مسافر
ای کاش آدمی وطنش را همراه خود ببرد

مسافر

نویسنده : محدثه عارفی

از بین جمعیت راه خودم را باز کردم و جلوی موهای سفیدی که قلم را با احتیاط تمام روی لیوان دخترک می‌کشید، ایستادم. چندبار تنه خوردم و چندبار به خاطر کسانی که مثل خودم کنجکاو بودند عقب رفتم اما دوباره بازگشتم. صورتش دیده نمی‌شد و سرش رو به پایین خم بود. در انتهی دالان پر پیچ و خم و آجری بازار ایستاده و به غرفه زعفران فروشی تکیه زده‌بود. دخترک لیوان را گرفت و به بیت "حیلت رها کن عاشقا" که روی آن خطاطی شده‌بود، دست کشید. پولی به پیرمرد داد و راهش را باز کرد و رفت. سریع جلوی موهای سفید ایستادم و یک برگه کاغذ از توی کیفم درآوردم. با خنده گفت: "روی خودکار هم می‌تونم بنویسم." با سر اشاره کردم که "نه!" دستش را گذاشت روی برگه، سرش همچنان پایین بود. موهای سفید از من پرسید: "چه بنویسم؟" "هرچی دوست دارین." دستش چرخید. سرش را بالا آورد و برگه را به دستم داد. نگاهش برقی داشت که خورد به نگاهم. آن‌گاه چشم‌های خاکستریش را پایین انداخت. نوشته بود:

ای کاش آدمی وطنش را 

همراه خود

ببرد هر کجا که خواست

امضاء:افغان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
اقا چوکار شد من نفهمیدم ..... :|
لیلی
لیلی
٩٥/٠٨/٠٩
٠
٠
من هم نفهمیدم متنو،مگه رو خودکار چیزی مینویسن!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٦
٠
٠
که اینطور ؛ موفق باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٨/٠٦
٠
٠
من فهمیدم... درد داشت و دلتنگ بود. مهاجرین اجباری و قضایای بعدش احتمالا... متفاوت و خیلی خوب نوشته بودی. و مرسی که حواست هست... :) امیدوارم بعد بارخورد با تو و نوشتن حرفش کمی هم که شده احساس سبکی داشته باشه...
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٨/١٠
٠
٠
تولدت مبارک :)) حَالَکَ إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
پربازدیدتریـــن ها