جایزه ادبی در قرون پیشین
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

نویسنده : s_a_taheri

پس از عمری پینه بستن دست و گود افتادن چشم در اثر نوشتن و خواندن بسیار، خروس‌ بخت بر شانه راستم نشست تا صبح امیدم با صدای مخملی ایشان آغاز شود. از جایزه ادبی بین‌المللی هزار و چندین و چند شب تماس گرفتند، تا داور جشنواره شوم.

مبلغی ناز فرمودم و پس از اندکی منت‌گذاری پذیرفتم. در همان ابتدا مقرر شد کار تبلیغات را با روش هرمی پیش ببریم هر کس به چهار نفر بگوید آن چهار نفر هم هر کدام به چهار نفر دیگر بگویند آنها هم هر کدام به دو نفر بگویند تا با سیستم چهار چهار دوی لوزی کار تبلیغات را هجومی آغاز کنیم. هر کس هم در امر تبلیغات قصور می‌کرد به بلای آسمانی دچار شده و از رستن گاه سبیل به پائین فلج می‌شد.

مرکب و قلم را برداشتم و به دوستان و اقوام و کسبه و اهل محل نامه فدایت شوم تحریر کردم و پس از مقادیری قربان صدقه رفتن عاجزانه از آنها طلب یاری کردم.

اولین کسی که ید رد به سینه‌ام زد، میرزا کامران شادمان بود. ایشان تا دیروز در امامزاده شهرشان دخیل بسته بود در مدرسه‌شان برنده جایزه ادبی شود. حالا طاقچه بالا می‌گذارد و تحویل نمی‌گیرد.

دومین نفری که پاسخ داد فیروز فرزند ناخلف حبیب الهی بود. وی پس از طلب آمرزش در پیشگاه باری تعالی از من خواست او را از این وظیفه خطیر و بی‌مایه فطیر معاف کنم، چون قصد دارد چهار گوشه داستان را ببوسد و در اوج خداحافظی کند. این هم از شانس من است. کل عمر حضور وی در وادی ادبیات به شش ماه هم نمی‌رسد آن‌وقت می‌خواهد از این عرصه کنار رود.

با خود اندیشیدم این‌گونه نمی‌شود باید دست به‌کار شوم. این‌بار به نزد غیاث‌الدین استاد معینینا رفته و از ایشان طلب یاری کردم. دست کرد در وسایل‌اش و داستانی مندرس پیشکش کرد. گفتم قربان‌تان شوم تصدق بفرمائید من به شخصه این داستان را در چهار جای دیگر هم خوانده‌ام حالا بقیه به کنار داستانی مرحمت بفرمائید که رنگ چاپخانه به خود ندیده باشد. همین را که گفتم سگرمه‌های ایشان درهم رفت. انگار که فحش مافوق هجده داده باشم موجب تکدر خاطرش شد و گفت: "این دیگر مشکل خودتان است چه افاده‌ها جشنواره هم جشنواره‌های قدیم..."

سهراب پسر میدان آزادی‌نژاد هم خودش را در آب انبار خانه پنهان کرده بود و از ترس من به پسرش سپرده بود من آمدم بگوید پدرش رفته مسافرت تا انتهای مهلت ارسال داستان هم قصد آمدن ندارد. البته پنهان شدنش را بعدها به نقل از منبع آگاهی که نخواسته نامش فاش شود فهمیدم.

به هر دری زدم مفید نیفتاد. نمی‌دانم چرا به امثال ما که داور هستیم این‌گونه التفات دارند. فی‌الواقع خوف کردم به چهار نفر نگویم و از سبیل به پائین فلج شوم. از همین رو راه را به سمت منوچهر ارم سبززاده کج کردم.

 در راه عریضه‌نویسی دیدم که جنب مسجد به کار خویش اشتغال داشت و در معیت وی چند نفر در صف ایستاده بودند. همین که قیافه مرا دید فرمود: "برای فراخوان آمده‌ای؟" چیزی نمانده بود عین گوزن فرنگی شاخ در بیاورم. پس از آن افزودم: "پوزش می‌طلبم شما با نوسترا ابن داموس زادگان نسبتی دارید؟" طوری با تعجب نگاه کرد انگار لاک پشتی در حال مصرف شیشه دیده است. با دستش چند متر آن طرف‌تر را نشان داد و گفت: "مشاهده کردی او هم برای فراخوان آمده بود قیافه‌تان شباهت داشت گفتم شاید هر دو ردای داوری بر تن کرده باشید" نیک که نظر کردم دیدم جلال پور صوفی است.  راست می‌گفت هر دوی ما این دوره داور بودیم. پرسیدم: "حالا برای فراخوان چکار باید کرد؟" در پاسخ گفت: "تا چند فرسخی این‌جا شکر خدا کسی سواد خواندن و نوشن ندارد هر چند مدارک تحصیلات عالی دارند." گفتم: "چرا شکر فرمودی؟" گفت: "خیال داری نان بربری به اضافه نمک ما را آجر کنی؟" گفتم: "ما را چه به نان و نمک شما" مراتب ادب را به‌جا آوردم و پس از آن به نزد پورصوفی رفتم.

خاطر ایشان را پریشان دیدم و پیش رفتم ببینم تکدر خاطر وی برای چیست؟ "انشاال... که بلا دور است چه شده جناب داور"

این را که گفتم این پاسخ را شنیدم: "دستم به دامنت سه تن یافته‌ام و در به‌در دنبال آخری می گردم" گفتم: "زهی به خاطر باطل کلاه گیس‌ات را به هوا پرتاب کن مرا چه می‌گویی از دیروز تا حالا تنها یک نفر را هم پیدا نکرده‌ام ناشکر نباش"

در حال تلاش برای کسب عنوان بدبخت‌ترین داور روی زمین بودیم که عریضه‌نویس صدایش به گوش رسید: "دوای درد تان نزد من است لیکن مواجب و خرج چای ما با شماست"

لبخند زنان به سمت او بازگشتم: "دوای درد ما را حاضر کن مواجب سالیانه‌اش را یک‌جا می‌پردازم" تکه کاغذی داد و حکیمی متعالی را به ما معرفی کرد. آن‌قدر متعالی که حوالی قله دماوند می‌زیست. نشانی دقیق‌اش را روی کاغذ نوشته بود.

پور صوفی یادش آمد با پدر زن آینده‌اش وقت ملاقات دارد. من هم فی‌الفور دست به کار شدم و در مسیر دماوند قدم گذاشتم.

پس از سپری کردن هفت‌خوان رستم به نزد ایشان شرفیاب شدم و شرح ماجرا را با حواشی پیرامون آن نقل کردم. قدری من من کرد و گفت: "چه جشنواره ای چه کشکی همه شده باند بازی خودشان به خودشان جایزه می‌دهند". فرمودم: "جیمزباند به فدای‌تان بفرمائید چه باندی چه کشکی مگر جایزه چقدر هست که بخواهیم تقسیم کنیم این جایزه را جلوی مرغ بگذاری یادش می‌آید رژیم دارد و لب به آن نمی‌زند."

دیدم نه به همین منوال پیش رود کار دست خودم می‌دهم. ایشان کمی اظهار تفقد نمود. دست به دامانش شدم التماس کردم به پایش افتادم. مبلغی غش و ضعف نمود که پیش پای شما داستان را به شخص دیگری دادم پس از قسم و آیه که "به جان تو نباشد به جان پدرت هزینه شرکت در جشنواره قدری گزاف است" بیعانه را پرداختم و مقرر شد مابقی هزینه را پس از دریافت ایمیل تائید پرداخت کنم.

به قدری مشعوف شدم که در پوستین خود نمی‌گنجیدم. چیزی نمانده بود ناامیدی بر من مستولی شود. منتها به‌خیر گذشت وگرنه فلج می‌شدم و می‌ماندم روی دست خانواده‌ام. پروردگار اموات ایشان را بیامرزد که بانی خیر شد هم من و هم پورصوفی را از فلج حتمی نجات داد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/١٠
٠
٠
باجناق لویی 5ام یکم زیاد فاز نوشته فلسفی صوفی بود! نبود؟ حالا این داستان چقدر واقعیت داشت؟
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٩/١١
٠
٠
از قرار معلوم در حد دو قاشق سوپ خوری بود:) واقعی که قسمت داور شدن در جشنواره داستان کوتاه هزار و یک شب واقعیه مابقی از ذهن نه چندان خلاق نویسنده اومده:)))
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
گمان کردم تویی

خیال

٩٥/١٢/٢٥
حواسمان باشد ظرف هایمان را چطور پر می کنیم

ظرف سال 96

٩٥/١٢/٢٩
تبلیغات
تبلیغات