شهر یکصد و ده درصدی / قسمت چهارم
به دنبال شادی و زیبایی

شهر یکصد و ده درصدی / قسمت چهارم

نویسنده : محسن_قربانی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

کجایید ای گروه اکثریت شاد و خوشحال صد درصدی جامعه؟ کجایید شماها که هر کجا را می‌نگرم این گروه اقلیت اخمو و تند مزاج و ناراحت و عصبانی ده درصدی را می‌بینم؟ کجایید ای موجودات عجیب و غریب دختر و پسر که هیچ کجایی اسمی از شما نیست ولی همه جا دیده می‌شوید؟ کجایید زنان ده درصدی جامعه‌ی یکصد و ده درصدی من که با اینکه اینقدر کم شمرده می‌شوید ولی شکوهمندانه همه جا حضور دارید؟ شما هیچ‌جا نوشته نمی‌شوید ولی همه جا هستید. اسم و تصویری از شما هیچ کجای شهر یکصد و ده درصدی‌ام دیده نمی‌شود ولی همه جا دیده می‌شوید. دلم از دست این جماعت اخمو و عصبانی و نازیبا گرفته‌بود. برای همین با خودم گفتم قبل از اینکه از اتوبوس پیاده شوم یک حال اساسی از این جماعت غمزده و ترش مزاج بگیرم که همچین داغ دلشان چندین برابر شود بلکه حداقل کمی دلم خنک شود و لذت ببرم و شاد شوم. برای همین قبل از اینکه به ایستگاه موردنظرم برسم و پیاده شوم بلند فریاد زدم که...

((جماعت همیشه ناراحت و غمگین، کجای این شهر می‌شود شاد و آزاد به تفریح و لذت پرداخت؟))

دیدن چهره‌ی متعجب و هنگ کرده‌ی آن جماعت مرا بیشتر به فکر فرو برد که نکند واقعاً درد و مرضی واگیردار کل شهر را گرفته که اینچنین مبهوت مرا می‌نگردند؟! نه عکس العملی! نه حرفی! نه صدایی! همانطور چونان آدمیزدهای لالمونی گرفته مرا نگاه می‌کردند، یعنی مطمئن بودم که حتی در درون مغز خودشان هم با خودشان حرف نمی‌زدند و نمی‌پرسیدند که این دیوانه کیست و چه دارد می‌گوید. در حال پیاده‌شدن از اتوبوس بودم که بالاخره یکی از آن مادر مرده‌ها دهن باز کرد و افاضه نمود که...

((برای شفای مریضای اسلام سه صلوات بلند برفست))   

اتوبوس چیزی در حدود یکصد و ده متر از من فاصله گرفت ولی همچنان صدای شش دانگ حنجره طلایی صلوات بفرستان شنیده می‌شد. جایی از شهر ایستاده‌بودم که نه درختی بود و نه سبزه‌ای و نه منظره‌ی دل‌انگیز و لذت‌بخشی، تنها ماشین بود و دود و داد و فریاد و آفتاب و چهره‌های گرفته و سیاه‌پوشی که راهی جایی بودند که راننده‌ی تاکسی برای تفریح و لذت بردن به من پیشنهاد داده‌بود. چشمم تا جایی که کار می‌کرد سیاهی و زشتی می‌دید. نه خبری از رنگ روشنی بود و نه خبری از زیبایی. هرچه بود همان جماعت اقلیت ده درصدی اخمو و گرفته و ناراحت و بد اخلاق دیده می‌شد که از این جماعت ده درصدی هیچکس از هیچکس قابل تفکیک نبود. نه مردش مشخص بود و نه زنش. بغض و کینه و نفرتی که در این جماعت موج می‌زد و چهره‌های گرفته و غضبناک و اخمو، آن‌ها را به یک شکل و شمایل درآورده‌بود و همه‌ی آنها را شبیه هم کرده‌بود. نه لبخندی می‌دیدم و نه چهره بشاشی. نه سفیدی می‌دیم و نه زیبایی. احساس می‌کردم به آخر دنیا رسیده‌ام و راهی بجز فرار از این برزخ وجود ندارد. به کجا باید می‌رفتم؟ چه جایی وجود داشت که بتوان در آن احساس لذت و شادی کرد؟ احساس خوشی کرد؟ احساس زندگی کرد؟ چه جایی وجود داشت که بتوان در آنجا گروه های شاد و بشاش مردم را دید که تفاوت و وجه افتراق آن‌ها تنها در شاد بودن و شاد نبودن آن‌ها باشد؟ جایی که بتوان مثل همه جای دنیای به‌دَرَک! صد درصدی شد و حجاب و پستویی بر روی داشته‌هایمان نکشیم و واقعیت‌ها را کتمان نکرد؟

چنین جایی در شهر یکصد و ده درصدی من آیا وجود دارد؟ جایی که مردمش برای شادی و خنده و جشن‌هایشان مقدمات آنچنانی تهیه کنند و از چندین روز قبل به پیشوازش بروند نه برای غم و مصیبت و گریه و عزایشان! چنین جایی در شهر من انگار وجود ندارد. می‌دانم که هر چه قدر هم بگردم چنین جایی نیست. اینجا برای شاد بودن و خندیدن دور هم جمع نمی‌شوند. برای گریه و مصیبت دور هم جمع می شوند. الحق و والانصاف که خودم هم دارد اشکم در می‌آید از این همه فضای غمزده. اگر غم و شادی در کنار هم مفهوم زندگی را می‌سازد، برای ما مردم یکصد و ده درصدی قسمت اولش تمام زندگی‌مان را می‌سازد و قسمت دومش را ان‌شاءالله به امید خدا در جایی دیگر نوش‌جان می‌کنیم و حسابی از خجالت ما در می‌آیند.

احساس کردم به اندازه ی کافی خوش و سرحال و برانگیخته شدم، به این نتیجه رسیدم که بهتر است هر چه زودتر به خانه برگردم تا بیشتر از این مشعوف و سرخوش نگشتم. یکی از همان جماعت اقلیت ده درصدی را دیدم که با عجله و دوان دوان به سمت تاکسی‌اش رفت. به سرعت خودم را به او رساندم. قبل از اینکه کلامی از دهانم خارج شدم با دیدن قیافه‌ی برزخزده‌ی مرد، نزدیک بود از ترس سکته کنم! بس که این مرد غضبناک و ترسناک بود. نه لبخند و نه چهره‌ی بشاشی. برای یک لحظه ترسیدم به او بگویم دربست! ولی در یک لحظه‌ی بسیار کوتاه که به آنی تعبیر می‌شود مکاشفه‌ای بس عجیب و حیرت‌آور برایم دست‌داد. مکاشفه‌ای به غایت واقعی و جادویی که اولین‌بار بود آن را تجربه می‌کرد. 

در آن مکاشفه، بزرگمردی را دیدم خوش قد و بالا در حد استانداردهای سینمای هالیوود روبروی من ایستاده و به همراه او عوامل پشت صحنه‌ای همراهی‌اش می‌کردند. همه‌ی آن‌ها مجهز به آخرین تجهیزات نورپردازی و صدابرداری و افکت‌های تصویری بودند. عده‌ای از آن‌ها پروژکتورهای بزرگی را پشت سر این بزرگمرد در دست داشتند و عده‌ی دیگر از آنها در چپ و راست او وظیفه‌ی خطیر نورپردازی و گریم و دیگر مقدمات لازم را به عهده‌داشتند. عده‌ای دیگر را دیدم که مشغول تنظیمات آمپلی فایرهای غول پیکری بودند که همانا صدایی به غایت اِکو را بیرون بدهند. همه‌ی آنها لباس‌های سفیدی را پوشیده‌بودند. برای اولین‌بار دختری را دیدم با لباسی سراسر سفید که صفحه‌ای مستطیل شکل در دست داشت که روی آن نوشته‌بود صحنه 110 سکانس 110 برداشت 110، آنگاه صدایی به غایت دهشتناک از آسمان غرید که خطاب به این بزرگمرد گفت: اکشن. آنجا بود که آن بزرگمرد لب به سخن گشود و مرا خطاب قرار داد که ((ای فرزندم اینجا چکار می‌کنی؟)) که من هم به او گفتم به دنبال ماشینی هستم تا به خانه‌ام بروم. فضا چنان وهم انگیز و روحانی بود که احساس کردم همان جایی هستم که برای آخرین‌بار، اولین آدم تنها لباسش را خورد!

مردِ بزرگمرد بار دیگر خطاب به من نقل فرمود که ((می‌خواهی ترفندی به تو یاد بدهم که چهره‌ی گرفته و عبوس این جماعت اقلیت ده درصدی را خندان کنی؟)) که من هم با کمال میل گفتم به جان همان آقایی که پروژکتور را پشت سرت گرفته می‌خواهم! تا به او گفتم که می‌خواهم کمی نزدیک‌تر آمد و دم گوش من گفت ((اولندش برو باباتو مسخره کن که این پروژکتور از وسایل کار ماست و از این همین راه داریم نون می‌خوریم. دومندش هر چه قدر کرایت شد دو برابرش و بذار گوشه دهن اون بینوا، اگه تا دم در خونت تو رو از خنده روده برنکرد!)) تا پند بزرگمرد به اینجا رسید از عالم خلسه و کشف و شهود و مکاشفه‌ام بیرون آمدم. متوجه شدم چشمان غضبناک و خشمگین و عصبانی راننده تاکسی بینوا آماده‌گفتن چندین ترکیب وصفی ناموسی به بنده‌است. برای همین بی‌برو برگرد نصیحت آن بزرگمرد را به کار بستم. تا لفظ دربست را به زبان آوردم متوجه شدم شکوفه‌های شادی از گوشه‌ی چشمان دژخیم زده‌ی آن بینوا بشکفت و گل لبخند از شوره زار صورتش سر برآورد و با لبخندی ملیحی رو به من گفت ((کجا تشریف می برید؟)) صورت مصیبت زده‌ی آن بینوا در یک لحظه چنان کن‌فیکون شد که دانستم بزرگمرد واقعاً این کاره‌است.

تا پایان مقصد که همان خانه‌ی خودمان بود یک ریز و یک کله یا می‌خندیدم. اصلاً به قیافه‌اش نمی‌خورد که این همه بلد باشد حرف بزند. ولی بالاخره توانستم لبخند را در چهره‌ی این جماعت ده درصدی ببینم. یعنی آن بزرگمرد این جماعت ده درصدی را به خوبی می‌شناخت. او می‌دانست که چگونه می شود لبخند را بر گوشه‌ی لبان این جماعت آورد.

بعد از آن روز هر چه سعی کردم آن بزرگمرد و عوامل پشت صحنه‌اش را ببینم نتوانستم و دیگر هیچ حال‌وهوای عرفانی هم به ما دست نداد. ما که به شادی‌مان نرسیدیم. جایی را هم پیدا نکردیم که بتوانیم به صورت گروهی و دسته جمعی شاد و خندان باشیم. بهتر دیدم بی‌خیال همه چیز شوم و ترکیب وصفی جماعتِ شاد را با هم استفاده نکنم زیرا این دو هیچ موقع با هم ترکیب نمی‌شوند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات