بارش بی دریغ نامهربانی

بارش بی دریغ نامهربانی

نویسنده : وبگردی

عید عروسی دوستم بود. تقریبا ده سالی هست که با هم دوستیم. رفت‌و آمد زیادی نداریم اما به گمانم دوستی و حسی عمیق به‌هم داریم. هنوز هم همین‌طوری هستیم. با درک زیاد نسبت به شرایط هم! عید عروسیش بود. بهش مسیج دادم و راجع‌به تاریخ عروسی پرس‌و جو کردم. گفت: «اگه بیای خوشحال میشم، باعث افتخارمه!» چند روز منتظر تماسش برای دعوت رسمی ماندم. توقع نداشتم توی این همه کار، برای من کارت بیاورد ولی دوست داشتم حداقل تماس بگیرد. هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم نرفتم. تا چند روز پیش که مسیج داد و جویای حالم شد. گفتم خوبم و گفتم خیلی منتظر دعوتش شدم. اول زیر بار نرفت که کوتاهی کرده ولی بعد قبول کرد و در نهایت گفت: «راستش گفتم شاید برات سخت باشه که بیای دوست نداشتم اذیت بشی!» هنوز هم بعد از این همه سال گاهی فراموش می‌کنم معلولم. که مردم آدم‌های معلول را دوست ندارند. یادم می‌رود که وجود ما و حتی نگاه کردن به ما ممکن است حس خوشایندی نداشته‌باشد. هی فراموشم می‌شود که آدم‌ها بی‌دلیل از حضور ما خجالت‌زده می‌شوند. جای ما فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند و فکر می‌کنند بیشتر از ما می‌فهمند! اصلا می‌‌ترسم همین روزها قانونی تصویب شود که همه ما معلول‌ها را جمع کنند، ببرند یک جای دور که جلوی چشم نباشیم یا مثلا همه ما را ببرند بریزند توی یک چاله بسوزانند و خاک هم بریزند رویمان و تمام! چطوره؟!

منبع:

http://76600.blog.ir/1395/04/24

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات