اتول سفید / قسمت آخر
داستان کوتاه

اتول سفید / قسمت آخر

نویسنده : فرانک باباپور

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

تا این‌که یک روز دانشگاه به این فکر کرد که دیگر مکانی برای احداث محل کپی در دانشکده‌ها نمانده و اوضاع قطع درختان خیلی وخیم شده و تا چند سال دیگر از جناگل (جمع جنگل) شمالی ایران چیزی نمی‌ماند. پس تصمیم گرفت یک جشن به مناسبت ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) (آشنایی دختر و پسرهای دم بخت) برپا کند. البته ما این‌گونه بودیم که وقتی بنر این مراسم را دیدیم به روی خودمان نیاوردیم و خیلی طبیعی از کنارش رد شدیم و در جمع هم کلی برگزاری مراسم این چنینی را مسخره کردیم که ای بابا هرکسی نداند، دانشگاه که باید بداند ما قصد ادامه تحصیل داریم. ولی در کنار این‌ها حواس‌مان بود که خیلی ریز و زیر چشمی، محل و ساعت برگزاری همایش را ببینیم و توی ذهن‌مان ثبت کنیم. شاید هم با خودمان فکر می‌کردیم اگر کسی بفهمد ما می‌رویم او هم همراه‌مان بیاید و از آن 4 دانه پسری هم که قصد ازدواج دارند یک مورد هم نصیب ما نشود.

روز جشن رسید و بنده هم سر ساعت رسیدم و دیدم ای دل غافل، نه تنها تمام صندلی‌های ردیف بالا و پایین پر شده‌اند، بلکه زمین‌های اطراف صندلی‌ها هم پر شده‌اند و خدا را شکر در آن جمعیت حتما چندتا آشنا پیدا می‌شوند که بشود صندلی‌شان را شریک و کم‌کم صاحب شد.

البته این قصد ادامه تحصیل دانشجویان واقعا قابل ستایش بود، طوری که تمام سالن را دختران گرفته بودند و سه چهار ردیف پایین را پسران نشسته بودند و اکثرا فراستی‌طور نشسته بودند و طفلی‌ها دست‌شان را هم جلوی صورتشان گرفته بودند. البته از نظر من پسری که ازدواجی باشد نه تنها بد نیست، بلکه خیلی هم خوب است!

با این‌که مجری هم گاهی شُرشُر عرق می‌ریخت و به تته پته می‌افتاد، ولی جشن خوب پیش می‌رفت. تا این‌که مجری با گفتن: رسیدیم به بخش گزارش از چندتا دانشجوی پسر که ببینیم نظرشون درمورد ازدواج چیه؟! به اینجا که برسد، هر دختری نیشش تا بناگوش باز می‌شود!

سوالاتی که از سوژه‌ها پرسیده بودند از قصد ازدواج و عاشق شدن و دفعات خواستگاری رفتن و مهریه و ماشین عروس بود.

اواسط گزارش بود که یکی از سوژه‌ها گفت ماشین عروسش همان ماشین پدرش و یک سورن سفید است! این سورن سفید ضربه‌ای به من وارد کرد که 1000 سکه مهریه‌ای که قرار بود بدهد به همسرش وارد نکرده بود! بعد توی ذهنم در رویای سوار بر سورن سفید بودن و بیرون بردن دسته گل عروسی از پنجره و تاب دادنش و لبخند زدن به دوربین فیلمبرداری بودم که دوستم گفت: عه اینکه ورودی خودمونه. من مدار یک همکلاسش بودم!

حالا درست که سند ازدواج را با 14 سکه مهریه امضا کردم، ولی همان روزِ عقد فهمیدم که سورن، از خانواده‌ی سمند است!

***

پی‌نوشت: فیلم گزارش موجود است و در ازای پرداخت هزینه، لینک دانلود برای شما ارسال می‌گردد! :دی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
خخخ قشنگ بود دستمریزاد....خداقوت :) دوستانه بخی حساب کنی چند؟ :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون عزیزم. دوستانه نمیشه متاسفانه. بهرحال ماهم باید یه درآمدی داشته باشیم :دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
:| آبرو ما رو بردی که :|
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
داستان کوتاهه! اصلا شخصیت اصلی من نیستم که خخخ فقط تو قسمت اسم ماشین الهام گرفتم ازت :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
سلام. ایده‌ی داستان‌تون خیلی خوب و جذاب بوده، چرا که بحث ازدواج همیشه توی ایران، پرمخاطب بوده و هست. بیان طنزآمیز هم که بهترین نوع روایت داستان، برای این سوژه‌ست. اولین نکته‌ی مهمی که هست،«پیرنگ» توی داستان شما یکم ضعیفه! به همین خاطر بود که آقای مداحی و یهمنی، توی قسمت دوم گفتند که شبیه یادداشت شده. داستان شما یه گره‌ی اصلی داره: «پیدا کردن مرد رویاها توسط قهرمان داستان» و سه تا نقطه‌ی عطف داره:1- انتظار برای مردِ سوار بر اسب سفید 2- تلاشهایی برای پیدا کردن مرد رویاها (خریدن کفش) 3- پیدا کردن مرد رویاها. حالا اتفاقات داستان، باید کاملا مرتبط با این نقاط و در راستای رسیدن به اینها، شرح داده بشن. این اتفاقات «کشمکش» و یا «گره‌گذاری و گره‌گشایی» محسوب می‌شند. هر تلاش و اتفاق دیگه‌ای که مربوط به این «گره‌گشایی»ها نمی‌شه، باید حذف بشه. *** مورد دیگه، باید توجه داشته باشید که راویِ شما، «دانای کل» نیست! و در این حالت نوشتن جملاتی مثل «هیچ‌وقت این اتفاق برای هیچ دختر هم سن و سال منی نیفتاد.» صحیح نیست، چرا که «راوی» از سرنوشت‌ها خیلی‌ها، بی اطلاعه!*** توی نوشتن اینطور داستانا، یا "اصلا" نباید با مخاطب به طور مستقیم صحبت بشه، یا اینکه باید "خیلی" صحبت بشه. به طوری که خواننده فکر کنه، راوی صداش رو می‌شنوه و بهش پاسخ میده. مثلا: «شاید همانطور که دوره زمانه دارد عوض می‌شود و دوران آخرالزمانی و این‌هاست، یک پسری پیدا شود که دنبال دختری سوار بر اسب سپید باشد! البته احتمالا می‌گویید که چنین شخصی قابل اشتراک گذاری عواطف زنانه نیست! بله، بله کاملا به شما حق می‌دهم اما به امتحان کردنش می‌ارزید...» و همین‌طوری در مواقعی که داستان اجازه میده، با خواننده صحبت بشه.*** نکته بعدی، کشمکش‌ها و درگیری‌های قهرمان داستان رو خیلی کلی و اجمالی توضیح دادید. *** یه سری نکات ویرایشی هم هست. مثلا «تته پته» چون یه اصطلاح عامیانه‌ست، در یه متن با زبان رسمی باید داخل گیومه باشه. و یا: تا این‌که مجری گفت: «رسیدیم به بخش گزارش از چندتا دانشجوی پسر که ببینیم نظرشون درمورد ازدواج چیه؟!»
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
چه خوب ما هم اگه نوشتیم نقد کنید ؛ ممنون میشیم۰
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
خواهش می‌کنم. باشه حتما.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
خیلی نقدتون خوب بود. عالی یعنی. خدا خیرتون بده. ان شاالله دفعات بعد حتما رعایت میکنم. و البته کل داستان رو یکجا مینویسم بعد تیکه تیکه میفرستم! من اینارو کلا جدا و در شزایط متفاوت نوشتم! این آخری رو هم فقط خواستم تمومش کنم انگار! متاسفانه... ان شاالله دفعه بعد حتما بر اساس نکاتی که فرمودید مینویسم. ان شاالله. ممنون بازم. واقعا لطف کردید :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
خواهش می‌کنم.
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
اینجاست که باید بگی :«الوو مشتبی؟؟»
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
مشتبی خودش اومده خخخخ
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
زود تموم نشد!!؟به خاطر محرم زود تموم کردید؟اصلا مگه نگفتید بعد از محرم میزارید ادامه اش رو ؟اقای مهرداد چه خوب و باحوصله نقد کردن ٬ راوی و راست گفتن منم همین نکته رو دیروز به کسی گفتم ؛ بقیه نکته هاشون هم بعضی هاش رو نصف و نیمه حق داشتن ؛ درمجموع هم فک میکنم قلم تون خیلی خوب بود تجربه های اینم جمع کنید داستان بعدی دیگه عالی تر میشه انشاا... ؛۰ موفق باشید :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
منظورتون من بودم؟ :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
نصف و نیمه؟! :| ... تا همین‌جا یه اشکال از شما بگیرم: «مهراد» صحیحه!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
ببخشید من مهرداد خونده بودم ؛ نصف و نیمه ام یه دلایل خاصی داره که اصلا حوصله توضیح اش رو ندارم ولی نقد بسیار خوبی کرده بودید ۰ (شاید اصلا کلمه نصف و نیمه رو اشتباه به کار بردم ) نه خانوم الا من که به شما اینجور حرفی نزدم این رو به یکی از دوستام خاطره نوشته بود با اول شخص به اون گفتم۰
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
ما سر و پا اشکالیم هنوز شما یکی رو گرفتید اقای مهراد:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
هم زود تموم شد هم بد!! کلی تیکه میتونستم اضافه کنم! ولی چون خراب شد گفتم تمومش کنم برم داستان بعدی رو بهتر بنویسم. از اول باید کامل مینوشتم و بعد میذاشتم رو سایت. ممنون که خوندین و نظر دادین :) کاش نقد میکردین. دوست داشتم چیزایی رو که بلدین بهم یاد بدین :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
این چه حرفیه؟! اکثریت به اشتباه «مهرداد» می‌خونند؛ طوری که شاید شما، نفر سی‌ام، سی و یکم باشید.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
اول اش هم مینوشتید :«این داستان براساس وقایعی کاملا واقعی نوشته شده :» به مخاطب هاش اضافه میشه :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
آخه کاملا هم واقعی نبود! ساختگی بود بیشترش :دی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
عااااالی :))))))))))))))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
قربانت. لطف داری عزیزم :* :))))) انرژی گرفتم از نظرت اصلا :دی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
نمیدونم کامنت قبلی اومد یا نت قطع شد این که مینویسم چکیده ی ۱۰ صفحه از یه کتابه ٬ به درد همه چیز هم تو زندگی میخوره فقط چون داخل اش مرگ داره و تو اون کامنت مخاطب شما بودید ننوشتم ؛ اینجا مخاطب نداره یه جمله اس همه بخونند شاید به درد شون خورد (هر بار قلم برمیدارید با خود فکر کنید قرار است بهترین نوشته ی زندگی ام را بنویسم و از دنیا بروم ) واسه همه چیزم به کار میره ها ؛ انشاا... هر کی میخونه صد سال عمر کنه ٬ منظور و حرف جمله قطعا مردن نیست یعنی هر کاری و با نهایت دل جون انجام بدید و حسابی جدی بگیرید؛ موفق باشید منتظر کار بعدی شما هستیم :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
بله قبولش دارم. ولی خب ممکنه از آدم خیلی وقت بگیره و خیلی هم سخت بشه! آدم رو وسواسی میکنه و بعد ممکنه اصلا جرات نوشتن رو بگیره. ولی خب در کل خوبه آدم تا اونجایی که میتونه برای کارش وقت بذاره :) ممنون که خونده هاتون رو به اشتراک میذارین :)
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
خداقوت مهم این که بالاخره تموم شد :) از بس منتظر قسمت بعدی موندیم داشتیم خسته میشدیم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
خخخخ منم به همین منظور اینطوری ماست بندیش کردم متاسفانه. شاید بعدها بهتر و مفصلتر نوشتم و اینطوری خرابش نکردم. ممنون که دنبالش می کردید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
ااا فرانک من ندیدم این پست قسمت بعدیش اومده ! می بینی نیستم تو نظرات ، یک توک پا بیا بوگو قسمت بعد اومد! چرا ما طرفدار ها رو درک نمی کنین :(( :ی !!! اتفاقا به نظر من پسرای ازدواجی خوب نیستن چون کلا می خوان دوماد شن،حالا طرفشون هرکی بود بود!!! اونایی خوبن که ازدواجی نیستن ولی یهو یکی رو میبینن بعد حس میکنن این نیمه گمشدشونه و ازدواجی میشن ! :ی راستی چرا سورن رو از سمند جدا کردی؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
خخخخ / خب بد شده بود دیگه! گفتم خجالت نکشم :( برا اون زمان ما ازدواجی از هیچی بهتر بود خخخخ
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
= ))دیییی باحال بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
ممنون. باحالی از خودته :دی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠