خب نزنیدش نامردها / طنز
سیری در اشعار مولانا

خب نزنیدش نامردها / طنز

نویسنده : محمدرضارضایی

جان من است او هی مزنیدش

همانطور که مشخص است در اینجا داشته‌اند یک نفر را می‌زده‌اند و شاعر یک گوشه ایستاده و التماس می‌کند که وی را نزنند.

آن من است او هی مبریدش

در مرحله‌ی بعد داشته‌اند نامبرده را می‌بردند و شاعر از ته ته دلش گفته که وی مال من می‌باشد تا شاید آن‌ها متوجه اشتباه‌شان بشوند.

آب من است او نان من است او

در این جا شاعر از تکنیک ننه من غریبم بازی استفاده کرده و گفته اگر او را ببرید من از گشنگی می‌میرم.

مثل ندارد باغ امیدش

در ادامه یک پزی هم می‌دهد و اذعان می‌دارد که امید نامی آمده و خواسته وی را با یک باغ تعویض کند، من ندادمش.

باغ و جنانش، آب روانش

شاعر در این مرحله از حربه‌ی تطمیع استفاده کرده و یادآور شده که فرد مذکور صاحب کلی باغ و ملک می‌باشد که همه‌شان نیز آب فراوان دارند.

سرخی سیبش سبزی بیدش

وی همچنان می‌افزاید که این باغ‌ها درخت سیب هم دارند و اگر فرد مذکور را نزنید از سیب‌هایش هم به شما می‌دهیم. سبزی بیدش هم صرفا برای قافیه بوده و آپشن محسوب نمی‌شود.

متصل است او معتدل است او

شاعر که متوجه زبان نفهمی افراد شرور می‌شود از حربه‌ی تهدید استفاده می‌کند و می‌گوید که نامبرده بسیار دم کلفت است و به جناح اعتدالگرایان که در آن دوره بر سر قدرت بوده‌اند متصل می‌باشد.

شمع دل است او پیش کشیدش

 بعد بازهم دوباره می‌افزاید که وی نور چشمی خیلی‌ها بوده و حالا اگر مردید، باز بزنیدش.

هرکه ز غوغا وز سر سودا

در این‌جا شاعر قاطی می‌کند و با لحنی خشن می‌پرسد: چی است؟ دعوا دارید یا وحشی شده‌اید؟

سرکشد اینجا سر ببریدش

سپس نفس عمیقی کشیده و رو به مولکول‌های هوا به طور کنایی می‌گوید: ای هوا می‌دهم سرت را ببرندها. در واقع به در گفته تا دیوار بشنود.

عام بیاید خاص کنیدش

شاعر که می‌بیند ضایع شده و کسی به تهدیدش اعتنایی نکرد می‌گوید که بلایی سرتان می‌آورم که شهره‌ی عام و خاص شوید.

خام بیاید هم بپزیدش

در اینجا شاعر آخرین تیرش را هم انداخته و متذکر شده که می‌دهم کله‌پاچه‌تان را برای صبح جمعه بار بگذارند.

* لازم به ذکر است که اشرار در همان مصرع دوم فرد مذکور را ربوده و به مکان نامعلومی برده‌اند و شاعر در باقی بیت‌ها داشته با دیوار حاضر در صحنه حرف می‌زده.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٩
٠
٠
خخخخخ.... دمتون گررررررم خعلی خندیدم با نوشتتون... بازم بنویسید.... مرسی:))))))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/٠٩
٠
٠
ممنون. نظر لطفتونه. بازم می نویسم چشم
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٩
٠
٠
خخخ خوب بود موفق باشی
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/٠٩
٠
٠
ممنون. همچنین
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
منتظر سیر و سلوک های بعدیتون هستیم :)))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
ممنون. حتما بعدی ها رو هم ارائه میدم.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
منتظر سیر و سلوک های بعدیتون هستیم :)))
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
خلاقانه وهوشمندآفرین جالب بود ممنون
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
ممنون بابت وقتی که گذاشتید.
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
:)))))))))))))
خورشید
خورشید
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
بسی شاد گشتیم . ممنون
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
خدا رو شکر... ممنون از شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
مولانا با این تفسیر شما ری استارت شد تو گور :)) خیلی خوب بود :)
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
سراغ حافظ و سعدی هم می ریم به وقتش... ممنون
پربازدیدتریـــن ها
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
فصل تاریکی

بی نقطه بی پایان

٩٦/٠٧/٢٩
وقتی فقر در کشورمان بی داد می کند

کدام اولویت است؟

٩٦/٠٧/٢٩
تبلیغات