05:00
داستان کوتاه

05:00

نویسنده : فو فا نو

ساعت‌مچی من همیشه سه نصفِ شب را نشان می‌دهد. از وقتی یادم می‌آید، این‌جا تاریک بوده. بعضی وقت‌ها نوری از سوی لپ تاپ و گوشی کله‌ام را روشن می‌کند. گاهی هم نوری از رد شدن ماشینی، کل دنیایم را؛ ولی آن‌قدر زود می‌رود که حتی فرصت عکس یا فیلم گرفتن از آن را ندارم.

کبریت‌های سوخته و شمع‌های آب شده همه جای اتاقم پخش شده‌اند. این‌جا لامپی نیست. پله‌ای نیست. دری نیست. چند وقت پیش کسی از پنجره به خاطر کمک خواستنم آمد برایم یک چراغ قوه پرت کند که نشد و افتاد زمین و کمی ترک برداشت. خواست بیخیال شود که گفتم موهایم، موهایم را می‌اندازم پایین به آن‌ها گره بزنش. همین کار را هم کردیم. ولی خب آن هم به نظر باطری‌اش دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد و به زودی خاموش می‌شود. حتی برق هم دارد قطع می‌شود و دیگر نمی‌شود از نور گوشی و لپ‌تاپ استفاده کرد. می‌روم قفسه‌ها را می‌گردم: یک قیچی، یک کبریت و یک شمع. قیچی را به گردنم نزدیک می‌کنم و ...

حالا موهای بلندم دیگر بلند نیست. با کبریت باقی مانده، شمع را روشن می‌کنم و می‌نشینم به گیس کردن موهایی که دیگر مال من نیست. کارم که تمام می‌شود، می‌روم کبریت و شمع‌های آب شده را جمع می‌کنم و باطری چراغ قوه را در می‌اورم و همه‌شان را می‌ریزم در دامنم و دامنم را جوری گره می‌زنم که بیرون نریزند. بالاخره تا آخر عمرشان با من بودند. دوست ندارم در اتاق رها شوند.

پنجره‌ای که نور ماشین‌ها را از آن‌جا می‌دیدم و چراغ قوه هم از آن‌جا گیرم آمد را باز می‌کنم و به دنبال گشتن جایی برای موها، حلقه‌ی گلدانی را می‌بینم که هیچ گلدانی در آن نیست. موها را گیر می‌دهم به حلقه. کبریت و شمع آخر را هم برمی‌دارم و فوتش می‌کنم و آن‌ها هم پیش بقیه می‌گذارم و شروع می‌کنم از موها پایین آمدن.

پایم به خاک که می‌رسد، سریعا دست به خاک می‌شوم و چاله‌ای برای رفقای درون دامن و موها و ساعتم می‌کنم و درون آن قرارشان می‌دهم. می‌خواهم خاک‌ها را رویشان بریزم که ناگهان صدایی از درون چاله می‌شنوم. خم می‌شوم و با ساعتی مواجه می‌شوم که حالا عدد پنج را نشان می‌دهد.

=============

پ.ن: را پون زل به سبک من

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
قشنگ بود. خیلی خوشم اومد
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
عه شما :)) اولین باره میبینمتون اینجا. خب خوبه که خیلی خوشتون اومد :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
از لحاظ ادبی جالب بود ولی از لحاظ مفهومی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم برام غیرقابل درک بود:(
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
جالبه که برعکس شده چون من برا مفهوم مینویسم و اگر تشبیهی چیزی هم میکنم برا دل خودمه باز نه ادبی بودن:دی خب مفهومش اینه که یکی حالا به هر دلیلی تو یه جا زندانی شده و زمان براش وایساده رو سه شب که تاریکه. شاید بیشتر میخواستم نشون بدم که تو ذهنشه یه جور تشبیهه این اتاقک که حالا به دلایلی باعث شده درو اینا نداشته باشه و پنجره ولی یه روزنه به بیرونه که هر کسی هر چقد حالش بد باشه بالاخره دارتش. امید نه. یه راه منطقی هستش به بیرون صرفا و اینکه سعی میکنه با یه چیزایی که دم دسته روشن کنه این تاریکی رو که میتونه همون شمع و گوشی و امثالهم باشه که اینا همون چیزاییه که باش امیدشو روشن نگه میداره ولی یه روز میرسه که بالاخره میبینه اینجوری نمیشه و باید فکر یه کار دیگه باشه که با ته کشیدن منابع روشناییش این رو نشون دادم و ترسش از تاریکی مطلق که به همین خاطر میره دنبال چیزی میگرده و قیچی رو پیدا میکنه و با اون موهاشو کوتاه میکنه و... خلاصه اینجوری میتونه از اونجا بیاد بیرون و اون وقته که میبینه زمانی که مشغول این کارا بوده ساعتشم راه میوفته و میرسه به پنج صبح و سر اون ساعت زنگ میزنه که نوید روشناییه.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
دیگه توضیح ندین داستان رو خانوم فوفانو ذهنیت ادم رو به هم میریزین من فک کردم از این ساعت هایی که دنگ دنگ میکنن تو چاله بوده ساعت پنج میشه دنگ دنگ میکنه
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
خب شما برداشت خودتون رو نگه دارین :دی اینی که میگین هم میتونه باشه. مثلا از قبلا گذاشته بوده رو پنج که صدا بده ولی چون به پنج نرسیده بوده صدا نداده بوده و الان تازه صداش در اومده. منافاتی باش نداره که :) من فقط یه شمای کلی از قضیه دادم به ایشون. شما میتونین تا هرجا بخواین تخیل کنین برا متن :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٧
١
١
از اتفاقی کوتاه نوشتی که اونون ظه برای تو جالب بوده ولی معلوم نیس چرا!برای همین سعی کردی با ادبی شدن متن،ظاهر نه چندان خوبی را به باطنی زودگذر معطوف کنی..که این نکته فریب خوردن مخاطب و خوب جلوه گری متنه..وگرنه در اصل قضیه که تفاوتی ایجاد نمیکنه
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٧/٢٦
٢
٠
عالی بود یک نوشته کاملا فوفانویی و قلم اختصاصی شما...لذت بردم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
کاملا فوفانویی باحال بود :)) یادم به قدیما افتاد که یه بار اقای شمشیری گفتن made in FOFANO بودن از سر و روی متن می باره :)) چه خوب که لذت بردید :)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
عجب . قشنگ بود.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
خوشحالم قشنگ بوده :)) عجبش چی بود؟ :دی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
چرا پنج ؟!!؛ موفق باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
چون که پنج هوا دیگه روشن میشه. ولی سه هوا تاریکه. خواستم نشون بدم که الان دیگه دنیاش مث اول داستان نیست و به نظرم بهترین عنوان برای کل داستان بود برا همین. همچنین
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
فک کردم یه چیز عمیق تر پشت اش داره حرکت زمان و صبح روشن که معنی روتین اش بود ۰ در مجموع خوب بود و موفق باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
خب داره یه چیز دیگه هم :دی همین که تا دست به کار خیلی عمیقی نزد (جریان موها و بیرون اومدن از اونجا) زمانشم جلو نرفت. وگرنه که نیازی به اوردن ساعت نبود و همینجوری هم معلوم بود که اون موقع تو تاریکیه و الان به روشنایی رسیده و اینا
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
و این که لازم نیست همه چیزو خاک کرد. حداقل نه تا وقتی وقتش نشده.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
من موقعی که اون جواب ها و کامنت هارو گذاشتم هنوز پاسخ شما به خانوم الا نیومده بود وگرنه نمیفرستادم عذر ؛ اون که گذر زمان شروع شده بودم دفعه دوم فهمیده بودم تو همون کامنتم هم به گذر زمان اشاره کردم (سه بار خوندم خخخ)ولی فک میکردم مثل حسن یوسف که پرسیدم نماد چیه ؛ اینجا هم احساس میکردم یه تلمیح داره ساعته پنج به یه داستان یا قضیه اشاره نداره؟ تحقیق کنید شاید مثل حسن یوسف شد ؛ ( و این که لازم نیست همه چیزو خاک کرد. حداقل نه تا وقتی وقتش نشده.) اینم متوجه نشدم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
خودمم شاهدم! که اون موقع نفرستاده بودم جواب الا رو :دی اها منظورتون همین بود ک من گفته بودم پس. مرسی که وقت گذاشتین و سه بار خوندین :) والا یه سرچکی زدم ولی چیز خاصی پیدا نکردم ولی شما میتونین اگر خواستین خودتون ذهنتون رو پرواز بدین و مثلا تصور کنین که اذان هم میشه ساعت حدود پنج صبح بدن که مثل یه تشبیه به روشناییه میشه باز. متوجه این که من گفتم نشدید هم طبیعیه :)) این صرفا برداشت من ازش بوده. خود نویسنده حتی ممکنه یه چیزی کشف کنه تو مطلبش که به هدفش نمیخورده. خواننده که جای خود داره. اصلا عالمی داره این برداشت ها :))
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
سلام، فوفی خیلی جالب بود..لطفا درباره مفهومش توضیح نده تا هرکس برداشت خودشو بنویسه.منم میام بعد میگم.الان کار دارم:دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
سلام :) خوبه که خوشت اومده :)) منتظرتم ^_^ متاسفانه فک کنم نشه که نگم :دی میبینی نظرا رو که :دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
اینکه من راپونزل رو ندیدم تاثیری داره رو برداشتم از قضیه؟!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
به نظر من که هیچ تاثیری نداره :) ولی اگر دلت خواست بدونی جریانش چی بوده و تو متن من چیا عوض شده این جا رو بخون http://yon.ir/5ax4
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
خیلی خیلی قشنگ بود و البته ازین نوع متن ها از شما زیاد دیدیم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
خوبه که چسبیده بهتون :)) یعنی تکراری شده متن هام؟ :دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
نه منظورم تکراری نیست خخخخ. به نظر من یه سری اشخاص تو نویسندگی برند میشن که فلانی مطلباش نوع نوشتنش خاصِ که اگه بذارن جلوت بگن اینو کی نوشته می تونی حدس بزنی فلانی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٧/٢٦
٢
٠
خدایی کشش داستانی اش تا همون آخر خوب بود ولی نمی دونم چرا نفهمیدم گره داستانی اش چطوری باز شد... یکی منو توجیه کنه :|
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
باز خوبه کشش داشته :دی جوابم به الا رو بخونید لطفا، فک می کنم جوابتون توش باشه :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
دلبستگی اش رو کنار گذاشت ٬ موهاش رو قیچی کرد لبه ی پنجره از این گردی ها که توش گلدون میذاشتن بود موهاش رو بست به اون مثل طناب اومد پایین ؛ اصلا منظورتون اینجا بود ؟ اصلا من درست فهمیدم خانوم فوفانو؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
دلبستگیش رو کنار نذاشت :دی مسئله دلبستگی نبود اصلا :دی مسئله گمراهی بود :) که وقتی مجبور شد (رفتن برق و ...) بالاخره دنبال یه راه حل رفت بگرده و موفق شد.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
داستان زیبا و جذابی بود ولی من هم مثل آقای نادری نیاز به توجیه دارم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
شمام ارجاع میدم به جواب الا :دی خوبه که زیبا و جذاب بوده :دی :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
انقدر سنگین نبوده که همه توجیه میخوان ؛ منم اول گفتم شاید چیزی غیر این که من میفهمم پشت اش باشه که خودشون هم همون که تو ذهن بود رو تایید کردن
سوگند
سوگند
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
عالی بود
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
من راجع به این‌ سوالِ آقای مهدی‌زاده؛ 3ای که شد 5 و اصلا چرا پنج و نماد چی می‌تونه باشه؛ به یه برداشت جالب رسیدم! :) اصلا معنی نوشته رو زیر و رو کرد! (البته میدونستم که انتخاب این اعداد، اتفاقیه.)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
میشه بگینش؟ :)) مشتاقم بدونم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
من خودمم الان راجع به موها به یه برداشت جدید رسیدم که تو ذهنم نبود اون موقع :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
3 نماد تثلیث (پدر، پسر، روح‌القدس) و 5 نمادِ پنج تن! حالا این شخص یه فرد مسیحی بوده و تا وقتی هم که به این باور بوده، در تاریکی و فضای بسته به سر می‌برده. از قضا، از طرف خداوند هم هدایت‌هایی دریافت می‌کرده (گرفتن چراغ قوه) و حتی مشتاق به دانستن حقیقت بوده (این‌که موهاش رو -که نماد چیزهای باارزش می‌تونه باشه- وسیله می‌کنه تا با اون چراغ قوه، حتی شکسته شده‌ش برسه.) اما این هدایت‌ها هم تا وقتی که حرکتی از جانب اون شخص انجام نشه، فایده‌ای نداره و رو به خاموشی می‌ره! بالاخره اون شخص تصمیم خودش رو می‌گیره از خوشی‌ها و دلبستگی‌هایی که بعدا هم می‌تونه به دست‌شون بیاره (رویش دوباره مو) و یا جایگزین کنه، می‌گذره. گذشتن از موها، همانا و رهایی یافتن همانا. وقتی از اون اتاق بیرون میاد، به سمت نور و روشنایی میره. ساعت هم به 5 می‌رسه (اسلام شیعه). یعنی از اون دین به این دین پیوسته. و رها شده! *** به این ترتیب جایزه‌ی فراماسونری‌ترین داستان جیم، به شما تعلق می‌گیره! :) یعنی جی.کی.رولینگ هم عمرا می‌تونست این همه معنی رو، توی پونزده، شونزده خط جا بده!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
چقد باحال :)))) فقط اینکه فراماسونری حالا چی هس؟ زیاد شنیدم ولی نفهمیدم :/ صرفا انگار ضد اسلام میگیرنش که خب الان با توجه به برداشت شما که ضد اسلامی نیس که :/
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
فراماسون‌ها، شکل‌گیری‌شون از اوایل رنسانس بوده و عقایدشون هم ریشه در مصر باستان داره. به طور خلاصه، شیطان پرست و ملحد هستند. خیلی از فیلمای بزرگ و پرهزینه‌ی هالیوود هم داره عقاید اونها رو به طور کاملا غیرمستقیم و با نشانه‌گذاریهایی، بیان می‌کنه. فیلمایی مثل: «بتمن (نولان)، مرد عنکبوتی، اینسپشن، ارباب حلقه‌ها، بین ستاره‌ای، هری پاتر، ماتریکس و ...» ولی اینکه گفتم نوشته‌تون مثل اوناست؛ به خاطر همون «کدگذاری» بودنش بود. نه به خاطر محتوا و مضمون!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٨
١
٠
حدس زدم فقط برا همون نماد و نشونه ها گفتینا ولی بازم انقدر این کلمه سنگین بود که خواستم از زبون خودتون هم بشنوم(بخونم) :دی مرسی از توضیح. من داغون شدم فیلمای نمونه رو که خوندم -__-
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٨/١٤
٠
٠
یا خدا چه برداشت پیچیده ای کردید از این نوشته آقای علوی :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
یه لحظه احساس خنگی کردم که نفهمیدم قضیه چیه و برام باز کردین ولی دیدم چندنفر دیگه هم پرسیدن و ارجاع دادین به پاسخ من یخورده اعتماد بنفسم ترمیم شد!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
نه بابا این جور اتفاقا تو مطالب من طبیعیه :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
یه نکته دیگه اینکه، توصیه می‌کنم از این به بعد دیگه منظور داستان‌تون رو برای کسی شرح ندید! خود من هم قبلا این کار رو می‌کردم، ولی الآن به این نتیجه رسیدم که نباید توضیح بدم. خیلی بهتره. اگه قرار بود نویسنده خودش داستان رو شرح بده، خوب بعد از داستان، یه دو سه خط، راجع به منظور و مفهوم داستانش می‌نوشت و یا اینکه اصلا داستان نمی‌نوشت و خیلی واضح، حرفش رو بیان می‌کرد. *** اینجا یه سری مسائل هم پیش میاد. مثلا کاملا مشخص میشه که شما چقدر تونستید و توانایی دارید که اونچه رو که توی ذهن‌تون هست رو در قالب داستان دربیارید. من توی برداشتی که از داستان شما داشتم، «یکی حالا به هر دلیلی تو یه جا زندانی شده» از این تعابیر نداشتم! در واقع فضای این داستان رو، به نوعی یه فضای "وهم‌آلود کافکایی" درنظر گرفته بودم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
اخه وقتی میپرسن نمیتونم نگم :دی اشکال خاصی هم توش نمیبینم و میگم شاید کمکی هم کنه و دفعه بعد بتونه منظور رو بهتر متوجه شه وقتی قلقش دستش بیاد یا مثلا بگه که خب این اصن پیدا نبود توش و حق داشتم متوجه نشم! که اینجوری میفهمم چند چندم ولی به طور کلی اره حق با شماس ینی توضیح ندادنش یه چیز طبیعیه و اصلش اینه :دی اتفاقا یکی از دلایل توضیح دادنم اینم هس که مشخص شه چن چندم که بالا گفتم. ولی فک کنم واقعا خوب نی که دیگه بگم. هر کی برداشت خودشو داشته باشه باحال تره و طبیعی تر. خودمم حتی چن تا برداشت دارم :دی و به نظرم تو این جور کارام این دیگه به توانایی من در به تصویر کشیدن ذهنیتم ربط نداشته باشه چون به هرحال یکی پیدا میشه که بگه متوجه نشدم وقتی اینجوری مینویسم چون مثه کارای معمولی نیس (معمولی منظور کیفیت نیس و اگر سبک خاصیه هم اسمشو نمیدونم :دی) که ادم سرراست بگیره برتش و بستگی به خواننده داره که چقد بخواد توجه کنه و ... خصوصا از وقتی دیدم یک بنده خدایی دقیقا منظور منو متوجه میشه و اصل مطلبو میگیره ینی بد ننوشتم. فقط امیدوارم زین پس اگر توضیح ندم برداشتای ضد اسلام و اینا نشه. یکی از دغدغه هام برا اینجوری نوشتن همینه چون دیدم بعضیا میرن چجوری تو داستان ها از این چیزا میکشن بیرون. شمام که الان گفتین فراماسون و اینا با اینکه خوشم اومد از برداشتتون ولی اخرش که این کلمه رو که شنیدم یه لحظه گفتم نکنه شد انچه نباید میشد :| راجع به اون که گفتینم، منظورم از یکی حالا به هر دلیلی اینجا زندانی شده، این بود که ینی دلیلش رو مهم نیست بدونید و رو بقیش تمرکز کنید. مهم همون گیر کردنس (هر چند که هر کی هم دوس داره میتونه دلیل براش در نظر بگیره) مثلا خودم تو یه برداشتم براش دلیل در نظر گرفتم و تو یکیش نه! پس فک نکنم خیلی توفیر داشته باشه با برداشت اولیه تون. ببخشید زیاد حرف زدم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
خب منتقدین «محتوا» هم باید یه چیزی گیرشون بیاد دیگه! اینکه هر نویسنده‌ای اثر خودش رو شرح بده، نون این بندگان خدا، کلا آجر میشه! :) ** اما راجع به برداشت‌های سو؛ باید بگم که حرفه‌ای‌ترین منتقدها هم گاهی برداشت‌هایی کاملا متفاوت و حتی مخالف باهم دارند (مثلا برنامه «هفت» رو یه بار نگاه کنید.) چه برسه به مردم عادی! این مربوط به نویسنده و یا عدم توانایی‌ش در انتقال پیام و نمادسازیِ درست، نیست! هر کسی دنیا رو با چشم خودش و اونطور که دوست داره می‌بینه. اینجا، فقط نیت و هدفِ اصلی شما در نوشتن داستان مهمه.*** و راجع به فضای وهم‌آلود کافکایی: شما گفتید توی این اتاق زندانی شده حالا به هر دلیلی! تو فضای وهم‌آلود، گفته میشه که این دختر اینجاست، داخل یه اتاقی که در نداره. و خیلی "عادی" انگار که یه داستان با یه فضای معمولی و طبیعی داره روایت میشه، راوی ادامه میده! در واقع، از نظر نویسنده، این فضا انقدر بدیهیِ که نمیگه: «به چه دلیل و چطوری، این دختر اومد تو این اتاق!» نمونه‌هاش رو خودتون بخونید، بهتر متوجه میشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٨
١
٠
کماکان ممنون از توضیح، روشن شدیم کاملا :)
tooti-h
tooti-h
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
میدونید اولش من رو با حال و هوای داستان های هدایت برد... یه کوچولو... دوست داشتم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
یدونه کارم ازشون نخوندم، کاش خونده بودم که الان منظورتون رو میفهمیدم... خوبه که دوست داشتین :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
فوفانو فکر کنم مدل نوشتنت آپدیت شده :) موفق باشی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
من خودم متوجه نمیشم راستش :)) و نمیدونم از چه لحاظ میگی و اینا. همچنین :)
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
منم خوشم اومد از نوشتتون خیلی خوب بود،فقط منم خیلی مفهومشو درک نکردم،ولی با توضیحاتی که توو نظرات دادید تازه فهمیدم قضیه چی بوده و بیشترم خوشم اومد.:)موفق باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
این خیلی بده واقعا که مخاطبا فک کنن متن قشنگه ولی مفهومشو متوجه نشن درست... دقیقا میشه مث حرف خانوم لیلی اون بالا... ولی خب چه میشه کرد...؟ خوبه که نهایتا خوشتون اومده بیشتر از قبل حتی :)) شما هم موفق باشید
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
نه خب حرفتون درست نیست بنظر من،اینکه مفهومشو متوجه نمیشیم یعنی این چیزایی که مد نظر شما بوده رو متوجه نشدیم،یه برداشت هایی کردیم و یه قسمت هاییش برامون سربسته مونده،ولی همونقدری که ازش برداشت کردیم برای اینکه متن به دلمون بشینه کافی بوده.همونطور که خیلی از اثار ادبی نظم و نثر هست که ادم ازشون لذت میبره ولی شاید دقیقا منظورشو متوجه نشه.توضیحات شما توو کامنت اون قسمت های مبهم رو هم حل کرد و باعث شد بهتر و بیشتر مخاطب با نوشته ارتباط بگیره.و اینکه خب از کامنت های دیگران هم بنظر میاد که اگه شما این مطلبو بازنویسی کنید و بیشتر بسط و پرورش بدید تا بهتر منظورتون منتقل بشه واقعا یه نوشته ی تک میشه،چون سوژه و فضایی که انتخاب کردید واااقعا عالیه.:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
من اون موقع از کامنت خانوم لیلی تاثیر گرفته بودم و اینجوری گفتم که بفهمم واقعا در اون حد هست یا نه، خداروشکر پس که اوضاع در اون حد داغون نیس خلاصه :دی من سعی میکنم همینو یه ویرایش بزنم با این اوصاف ببینم چجور میشه. اگر انجام دادم شاید باز گذاشتمش اینجا که مخاطبا دوباره ببینن و بگن چجور شده. مرسی که توضیح دادید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
خوشمان آمد😊 موفق باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
:) همچنین
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
@خانوم لیلی: ینی یه جور میگین ادم به خودش شک میکنه :/ :دی به نظرم شما صرفا این سبک رو نمیپسندین و باش ارتباط نمیگیرین که اینجا مقصر نه نگارنده اس و نه شما. فقط مسئله اینه که سلیقه ها و تفکرات فرق داره وگرنه به این به این معنی نیست که مشخص نباشه هیچی تو این متن و فقط یه اتفاق خشک و خالی باشه که به زور سعی کرده باشم ادبیش کنم و باش مخاطبا رو مثل این بچه دزدا که با اب نبات بچه ها رو گول میزنن، فریب بدم :دی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
من/شقایق/و اقای علوی نسبت به این متن از شما انتقاداتی داشتیم که به ترتیب به ایرادات حسی؛نگارشی مربوط است..ولی درست نیست هر نقدی را بخاطر تفاوت سبک و سلیقه خوانش متن از دید مخاطبان. .انکار کرد..بدرود
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
مسئله اینه که که من یه دفعه دیگه هم همچین کامنتی از شما پای یه متن دیگم گرفتم که محتواش همین بود که متن کلا از بیخ داره مخاطبو فریب میده که خب گفتم شاید صرفا سبک نوشتم باهاتون سازگار نیس برا همین اینجوری جواب دادم. خصوصا که راجع به همین که گفتین معلوم نی اتفاقا چرا جالبه و انگار فقط یه اتفاقو تعریف کردم باید بگم من مخاطبی داشتم تو وبم که از همین متن فعلی کاملا معنیش رو دریافت کرده بود. هم این متن هم یه متن که باز دوستان اظهار داشتن گنگه از گذشته. به همین خاطره که به شماها سریع نگفتم حرف شما متین و مشکل از نوشتن منه. چون از اون موقع من فکر کردم که شاید واقعا مشکلی ندارن متنام تو روایت و نشونه گذاری. به همین خاطر من به نظرایی که میگن درست ارتباط برقرار نکردن با شک نگاه میکنم و فک میکنم صرفا به خاطر تفاوت نگاهه. ولی بازم با همه این حرفا تو ذهن خودم قرار گذاشتم که به حرفای مخاطبا فکر کنم راجع به گسترده کردن از قبل این کامنت دوم شما، پس انکار نکردم که اصلا چرا انکار؟ همین که میگم نگاه ها فرق داره فقط جوابی برای مسئله بود نه پاک کردن صورت مسئله یا همون انکار خودمون.
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
فوفی عالی بود , داستان شمعدانی رو هم خوندم اونم عالی بود ولی اونو همون شبی که قول دادم تو تخته خوندم,ولی شرمنده نشد نظر بزارم. خسته نباشی و موفقیت بیشتر ارزومندم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
ممنونم ازت که خوندی اونو هم :) شرمنده هم نباش چون خودمم یادم نبود اصن :دی اگرم یادم بود مشکلی نداشت بازم البته :) منم موفقیت بیشتر برا تو و سفرهای زیارتی ارزومندم :دی
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٩
١
٠
کامنتارو خوندم. منظورتون فهمیدم. برداشت خودمو دیگه نمی نویسم.. از نوع نگاه آقایع علوی خییلییی خوشم اومد باحال بود.:دی خصوصا اون پنج تن و تثلیث//همینقدر بگم کم و بیش برداشتم به مفهومی که خودت مد نظر داشتی نزدیک بود. اون سه که نماد تاریکیه یا ساعت پنج که دیگه هوا روشن میشه. یا اون تلاش برای بیرون رفتن و تغییر وضعیت دختر.و یا پنجره که تقریبا واسه همه یه جورای نماد یه روزنه نوره....هرچند داشتم به خیلی چیزای دیگشم فکر می کردم.اینکه چرا اتاق در نداره؟ یا اینکه مثلا اون شرح حال حتی میتونه وضع الان خیلی از بچه های ما باهش.خودشون رو محصور کردن تو اتاقاشون.یه گوشه عزلت دران.همددمشون لپ تاپ و گوشی هاشونه که نور واقعی رو ازشون گرفته. خلاصه که بنظرم یه عالمه برداشت میشه کرد ازش و واسه همین گفتم نگی که خب نشد. الا ایحال خیلی خوشم اومد منم. و خوشحالم دوباره باز برگشتی به نوشتن:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
اره خیلی باحال بود :)) اتفاقا من خودمم به اون موردی که گفتی فکر کردم. یا حتی اینکه اگر شرایطو خودشون به وجود نیوردن لب تاپ اینا کمکشون کرده واقعا تا حدی. من بالام گفتم فقط یه قالب کلی دادم. برداشت های مختلف رو من خودمم دارم وگرنه :دی مرسی که انقد وقت گذاشتی منم خوشحال شدم :))
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٩
١
٠
و اما ، یه چندتا نکته به نظرم اومد بگم..«چند وقت پیش کسی از پنجره به خاطر کمک خواستنم آمد برایم یک چراغ قوه پرت کند« به نظرم این جمله میتونه روون تر بشه..اینجوری: چند وقت پیش از پنجره از رهگذران کمک خواستم. کسی آمد برایم یک چراغ قوه پرت کند../// دیگه اینجا: «حتی برق هم دارد قطع می‌شود و دیگر نمی‌شود از نور گوشی و لپ‌تاپ استفاده کرد»..یک اینکه برق کم کم نمیر ه.یهو قطع میشه. پس استفاده از « دارد قطع می شود» درست نیست. و دو اینکه اینجور که نوشتی برق دارد می رود و دیگر نمی شود از نور گوسی و لپ تاپ استفاده کرد.انگار اونا به برق وصل بودن.که اگه اینوطر باشه حداقل سه چهار ساعت یا حتی بیشتر بلکم یه روز بشه باهاشون سر کرد و نورشون رو داشت.//« همه شان را می ریزم در دامنم» توی داامنم به نظرت بهتر نیست؟ به زبون نوشته تو هم بیشتر میخوره:)//«شروع می‌کنم از موها پایین آمدن.»..پایین آمدن یا پایین رفتن؟..پایین آمدن رو وقتی استفاده می کنیم که داریم مستقیما به یک مخاطب رو در رو صحبت می کنیم(فکر می کنم) اینجا تو از یک اتفاق تو گذشته صحبت می کنی پس رفتن فعل مناسب تری باید باش. ضمن اینکه تو دری اون موقعیترو ترک می کنی پس یعنی داری میری. پس باید رفتن باشه.///در مورد پنجره تو قسمت آخر حس می کنم اون توضیح پنجره ای که نور ماشین هارا میدیدم و چراغ قوه هم از آنجا گیرم آمد زیادیه. ما قبلا با پنجره آشنا شدیم پس نیاز به توضیح دوباره نیست.مگه اینکه اتاق بیشتر از یک پنجره داشته باشه و بخای مشخص کنی کدوم منظورته که خب هیچ جای داستان نشونی از چند تا پنجره بودن نیست.//بازم موفق باشی و بیشتر بنویس:) ببخشید انقدر دیر کامنت گذاشتم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
راجع به این تازه اول یه جور دیگه بود و من چون اقای علوی گفتن دستکاریش کردم مقداری. اره روون تره مال تو ولی من اصل اصلش اینجوری نوشتنو ترجیح میدم چون مث خودمه. راستش الانم دیگه برا اینکه نویسنده بشم ب طور حرفه ای ینی اونجور که بقیه دوس دارنو میگن این حرفه ایه برنامه ای ندارم برا همین حساسیت هم ندارم و فقط پی اینم که چیزی که دوس دارمو بنویسم. حالا تا ببینم در اینده چی میشه. عا راجع به برق هم چون که من یه پیش زمینه داشتم که قبل قطع کردن خبر میدن یا خودت میفهمی اخه. مثلا وقتی پولو ندی قطع میکنن برا همین. و حالا مثلا چون نداده میدونه که قطع خواهد شد و راجع به باطری اینا هم اره میدونم منظورم ولی این بود ک وقتی برق قطع شه به هرحال دیگه نمیشه شارژشون کرد برا دفعه بعد برا همین. ولی هوم. به نظر اینجور که تو میگی بهتر بود. نمیدونم چرا نوشتم در! درون بهتر بوده حتی! توی رو چون فکر کردم عامیانس ننوشتم. مگه عامیانه نیست؟ فکر کردم به متن نمیاد! اگر عب نداره که اره از در بهتره. راجع به رفتن و اومدنم نمیدونم والا. به نظر من که هر دوش میشه چون به هر حال رفتنم خودش امدن به یه جای دیگس و الانم درسته اونجا رو ترک کرده ولی با موها داره میاد اینجا. ایکن سردرگمی. البته زبون نوشتم حاله، گذشته نیست. میشد بنویسم از موها پایین می ایم. من رو حساب شروع میکنم دیگه نوشتم امدن. میشد بنویسم شروع به پایین امدن از موها میکنم حتی. به هرحال اینا حاله دیگه، درسته؟ راجع به پنجره اره شاید زیادیه. یحتمل میخواستم به اتفاقای مهمش تاکید کنم که نمیدونم حالا لازم بوده یا نه. شاید واقعا زیادیه. اتفاقا یکی دوجا دیگم چیز تکراری تو همین مایه ها بود که حذف کردم. نمیدونم این ولی چرا تو چشمم اضاف نبود. ممنون خیلی و عجب دقتی :))) ماشاالله :) راجع به دیر کامنت گذاشتنم که مشکلی نیس واقعا :) به هر حال من سعی میکنم هر وقت تونستم یه ویرایش رو متن داشته باشم. بازم مرسی :) خیلی حرف زدم :)) میتونستم فقط بگم ممنون و سعی میکنم لحاظ کنم نمیدونم ولی چرا انقد حرف زدم :| :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
شاید چون تو مو به مو گفتی. منم مو به مو گفتم! :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٨/١٤
١
٠
خب الان یه عالمه وقت گذشته از مطلبت ولی عجیب دنبالت هستم و شمارت رو هم گم کردم و تنها راه ارتباطیم باهات جیم هست :) اول مطلبت رو خوندم تقریبا فهمیدم چی میخواستی بگی بعد که نظرات رو خوندم رفتم یه بار دیگه مطلب رو خوندم اندفعه نفهمیدم چی میخواستی بگی :/ این نوشتت رو به اندازه اون سیاه گرم ترین رنگ دوست نداشتم چون به اندازه اون خلاقیت نداشت ولی این امید رو این بررسی امکانات موجود رو علی رغم غیر منطقی بودن مسیر داستان گاها، دوس داشتم و جالب بود و از راپونزل بهتر بود چون تنهایی از پس مشکلاتش بر اومد برخلاف اون که منتظر یه نفر دیگه بود، اون سه و پنج رو اصلا من هنوز در بهتم از دست آقای علوی :)) جلل الخالق :)) فکر کنم ایشون زیادی در مورد این نمادها خوندن من هم یه مدت یه مستندی رو دیدم درباره ماسون ها که دیگه همه جا دنبال نماد بودم، حتی تو آرم شبکه های داخلی :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
اوووو مهسای عزیز ^_^ :) خوشحال شدم دیدمت اینجا. اتفاقا زیر کامنتت که بعد عمری اینجا دیدم کامنت گذاشته بودم. تو مطلب تغییرات سایت. الانم بت اس ام اس میدم :دی من دارم شمارتو ولی یادم رفته بود که دارم :| :)) الان که چک کردم فهمیدم. ایول. با کامنتت کیف کردم :)) هوم مسئله هم همون امید و بررسی امکانات موجود بود :) و دقیقا همین که لزوما نباس منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید بود برای نجات :)) خیلی خوبه که دقیق خوندی و نکته رو گرفتی :) اره برداشت خفنی بود :)) یحتمل اره به خاطر نام بردن اون فیلما زیاد خوندن که نظرشون اینه که اون فیلمام اینجوره. اره منم چن وقت پیش ک میخوندم به ارم شبکه هام گیر داده بودن :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣