شهر یکصد و ده درصدی / قسمت سوم

شهر یکصد و ده درصدی / قسمت سوم

نویسنده : محسن_قربانی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید 

وقتی که سوار تاکسی شدم، از راننده‌اش که یک ریز داشت از مشکلات زندگی و درد و مصیبت‌هایی حرف می‌زد که خدای بدبختی و بی پولی تنها بر سر او آورده‌بود، پرسیدم «واسه تفریح و لذت و شادی جایی هست که بشه رفت اونجا؟» سؤال من ظاهراً برای او به قدری عجیب بود که توقع هر جوابی را از او داشتم به غیر از اینکه به من بگوید منظورت چیه؟! یعنی برای تفریح کردن باید منظوری داشت؟ برای لذت بردن باید هدفی داشت؟ برای خوش و شاد بودن باید توضیح داد؟ بماند از اینکه تا نیم ساعت داشت من را برانداز می‌کرد که من از کجا آمده‌ام و این سؤال عجیب را از کجایم درآورده‌ام! بعد از نیم ساعت بالا و پایین کردن من و دیدن چهره‌ی گرفته، اخمو، عصبانی و طلبکارش، با زبانی دست‌ و پا شکسته و گنگ چیزی را بلغور کرد که بعد از دو ساعت آنالیز تک‌تک کلماتش، متوجه شدم چه چیزی را می‌خواست به من بگوید «اگه می خوای بری حرم گفت باشم که کرایت دو برابر میشه ها!»

و آنجا بود که فهمیدم دارم با یکی از اعضای گروه اقلیت ده درصدی البته عرض می‌کنم اقلیت، عبوس، تندمزاج، بداخلاق، بد برخورد و بی‌ادب صحبت می‌کنم که کل فضای یکصد و ده درصدی شهر را پر کرده‌اند. یعنی برایم قابل هضم نبود چه رابطه‌ای بین خوشی و لذت و تفریح و رفتن به حرم پیدا کرده‌بود که آن را به من پیشنهاد داد! دلم می‌خواست می‌توانستم یکی از اعضای صد درصدی اکثریت خوش اخلاق و با ادب شهر را می‌دیدم که از شانس و اقبال کپک زده‌ی ما، تیرِ اولین برخوردمان به کلوخ خورد.

از ماشین که پیاده شدم چشمم به چند جفت کبوتر افتاد که مشغول نوک‌زدن پیاده‌رو بودند. منظره‌ی زیبایی بود. برای من یکی لذت‌بخش بود و می‌توانستم دیدن این کبوتر‌ها را جزئی از تفریح روزانه‌ام بنامم اگر موتور سوار سیبیلو اجازه می‌داد و از روی آن دو کبوتر رد نمی‌شد. به گمانم او هم جزء همان جماعت اقلیت ده درصدی عصبانی و تندمزاج شهر بود که با مهارتی تمام کل فضای یکصد و ده درصدی را پر کرده‌بود.

به تمام هر یکصد و ده دقیقه‌ای که پایم را از خانه بیرون گذاشته‌بودم قسم که یکصد و ده موجود اخمو و عصبانی را دیدم. آن هم یکصد و ده نفری که جزء ده درصد جامعه بودند و که از این تعداد باز هم صد در صد مرد و ده درصد آنها زن بودند.

سوار اتوبوس شدم. تا چشمم به مردمش افتاد، یک لحظه احساس کردم سوار ماشین زندانیانی شدم که قرار است همه‌ی آن‌ها را برای اعدام راهی جایی کنند که نمی‌دانم کجاست و چی هست. همه چهره‌ها گرفته و اخم کرده، به طوری‌که احساس می‌کردی همه‌ی آنها از یک چیز مشترک عصبانی هستند و رنج می‌برند. درد مشترکی که قیافه‌های آنها را در یک فرم مشترک شبیه هم کرده‌بود. نفرت و انزجار از همدیگر را می‌شد در نگاه‌های تک تک آن موجودات دید. در آن جمع اعدامی ترسیدم بخندم. ترسیدم لبخند بزنم و دیدن لبخند من از نظر آنان فحش ناموسی و یک حرکت نا به‌هنجار فرهنگی تلقی شود و امانم ندهند و چیز تو چیزم کنند. برای همین ترجیح دادم برای لحظه‌ای هر چند کوتاه هم که شده، بروم و در آن دسته و گروه اقلیت ده درصدی اخمو و عصبانی و گرفته و بد اخلاق قرار بگیرم و هم‌رنگ جماعت افسرده و ناراحت گردم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
تبلیغات
تبلیغات