حافظه الکی! / قسمت یازدهم
داستان

حافظه الکی! / قسمت یازدهم

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

کیاراد ادامه داد: «الان داره میاد ایران و امروز بعدازظهر هم می‌رسه! دیشب که باهاش صحبت کردم دلتنگ شده‌بودم که بازم ببینمش و مامان صدیقه صداش کنم. هیچوقت این‌همه از هم دور نبودیم. از همون دیشب عین پیرزن‌ها دلشوره گرفتم که نکنه تو همین چند ساعت اتفاقی بیفته و من دیگه نتونم ببینمش. به اندازه همه این مدتی که ندیدمش یک‌جا دلتنگش شدم. دیشب تلفنی بهم گفت که دلش برای پسر مامانیش تنگ شده و زد زیر خنده و من احساس کردم داره سعی می‌کنه بغض توی صداش رو پنهان کنه».

کیاراد رو به پنجره و به بیرون خیره شده‌بود و داشت تند تند حرف می‌زد که با صدایی به‌طرف کیارش برگشت و با دیدن صحنه‌ای سر جایش حیرت‌زده و میخکوب شد! کیارش روی صندلی چرخدارش مچاله شده‌بود و با دستانش صورتش را پوشانده‌بود و شانه‌هاش داشت با هق هق بی‌امانش می‌لرزید. بهت‌اش برد و دست و پایش را گم کرد. یعنی بخاطر سرگذشتش و برای او اینقدر ناراحت شده‌بود؟

با نگرانی خودش را به کیارش رساند. «آقای زمانی آقای زمانی چی شده؟ به‌خاطر من انقدر حالتون دگرگون شد؟ بخدا اگه می‌دونستم انقدر براتون ناراحت کننده هست اصلا نمی‌گفتم. عجب کار اشتباهی کردم... خدایا چقد من احمقم... اصلا چرا اومدم اینجا و دردی به دردای این مرد اضافه کردم؟ خدایا همش تقصیر منه... خودم رو نمی‌بخشم! آقای زمانی خواهش می‌کنم سرتون رو بلند کنین. آب می‌خورین براتون بیارم؟ همین الان براتون یه لیوان آب میارم...». 

با عجله به‌طرف در رفت. مصطفی که حالا با شنیدن سروصدای او به‌طرف اتاق آمده‌بود در را باز کرد و با دیدن کیارش در آن حالت یکه‌خورد و با ناراحتی و عصبانیت به کیاراد نگاه کرد. انگار از او توضیح می‌طلبید. کیاراد سرش را پایین انداخت و سریع از اتاق خارج شد.

مصطفی جلو رفت و روبه‌روی کیارش به زمین نشست و گفت: «کیارش داداش چه شده؟ مگه چی بهت گفت هان؟ کیارش به‌خدا دارم میمیرم از استرس خب به‌ منم بگو قضیه چیه؟»

***

مصطفی موضوع را که فهمید، حسابی حیرت‌زده شد. پیدا شدن صدیقه بعد از این‌ همه سال آن‌هم بدین صورت! باورش خیلی سخت بود ولی شده‌بود. بالاخره قضیه را با کیاراد در میان گذاشت، برای او هم باور نکردنی بود. یعنی مامان صدیقه‌اش در آن سال‌ها منتظر این مرد بود. او این‌همه سال فکر کرده‌بود شوهر صدیقه هر کسی که باشد چقدر بی‌رحم و بی‌انصاف است...!

 همین مرد که حالا رنجور و بیمار روی ویلچر افتاده‌بود و کسی گمان نمی‌برد با آن قیافه تکیده‌اش در اواسط دهه چهل زندگی‌اش باشد؟ در همین فکرها بود که مصطفی آمد و گفت که کیارش با او کار دارد ولی حسابی مواظب باشد تا حالش بدتر نشود!

کیاراد وارد اتاق که شد و نگاهش به کیارش افتاد یک لحظه فکر کرد که در همین چند ساعت چقدر قیافه‌اش فرق کرده. با اینکه چشم‌هایش از زور گریه مثل دو کاسه خون شده‌بود، ولی انگار کورسوی امید در آن‌ها برق می‌زد.

با نشستن کیاراد در کنارش، سرش را بلند کرد و گفت: «خواستم بیای باهات حرف بزنم که ندونسته دربارم قضاوت نکنی. میدونم مصطفی یک چیزایی رو بهت گفته ولی میخوام مطمئن شم. خیلی سال پیش من و مامان صدیقه‌ات توی دانشگاه با هم آشنا شدیم و...». تا آخر گفت و گفت از این‌که مدت کوتاهی بعد از برگشتن صدیقه اسیر شد و این همه سال در اسارت بود. گفت چه زمانی که در اسارت بود از طریق صلیب سرخ و چه بعد از آزادی توسط مصطفی همه‌جا را گشته‌بود و به هر دری زده‌بود تا پیدایش کند. از بی‌تابی‌هایش گفت از دلتنگی‌هایش در این سال‌ها...

***

حالا هر سه بی‌تاب داشتند انتظار می‌کشیدند که نزدیک زمان فرود هواپیما شود و به فرودگاه بروند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
که اینطور خیلی خوب پیش بردید فشرده و کامل ٬ داستان خوبی هم شد موفق باشید (این پسر که صدیقه و کیارش رو رسوند به هم یاد شعر اقای ناصر حامدی افتادم) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
ولی تموم نشده ها فقط یه قسمت دیگه مونده.... نمیدونم چرا ادامه دارد نذاشتن آخرش
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
ممنون از حضورتون شعر ناصر حامدی رو هم نخوندم اگه زحمتی نیس بذارید...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
بله میدونم تموم نشده هنوز و شعر اقای حامدی رو هم با یه شعر از اقای بدیع قصد دارم تو انجمن بزارم همونجا میتونید مطالعه کنید ٬ موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
پس همونجا میخونم، ضمنا الان که تایپ کردم تا آخر و تموم شد فک کنم برای یه قسمت خیلی طولانی میشه باید تقسیمش کنم، خیلی خوبه که واسه هر موضوعی یه شعر یادتون میاد من الان هی دارم میگردم دنبال شعری با مفهوم مد نظرم برای آخرش هنوز پیدا نکردم:(( پاینده باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
قسمت بعدی قسمت آخره آلا؟
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٢
٠
٠
می خواستم بعنوان قسمت آخر باشه قسمت بعدی ولی وقتی تایپش کردم دیدم زیاده بعنوان قسمت آخر نمیشه خیلی طولانیه... اینه که تقسیمش کردم شد سه تا هر سه هم در صف تاییده و دیگه راحت شدیم....خخخخ
مائده
مائده
٩٥/٠٨/١١
٠
٠
همینم میتونه قسمت اخر باشه ها.....قشنگ بود!! موفق باشی گودی جونممم
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/١٢
١
١
نخیرم همین نمی تونه قسمت آخر باشه تخیلات ذهنی من با تو خعلی فرق داره پونی خره......خخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
عشق را وداع گفته ایم

ملت خاموش یا ملت عاشق؟

٩٦/١٢/٠٥
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود

برای من درد همین است

٩٦/١٢/٠٥
دلش پر می کشید

به نام سارا

٩٦/١٢/٠٣
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
شوق فردا تو

خواب و رویا تو

٩٦/١٢/٠٢
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
سخنگوی دولت: مردم نگران مسائل اقتصادی شب عید نباشند!

یه قول دیگه... یه قول دیگه!

٩٦/١٢/٠٣
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
کاسه داغ تر از آش

لطفا قضاوت بکنید!

٩٦/١٢/٠٥
تو که نباشی

روزهای من

٩٦/١٢/٠٢
خواب‌هایش آشفته است

نمی توانم آرامش کنم

٩٦/١٢/٠٣
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠
سقوط مستمر رسانه ای و سقوط پرواز تهران -یاسوج

ورشکستگی فضای رسانه ای کشور

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

از کوچه‌ها باید بپرسم

٩٦/١٢/٠١
از کتاب جیبی غفلت نکنید

حتی درون جیب

٩٦/١٢/٠٥