کلنگ الدّوله و طریق الحدید!
طنز

کلنگ الدّوله و طریق الحدید!

نویسنده : s_a_taheri

 صبح یکی از روزهای باری تعالی در صندوق عقب درشکه همایونی به سر می‌بردم که ناگهان درشکه در حوالی منجیل به مانعی برخورد نمود. دیری نپائید به فراخور این برخورد که موجب تکدر خاطر والامقام شد، سرورم نام منحوس حقیر را به اندرونی حنجره طلایی خویش وارد و سپس همراه با نعره‌ای از دهانش خارج کرد. به گونه‌ای که حلقوم حقیر سوراخ و زبان بنده لال، گمان بردم عزرائیل جان ایشان را علی‌الحساب ستانده که این‌گونه دادشان به هوا خواسته‌است.

این کمترین هم در اسرع وقت شرفیاب حضور مبارک شدم. سر و مر و گنده نشسته بودند. دماغشان چاق و حالشان به تخته بکوبم، قبراق بود. قدری من من کردم و سپس عارض شدم: «الهی از ناحیه سر فدایتان شوم، چه شده؟…» لعنتی به گور پدر من فرستاد و پس از آن نفرینی نثار گور دوطبقه عمه درشکه چی کرد تا اعصابش قدری آرام شود.

اظهار تفقد نمودند: 

ــ ای قرمدنگ! الهی بروی زیر این درشکه هزار بار از روی نعش توی حیف نون برویم و راه بازگشت در پیش بگیریم… این چه کوفتی بود به آن برخورد کردیم… نمی‌گویی اول صبحی، صفرایم غلبه می‌کند؟… ندیم هم ندیم‌های قدیم!

تا آمدم لب از لب بگشایم، مقادیر دیگری از ناسزای آبدار باقی‌مانده را نثار بنده و صرف آرامش خویش کردند:

ــ می‌خواهم سر به تنت نباشد… گربه دربار روس را به جای تو می‌آوردم، از همه حال بهتر بود… برو این درشکه چی را ببین چه مرگش شده!…

علی‌الحساب لطیفه‌ای مافوق هجده از امپراطور انگلیس برای والاجاه نقل کردم؛ قدری خشم ایشان فروکش نماید. و اندکی نمود. نمی‌دانم مشکل چه بود. همه کارهای لازم را صورت داده‌بودم تا درشکه آماده‌شود. معاینه فنی را هم تمام و کمال به انجام رسانده‌بودم واوراق و اسنادش هم موجود.

هنگامی که خلق همایونی را تنگ دیدم، بالاجبار از درشکه فرود آمدم و دیدم درشکه با سنگ بزرگی برخورد کرده، عن‌قریب است که چرخ به درک واصل شود. فی‌الفور دست به کار شدم و همراه با درشکه چی درشکه را هل دادیم، لیکن راه به جایی نبرد. تا فردا صبح هم هل می‌دادم، مفید نمی‌افتاد. بر خود لازم دیدم آستین‌ها را بالا زده و از زیر سنگ هم شده، بیلی کلنگی چیزی پیدا کنم. 

این را که والامقام شنید، بار دیگر دهان مبارک را گشود و ضمن اظهار لطف نسبت به من و درشکه چی، اسب‌ها را هم بی‌نصیب نگذاشت.

قدری بالا و پائین کردم، اثری از کسی نبود. از دور چند نفری را به چشم دیدم که با بیل و کلنگ و داس به سمت شرق می‌رفتند. پیش رفتم تا از آن‌ها طلب کمک کنم. بنده را که دیدند، قدری تأمل کرده و سپس با یکدیگر بنای پچ‌پچ کردن گذاشتند.

ابتدا طلب کمک و پس از آن طلب کلنگ کردم که دست رد به سینه‌ام زدند. گفتم: «قبله عالم در درشکه است، بیائید کمکی کنید.» به نوبت، بنای خنده گذاشتند.

به گونه‌ای خندیدند که می‌شد از حلقوم تک‌تک آنها لوزالمعده‌شان را مشاهده کرد. یکی از آن‌ها گفت: «پس قشون قبله عالم‌تان کجا آب شده‌است.؟» دیگری گفت: «اگر تو طریق‌الحدید برای ما درست کنی، کلنگ را به تو می‌دهیم.» و دوباره خنده‌شان شدت گرفت. پرسیدم:«طریق‌الحدید دیگر چه کوفتی است؟» در پاسخ گفت: «ارابه‌ای است که اسب ندارد. می‌گویند از نوادگان اجنه است که آتش می‌خورد و روی خطی از حدید راه می‌رود.» به آنها گفتم همان‌جا بمانند و خود دگرباره به نزد عالی مقام رفتم و شرح ماجرا معروض داشتم. 

ایشان سکوت مبارک خویش را با زیر لفظی «دهانت را گل بگیر» گشودند و در ادامه امر کردند:«حال استماع این اراجیف را ندارم. بگو خودشان برای دستبوسی به خدمت ما برسند.» قدری قربان صدقه رفتم و به تبع آن به عرض والا مقام رساندم: «پیش مرگتان شوم؛ این چه حرفی است. الساعه به دستبوسی احضارشان می‌کنم.»

آن‌ها را تا حوالی درشکه همراهی کردم. مرد حرف‌هایش را تکرار کرد. اعلیحضرت، خطاب به این چاکر فرمودند: «فلانی، این‌ها چه ور می‌زنند؟ حوصله‌مان سررفت. طریق‌الحدید، دیگر کدام خری است؟» عرض کردم: «اعلیحضرتا، این‌ها آفتاب پس کله‌شان خورده، هذیان می‌گویند.»

ایشان در ادامه بیان کردند: «به حق چیزهای ندیده و نشنیده. این فرنگی‌ها چقدر وقیح شده‌اند. حالا دور از چشم ما با اجنه نشست و برخواست دارند. خجالت هم کالای خوبی است که آن از خدا بی‌خبران از آن محروم شده‌اند.»

با قبله عالم حرف زدم، اما به هیچ‌وجه کوتاه نمی‌آمدند. عرض کردم شما چه کم از امپراطور روس و انگلیس دارید که از شرّ درشکه و درشکه چی و اسب‌ها خلاص شده و در طریق‌الحدید طی طریق می‌کنند؟

اوامر همایونی را در معرض اجرا گذاشتم، اما مرافعه ما بی‌نتیجه ماند تا اینکه تحرک ابرها را بار دیگر دیدم. بازگشتم و این بار برای دلجویی چند اشرفی به هر کدام از رعیت دادم. نمی‌دانم چرا قبول نکردند. با پانصد اشرفی می‌شد کارخانه کلنگ‌زنی تاسیس کرد. گفتند برای ما هم هم‌چون فرنگی‌ها طریق‌الحدید بزنید.

پیش خود گفتم طوفانی در راه است. این طوفان اگر در بگیرد، صفرای اعلیحضرت را که چه عرض کنم، مرگ را بر ایشان غالب می‌گرداند. بی‌جان و بی‌نفس، خود را به درشکه همایونی رساندم. کلنگ را روی سرم بردم و با قدرت و قوت هر چه تمام‌تر آن را فرود آوردم. کمرم دولا و ستون فقراتم تا مرز ساقط شدن پیش رفت. اما در کمال مسرت، سنگ از زیر چرخ درآمد.

بدین ترتیب، کلنگ زده‌شد. وعده هم داده‌شد و درشکه همایونی از پل گذشت. لبخندی بر چهره عظیم‌الشأن نقش بست و سپس اظهار داشتند: «نقاش باشی را بگوئید از درایت همایونی در همین حال نقشی بزند و تمثال مرا قهرمانانه جلوه دهد. 

کاتبان را هم بگوئید واقعه منجیل و طوفان هرزویل را تحریر کنند تا چشم بیگانه از تدابیر همایونی کور گردد.»

قبله عالم چاکر را مأمور کرد کلنگ را با خودم بیاورم هر کجا رعیت درخواستی داشت، به جای رویکرد پس گردنی، وعده و وعیدی دهم و کلنگی بزنم و از شیوه شیره مالیدن استفاده کنم.

هنگامی که از سفر مراجعت کردیم، سرورمان که فخر جهانیان تشریف دارند، دستور دادند تا وزارت کلنگ همایونی تأسیس گردد و این چاکر همیشه حاضر به این منصب رسیده و وزیر این وزارت شوم. در کنار این مقام نیز امر فرمودند تا به خاطر این خدمت ارزنده، افتخار بزرگ تغییر لقب نصیبم گردد و از «ندیم دست راست» به عنوان پر طمطراق «کلنگ الدوله» تغییر یابد.

از آن گذشته امر کردند تا مداخل ماهانه مرا دو چندان کنند تا خرج سفره عریض و طویل زندگی حقیر با چند سر عایله در بیاید. سال‌ها از آن واقعه گذشت تا اینکه برای پاره‌ای از مذاکرات، راهی گیلان شدم. وزیر خراج، انعام و شیتیل همایونی هم در این سفر بنده را مشایعت می‌کرد. گفتیم هم فال است هم تماشا.

خورجین خر خویش را به تجهیزات زمستانی از جمله زنجیر نعل، چماغ و قمه مناسب برای هرگونه نزاع، خیمه برای استراحت، فانوس برای نور شبانه در صورت وجود ابر جلوی مهتاب، به همراه کبریت و ذغال و منقل تماماً به منظور استفاده‌های مجاز از جمله کباب و بلال.

لوشان را که پشت سرگذاشتیم و به منجیل رسیدیم. دیدم همان چند کشاورز جلوی ما را گرفتند و طلب طریق‌الحدید کردند. نزد خود گفتیم اگر به کذب بودن وعده‌مان اعتراف کنیم، سرمان را گوش تا گوش می‌برند و کف دستمان می‌گذارند.

پس راه حلی به فکرمان رسید. به خود آمدیم و عارض شدیم که: «افتتاح طریق‌الحدید به عهده روبان‌الملک است که هم اکنون در رشت به‌سر‌می‌برد. می‌رویم ایشان را بیاوریم.»

وبا این حربه، از چنگ مردمی که خشمشان برافروخته بود، گریختیم تا بلکه نوادگان ما این طریق‌الحدید را در قرون بعد افتتاح نمایند. شاید هم هیچ‌وقت افتتاح نکنند. این‌ها از اساس حائز اهمیت نیست. آنچه بسزاست، عبور سلامت خر از روی پل است و بس!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
خودتون نوشتین واقعا؟؟؟ شما باید در سده شیش هجری بدنیا می آمدید...خخخخخ
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
بله اگر خدا قبول کنه مدارکش هم در تاریخ 27 مهر 95 در روزنامه اطلاعات موجوده:) پس با این وجود شما هم در همین سده باید لایک می فرمودید و کامنتی برجای می گذاشتید^_^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
نمیدونم چرا خیلی بی‌علت همزاد پنداری کردم با اون رعیت، بگذریم... قلم عالی مستدام :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
اتفاقا من هم با وزیر کلنگ همزاد پنداری کردم؛) لطف عالی متعالی^_^
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
خیلی خوب بود :) سبک نوشتاری و حال و هوای متفاوتی داشت و در عین طولانی بودن، حسابی کشش داشت :) مرسی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
خوبی از خودتونه سپاس از حسن نظرتون؛) خوشبختانه طولانی بودنش با صبر و شکیبایی شما همراه شد^_^
mohsen_66627
mohsen_66627
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
سر نویسنده به سلامت. نثرتان شکیل و پر ابهت، جوهر قلمتان ممتد،
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
ممنون از لطف و محبت و نظر پرطمطراق تون؛) برقرار و سرفراز باشید دوست عزیز^_^
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات