیش :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام برشما:همواره تندرست ومسرورباشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام جناب حسنی، ممنون از محبتتون موفق و پیروز باشید
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

طبل ناسوری

٩٧/٠٤/٢٠
نگاهم به من می گوید...

لطفا به من گوش کنید

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا ایران است...

ملت جو!

٩٧/٠٤/١٩
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشتی بر فیلم Her

عشق مجازی

٩٧/٠٤/٢٠
شعری سروده خودم

زخم خورده چشم

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
کار سخت برای اثبات خود

کمال طلبی چیست؟

٩٧/٠٤/١٩
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
به همین سه نقطه ها

عادت کرده ایم

٩٧/٠٤/١٩
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥