تعدادی خط قرمز، در حد نو به فروش می‌رسد!

تعدادی خط قرمز، در حد نو به فروش می‌رسد!

نویسنده : وبگردی

من خط قرمزهای کمی دارم. در سال‌هایی که از سر گذارنده‌ام، در شبکه‌ای شطرنجی و باریک زندگی کرده‌ام و بعد در محاصره‌ی قرمزترین خط‌ها، یکی یکی تمام باورهایم را از دست داده‌ام. تمام آن «خوب»های مطلق راهشان را به سمت «متوسط» بودن کج کرده‌اند و «بد»‌ها، پیراهنی خاکستری پوشیده‌اند و از سر راهم کنار رفته‌اند. انگار بزرگ شدن، قبل از هر چیز چهارچوب‌های قطعی ذهن مرا گسسته و مرا رودرروی دنیایی قرار داده است که هر روزش هزار رنگ دارد.

حالا می‌دانم که چه فاصله کمی دارم با همه آدم‌هایی که می‌بینم. چه راحت می‌توانم جای هر یک از آن‌ها باشم. به جای آن‌ها شکست بخورم. پیروز شوم. خیانت کنم. عاشق شوم. فراموش کنم. زمین بخورم و برخیزم. وقتی کنار دیگری می‌ایستی و دنیایش را می‌بینی دیگر نمی‌شود به آن خط قرمزهای موهوم و قضاوت‌ها آویخت.

زندگی دستت را می‌گیرد و روبروی عمیق‌ترین باورهایت قرارت می‌دهد و می‌بینی که از قاصدکی در باد آواره‌تری، از قاصدکی در باد خوشبختر، از قاصدکی در باد آسیب پذیرتر، از قاصدکی در باد ضعیفتر، از قاصدکی در باد رهاتر... باز هم بگویم؟

وقتی هم قد بقیه کنارشان می‌نشینی دیگر هیچ خطی آنقدرها قرمز نیست. هیچ قضاوتی آنقدرها دقیق نیست. هیچ کس آنقدرها گناهکار نیست. هیچ کس هم معصوم و بی گناه نیست.  

دیروز داشتم نوشته‌های دخترکی 15، 16 ساله را می‌خواندم. نوشته‌هایی با همان قطعیت ترسناک و خوشایند جاهلانه. با خطوط قرمز پررنگ. می‌شد به روشنی دید که هنوز زندگی پله‌های زیر پایش را نلرزانده، آن روی سکه را نشانش نداده و از همه راه‌هایی که به رویا می‌رسید برش نگردانده. اینجور وقت‌ها بزرگ شدن را بهتر می‌فهمم.

فکر می‌کنم و امیدوارم که دیگر هیچ وقت به حکم صادر کردن نرسم. بد هم که نیست. حالا می‌شود عقب نشست. تکیه داد و از جریان لذت برد. آیا همین که می‌دانی هیچ چیز قطعی نیست روزهایت را ساده‌تر و آرام‌تر نمی‌کند؟ وقتی که می‌دانی کمی آن طرف‌تر شیدایی در راه‌هایی موازی زندگی حالایش، دارد لب پرتگاهی به خودکشی فکر می‌کند یا دختر کوچکش را در آغوش گرفته و از پنجره به خیابان شلوغ نگاه می‌کند یا نوشتن را فراموش کرده و حسابدار یک بانک خصوصی شده است یا مهاجرت کرده به ترکیه و با برادرش و گربه‌ها زندگی می‌کند. می‌توانم تا شب از تمام راه‌های نرفته‌ام قصه ببافم و آخرش هیچ کدام شاعرانه‌تر از راهی که رفته‌ام که می‌روم که می‌رویم نباشد. پس می‌نشینم در فقدان خطوط قاطع قرمزم به پاییزی که منظره‌ی روبرویم را رنگارنگ کرده دل می‌دهم و به صدای پیانو گوش می‌کنم.  

===

منبع: http://mrsshin.persianblog.ir/post/929/

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
قشنگ بود :))))))))))))))))
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
هضمش برام سخت بود طوری که دوبار خوندمش تا دقیق فهمیدم : وقتی هم قد بقیه کنارشان مینشینی هیچ خط قرمزی آنقدر ها هم قرمز نیست.... متشکــــــــــــرم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤